Закрыть
دوست عزیز آقای جمشید پارسایف!. چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. ... 05.11.2013
Aziz Arianfar
دوست عزیز آقای جمشید پارسایف!.
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه ...
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه ...
دوست عزیز آقای جمشید پارسایف!.
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه صفر است. چون آن ها دانشمند نه بل که دانشمند نما بوده اند.
گومیلیف چه کسی بخواهد یا نه یکی از بزرگترین و تاثیرگذار ترین دانشمندان و اندیشمندان روس و جهان در سده بیستم است. او 50 اثر علمی نگاشته است. حال یک نظریه اش که رد شده است، نمی توان بر اساس نوشته یکی، دو نفر همه دستاوردهای یک عمر کوشش و تلاش وی را نادیده گرفت و ادعا کرد که نقش او در علم صفر است.! کنون باید دید که نقش خود کسانی که چنین ادعایی کرده اند در علم به کدام پیمانه و میزان است؟
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در نوع خود بینظیر و یگانه اثر است. متاسفانه اثر دیگری که تاریخ «ترک یوت» ها را به این تفصیل به نمایش بگذارد، اصلا نیست و نداریم. اگر شما سراغ دارید، لطفا بنویسید.
باید در نظر داشت که او این کتاب را با بهره گیری از صدها اثر دیگر نوشته است. نه این که زاده تخیل خود او باشد. حال اگر این کتاب ارزش ترجمه را نداشت، پس چرا ترک ها آن را به ترکی و آذری ها به آذری ترجمه کردند؟. هر چند در ترجمه آذری آن تحریف هایی به عمل آمده و 1800 پاورقی کتاب به عمد ترجمه نشده است. حال از کم و کیف ترجمه ترکی آن من چیزی نمی دانم.
از این که بگذریم، مشکل اصلی در این است که نه در ایران و نه در افغانستان تا کنون کسی را ندیده ام که معنای کلمه های «ترک»، «تورک»، «تورک یوت» و... را دقیق بداند یا از تاریخ نیاکان ترکان باستان (هونوها) و تاریخ ترکان باستان آگاهی درستی داشته باشد. هم در غرب و هم در ایران و ترکیه نر چه نوشته اند در باره تاریخ ترک ها پس از اسلام است. پیش از آن کمتر چیزی دیده می شود و اگر هم شود، همه افسانه سرایی است. مانند تاریخ 7000 ساله ترکان آذری یا افسانه ترکی خواندن سومری ها و...
در ادبیات روسی واژه «ترک» به گونه مطلق در مورد باشندگان ترکی زبان کشور ترکیه و واژه «زبان ترکی» همین گونه تنها برای زبان ترکی استانبولی» به کار می رود. این در حالی است که سایر باشندگان کشور ترکیه را «ترکیه یی» می خوانند که درست هم است. زیرا نمی شود کردها را ترک خواند. دولت ترکیه در یک قرن گذشته تلاش های فراوانی به خرج داد تا با جعل تاریخ کردها را ترک های کوهستانی معرفی نماید، اما کسی در جهان چنین چیزی را روشن است نمی پذیرد.
برای سایر گویشوران زبان های آلتایی یا تورکی از واژه تورک/ تیورک (тюрк) و توده های تورکی زبان Тюркоязычные народы یا (тюркы)کار گرفته می شود.
همین گونه برای زبان های تورکی باستان- اصطلاح پروتوتورک و برای تورکی زبانانی که در سده ششم میلادی دولت خاقانات تورک را پی ریختند، اصطلاح «تورک یوت» کار برده می شود. تورک یوت. باید متوجه بود که تورک ها با پسوند مغولی یوت- تورکیوت خوانده می شدند و چون چینی ها حرف «ر» نداند، آن را به شکل توکیوت= توکیو تلفظ می کردند.
آن چه گومیلیف نوشته است، دیدگاه خود وی نه بل که دیدگاه تقریبا همه دانشمندان تورک شناس و مغول شناس است. روشن است که نژادی به نام تورک وجود ندارد. تورکی زبان ها هم اقوامی اند مختلط از سپیدپوستان دارای موهای زرد و خرمایی و چشمان سبز و آبی با زردپوستان چینی و منگولوییدهای تبتی. حال شما چه آن ها را اریایی بنامید یا نه تفاوتی در موضوع نمی کند. از جمله اقوام تورکی زبان آسیای میانه قدیمی ترین آن ها قرغیزها اند. بقیه مانند ازبیک ها، ترکمان ها، قزاق ها و... همه اقوامی اند که بسیار جوان پنداشته می شوند و پس از یورش مغول ها در اثر آمیزش توده های بومی ایرانی تبار - تاجیک ها با مغول های نیمه سپیدپوست و نیمه زردپوست و نیمه تبتی به میان آمدند. خود واژه ترکمان به معنای ترک نما یا ترک مانند است. یعنی کسانی که شبیه ترک ها اند.
مشکل در این است که جناب شما کتاب ترکان باستان گومیلیف را نخوانده اید. اگر یک بار آن را بخوانید مطمئن هستم که چنین داوری نخواهید کرد. حال اگر دیدگاه های گومیلیف را نمی پذیرید، کتاب های دیگری در باره هونوها هست که چه پیش از گومیلیف و چه پس از او نوشته شده است. از جمله همین کتاب 500 صفحه یی امپراتوری هونوهای کارالین که اتفاقا از مخالفان وی هم است. حال که شما در دوشنبه تشریف دارید، می توانید جلد سوم کتاب امام علی رحمان زیر نام از آریان تا سامانیان را بخوانید.
حال چیزی را که دانشمندان پذیرفته اند این است که در حوالی 2600 سال پیش از میلاد تا 1000 سال پیش از میلاد در درازای تقریبا 1600 سال اقوام زردپوست چینی با بخشی از سپیدپوستان دینلینی- هیون هون ها و هیان هون ها آمیزش یافتند و هونوها را به میان آوردند.
همین گونه ژون ها و دی های تبتی منگولویید که از تبت شرقی به مغولستان کوچیده بودند، با بخش دیگری از همین اقوام سپیدپوست آمیزش یافتند و دونخوها یعنی نیاکان مغول ها را پدید آوردند.
پسان ها بخشی از هونوها با دونخوها آمیزش یافتند و اوهون ها را تشکیل دادند که از آنان نیاکان دومی مغول ها یعنی سیان بای ها به میان آمدند. از جمع سیان بای ها - ژوژون ها زاده شدند که نیاکان بعدی مغول ها شدند.
هونوها همین گونه یا قرغیزها و دیگر اقوام سپید پوست سایبریای جنوبی آمیزش یافتند و پس از شکست از چینی ها، چهار بخش شدند. بخشی از آنان با سیون بای های مغولی آمیزش یافتند. بخشی با چینی ها مخلوط شدند و در میان ان ها ذوب گردیدند. گروهی هم با بخشی از یوچی ها (سغدیان) سپید پوست و ایرانی زبان شرقی که تورانی و از نیاکان کوشانیان و یفتلیان بودند، آمیزش یافتند و هون های سپید آسیایی را به میان آوردند که به زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند.
گروه دیگر شان به سوی اروپا شتافتند و در راه در اورال و والگا با اوگرها و اورها آمیزش یافتند که هون های اروپایی را تشکیل دادند و از آن جمله هم یکی آتیلا بود. گروه دیگر آن ها با سرمات های سپید پوست و آلن های سپیدپوست ایرانی آمیزش یافتند که به ترتیب خزرها و بلغارها را به میان آوردند. یعنی تاتارهای بعدی دقیقا با بلغارها یکی اند و شالوده ایرانی دارند
به هر رو، باید دانست که زبان هونوها زبانی بود مخلوط از زبان اریایی قدیم (اوستایی)، چینی و تبتی که در دامنه های آلتای و بیابان های گوبی و خنگان شکل گرفت و می توان آن را پروتو-تورکی و پروتو- مغولی نام داد. از این زبان تا کنون چیزی به ما نرسیده است. چون یا این که اصلا رسم الخط نداشتند و یا هم به روی پوست می نوشتند که حفظ نشده است. با این هم، آن چه در نوشته های چینی مانده است، برخی کلمه های تورکی در آن دیده می شود مانند اوزون- دراز و... در باره برخی از واژه ها تا کنون جر و بحث های بی پایان روان است. برای نمونه هونوها- پادشاه خود را شانیو می گفتند. برخی ها شانیو را ایرانی قدیم می دانند که از شاه گرفته شده است (شاه – نیو؟) و برخی دیگر آن را از مغولی - سایان یا شایان می دانند که به معنای برجسته است. باز هم دیده می شود که شایان در زبان پارسی دری هم به معنای برجسته است. هر چه بود، این زبان به نام زبان تورکی یاد نمی شد و هونوها هم تورک نبودند. با این هم زبان شان را حالا دانشمندان پروتو تورکی-پروتو مغولی می خوانند و می توان خود شان را هم نیاکان تورکان باستان انگاشت.
حال می آییم بر سر «تورک یوت» ها یا نیاکان تورک ها. در این جا دو دیدگاه هست: یکی دیدگاه گومیلیف است که من با آن موافق نیستم.
به پنداشت پروفیسور دیمیتری واسیلیف- دانشمند تورک شناس روسی، «در حوالی سده های چهارم- پنجم میلادی در میان قبایل هون های بعدی در استان تورفان در ترکستان شرقی مردمانی می زیستند که به گمان غالب به زبان پروتوتورکی سخن می گفتند. (شایان یادآوری است که در این هنگام در تورفان یفتلی ها حاکم بودند)
بر پایه افسانه های رایج در میان تورک ها، قبایل مخاصم هون به این ها یورش می برند و همه را می کشند. تنها یک کودک که دست ها و پاهایش را بریده اند، به گونه معجزه آسایی زنده می ماند. یک ماده گرگ خاکستری این کودک را می بیند و با خود به مغاره اش می برد و او را پرورش می دهد و بزرگ می کند و از او ده پسر (به روایت دیگر 4 پسر یا 6 پسر) به دنیا می آورد.
پسر ارشد این ماده گرگ- به گفته، داکتر عثمانف، نولو شاد- بنیادگذار دودمان قدیم تورکی آشینا گردید. به گونه یی که پروفیسور برتلد در کتاب تاریخ «ترک های آسیای میانه» نوشته است، کلمه شاد از شاه ایرانی گرفته شده است و تورک های قدیم این لقب را برای سران قبایل خود به کار می بردند.
پسان ها این ها با دخترانی از یکی از قبایل بومی پیوند زناشویی می بندند و این گونه قبیله تورک به وجود می آید. رهبر ایشان آشین یا آشینا است (آشین یک کلمه ایرانی شرقی است. گومیلیف این کلمه را مغولی می پندارد که از شونوچیونو گرفته شده است و می نویسد که آشین گرگ معنا می دهد و پشوند آ- چینی است که نشانه تکریم و تعظیم است) که در حوالی 460 میلادی قبیله خود را که در معرض تهدید دشمنان قرار داشت (شمار افراد این قبیله تا 500 خانوار گمان زده می شود) با خود به شمال مغولستان به کوه های آلتای به گستره دولت ژوژوان های (مغول) می برد. پسان ها این قبیله با متحد ساختن سایر قبایل زیر ستم، در برابر ژو ژون ها می شورند و دولت آنان را بر اندازند. درست در همین هنگام (سده ششم میلادی) است که برای نخستین بار کلمه تورک شنیده می شود که شاید به معنای اتحادیه قبایل باشد.»
شایان یادآوری می دانم که گرگ تا همین اکنون در نزد بسیاری از تورک ها یک جانوار مقدس شمرده می شود. برای مثال سازمان تندرو فاشیستی ترکی که در جنایات فراوان در برابر کردها دست دارند، «گرگ های سیاه» نام دارند.
گومیلیف روایت دیگری از این افسانه دارد. او می نگارد که «در میان قبایل شکست خورده از دست توابسی ها هنگام سرکوب شمال چین از سوی آن ها پنجصد خانوار آشینایی حضور داشتند. این ها از طوایف مختلف متشکل بودند که در باختر شن سی می زیستند که در سده چهارم از سوی هونوها و سیان بای ها (نیاکان مغولان) اشغال شده بود. آشینا از سردار هونو- موغانیو اطاعت می کرد که فرمانروای خئی سی (منطقه یی در غرب اوردوس میان گستره هوان هی و نانی شان) بود. هنگامی که به سال 439 توابسی ها بر هونوها پیروز شدند، و خئی سی را به امپراتوری «وی» اتصال دادند، سردار آشینا با 500 خانوار نزد ژوژان ها گریخت و در دامنه جنوبی کوه های آلتایی ساکن شد و به استخراج آهن برای ژوژان ها می پرداخت.
در آن هنگام زبان بین القومی رایج- زبان های سیان بای ها و مغولی قدیم بود. این زبان بازار، دیپلماسی و فرماندهی بود. آشینا با همین زبان در 439 به شمال گوبی آمد.»
به گونه یی که دیده می شود، قبیله آشینا از تیره های گوناگونی متشکل بود و زبان شان هم به قول گومیلیف پروتومغولی بود. قبیله آشینا زبان تورکی را از قبایل آلتایی که در میان آن ها بود و باش داشتند، فرا گرفتند و در آینده «تورک» خوانده شدند.
اما از دید من، با توجه به این که در همه جا نام رهبران به گونه یی با نام شاه پیوند دارد، و نام پدر آشینا هم نولو شاد است، می شود گفت که احتمال تورفانی بودن ایل آشینا بیشتر می رود. حال اگر آن ها در تورفان بودوباش داشتند، می شود نتیجه گرفت که تقریبا سه قرن در ترکستان خاوری زیسته باشند و روشن است زبان شان بیشتر با زبان های رایج در این جا که با زبان کوشانی ها و یفتلی ها ( از گروه زبان های ایرانی شرقی قدیم) نزدیک تر بوده است. هون هایی هم که در این جا می زیستند، زیر فرمان یوجی ها یا نیاکان همین یفتلی ها بودند و روشن است زبان حاکم هم در این جا زبان کوشانی ها و یفتلی ها بود.
به هر حال، چه زبان آن ها به مغولی نزدیک بوده باشد یا با زبان های ایرانی شرقی، آن ها به گستره دولت مغولی ژوژوان رفتند و در دامنه های جنوبی آلتای مسکن گزین شدند و از قبایل بومی زبان تورکی را فرا گرفتند و از همین رو هم تورکیوت نامیده شدند. به گمان غالب از سوی دولت ژوژون ها. و چینی ها هم آن ها را توکیوها خواندند. در زبان چینی حرف ر -وجود ندارد. شماری هم بر آن اند که پسان ها عرب ها آن ها را به این نام خواندند. یعنی در آغاز نه خودشان خود ار تورک می خواندند و نه دیگران آنان را به این نام یاد می کردند. از این رو، اصطلاح تورک متاخر است و زاییده پنداشت عرب ها که توران و تورک را با توجه به مشابهت زبانی یکی پنداشتند.
مهم این است که آن ها نه در آغاز تورکی زبان بودند و هم نه به نام قوم تورکی یاد می شدند. این نام ها را دیگران به آنان پسان تر دادند. در این جا بود که یکی از نواده های آشینا- بومان، دولت بزرگ خاقانات تورکی را تاسیس کرد. باز هم باید متوجه بود که خاقانات نامی است که پسان ها به این دولت داده شده است. چه، ات نشانه جمع عربی است و در آن هنگام یعنی در سده ششم میلادی اعراب چه که حتا ایرانیان هم تورک ها را نمی شناختند و ممکن نبود که خود شان دولت خود را خاقانات خوانده باشند. چه نمی توانستند کلمه خاقان را با ات عربی جمع ببندند. هر چه بود، دولتی به میان آمد که در راس آن خاقان بود. خاقان هم به روایتی، از دهگان (دهقان)- خان- ایرانی گرفته شده است. پسان ها دولت خاقانی به دو بخش شرقی و غربی فروپاشید. شرقی آن بسیار زود به دست چینی ها شکست یافت و نابود شد. غربی آن با یفتلی ها هم مرز شد و برای نبرد با آن ها با دولت ساسانی پیمان دوستی بست و خاقان ایستیمی دختر خود را به خسرو انوشیروان داد و یکجا با وی دولت غاتفر یفتلی را در هم کوبیدند و سرزمین وی را میان خود تقسیم کردند. خراسان، کابلستان و زابلستان و بخارستان به ساسانیان تعلق گرفت و رود آمو به عنوان مرز پذیرفته شد و سغد به ترکان رسید. پسان ها روابط تورکان با ایرانیان بر سر تجارت ابریشم تیره شد و پسر ایستیمی خاقان- ساوشا با پسر خسروانوشیروان- یعنی خواهد زاده خود جنگید که او را بهرام چوبینه در هرات شکست داد و کشت.
سپس تورکی ها به قفقاز لشکر کشیدند و ماجراهایی فراوانی است که از جنگ با گرجی ها گرفته تا مراودات با دولت بیزانس و این که چگونه شاه دولت روم شرقی که دشمن ایرانیان بود، به دیدار خاقان شتافت و تاج خود را بر سر او گذاشت و دخترش را به وی به زنی داد تا ماجراهای برافتادن دولت ساسانیان و تسلط اعراب و برچیده شدن گلیم خاقانات تورک و روی کار آمدن سامانی ها و سپس هم افتادن خاقانات به دست اویغورها (باید متوجه بود که کلمه غور – غر – گر به معنای کوه است که در پارسی، پشتو و روسی هم به معنای کوه آمده است) و در نهایت هم به دست قرغیزها و دست یافتن قره خان بر دولت سامانی.
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در باره همین تاریخ دولت بزرگ خاقانات است که متاسفانه کتاب دیگری در زمینه در دست نیست. اروپایی ها چون دور بودند، اطلاعات دقیق ندارند. چینی ها هم از زاویه عداوت نوشته اند. آثار عربی و پارسی کنده کنده و پراکنده اند. تنها آثار روسی با تکیه بر صد سال پژوهش های باستان شناسی در زمینه جدی ترین اطلاعات را در اختیار می گذارد. و در این جا کتاب ترکان باستان گومیلیف به راستی بی نظیر است. حال اگر شما کتاب بهتری را سراغ داشته باشید، بسیار خشنود خواهم شد که بنده را در روشنی یگذارید.
مساله پایانی هم در باره اریایی ها. باید متوجه بود که در جهان چیزی به نام نژاد اریایی وجود ندارد. اما اریایی ها اقوامی بودند سپیدپوست که یکی از سه شاخه این نژاد را تشکیل می دادند. اگر شما اوستا با ریگویدا را بخوانید در اوستا 56 بار و در ریگویدا 35 بار نام اریا می آید و بارها از سرزمین شمالی یاد می شود.
در آستانه جنگ جهانی دوم دو اردوگاه در همه عرصه ها به شدت با هم درگیر بزرگترین جهالت تاریخ بودند که به مرگ ده ها میلیون انسان و ویرانی و نابودی نیمی از اروپا انجامید. در عرصه ایدئولوژیک، از یک سو نازی ها و هیتلر با همه بوق و کرناها در دهل برتری جویی نژادی و ادعاهای بزرگ بینانه در باره «نژاد برتر آریایی» می درنگاندند و از سوی دیگر صهیونیست های یهودی و دیگر اروپاییان که با هیتلر در همه جبهه ها از جمله جنگ روانی و تبلغاتی درگیر نبرد بودند، در برابر به رد موضوع برتری جویی نژادی می پرداختند که دردمندانه در این کار تا جایی جلو رفتند که بیخی منکر تیره هایی به نام آریایی شدند. این در حالی بود که هم شواهد زبان شناسی، هم شواهد باستانشناسی، هم متونی مانند اوستا، ریگویدا و هم مدارک مکتوب تاریخی در چین، بین النهرین، مدارک یهودان و اسطوره های روس ها و ارمنی ها و نیز بافته های باستانشناسی در آسیای میانه و ایران و هند همه و همه حضور توده هایی سپیدپوست به نام آریایی ها را تایید می کند.
در این حال، به همان پیمانه که نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تبلغات افراطی صهیونیست ها بیرون از دایره علمی است. چنانی که می دانیم، صهیونیسم، یک ایدئولوژی افراطی سیاسی ابزاری است. به سخن دیگر، هم تبلیغات بی پایه نازیسم هیتلری در زمینه مردود است و هم تبلیغات صهیونیسم یهودی.
چنانی که گفتیم، تبلغات نژادپرستانه آلمانی ها تنها یک رخ قضیه است. از آن سوی دیگر، صهیونیست های امریکایی، انگلیسی و...نیز بیکار ننشسته بودند. لشکری از دانشمندان یهودی از پولیاکف روسی که به عنوان مهاجر در پاریس بسر می برد تا ...... ده ها مقاله و کتاب در رد نظریه نژاد برتر آریایی و آلمانی نوشتند و در این راه چنان جاده افراط را پیمودند و کار را به جایی رساندند که بیخی منکر موجودیت تیره هایی به نام آریایی شدند و بحث آریایی را از ریشه بی پایه و افسانه خواندند وحتا اوستا را نیز ساختگی شمردند و توپونیمی یی با قدمت شکوهمند تاریخی مانند ایران را نیز منکر شدند!
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
پسان ها چنین تبلیغ شد که گویی که آریایی ها اصلا در تاریخ وجود نداشتند و مساله آریایی گویی ساخته و پرداخته آلمان نازی و فاشیستی باشد!. روشن است به رغم بی پایه بودن و مردود نظریه نژاد برتر آریایی، تبلیغات محافل صهیونیستی نیز از پشتوانه علمی برخوردار نبود و نیست. چه، آریایی ها به عنوان شاخه یی از نژاد سپید پوست در کنار سامی ها و حامی ها، در چه در تاریخ اسطوره یی و چه در تاریخ مکتوب حضور داشتند.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
شگفتی برانگیز این که شماری از پان ترکیست های ایرانی تا هنوز هم از بهره برداری ابزاری از نوشته های بی سر و ته صهیونیست های یهودی و مسیحی دست نکشیده و گاه به گاه دست به نوشتن مقالات بی پایه و مایه در باره آریایی ها می یازند که بیشتر بار تبلیغی و سیاسی دارد و با حقایق علمی اصلا سر و کار ندارد. دردمندانه شماری از نویسندگان ما هم آگاهانه یا ناآگاهانه بدون توجه به حقایق تاریخی بیخی منکر وجود آریایی ها اند.
برای مثال، پان ترکیست های ایرانی با خلط مبحث و مطرح نمودن مسایل بی پایه کوشیده اند گویا ثابت بسازند که چیزی به نام اریایی وجود ندارد؟!!! و آن را با موضوع سوء استفاده ابزاری هیتلر از نژاد آریایی و این که او این نژاد را نژاد برتر می خواند، خلط مبحث نموده اند که سراسر با مستندات علمی منافات دارد. یعنی به تکرار همان چیزهایی می پردازند که صهیونیست ها نوشته اند و هیچ وجه مشترکی با مسایل علمی ندارند. یکی بحث های مردم شناسی، نژادشناسی، زبان شناسی و باستانشناسی است و دیگر بحث بهره برداری های ابزاری سیاسی از مسایل نژادی، تباری، زبانی و.... این درست است که هم صهیونیست ها و هم هیتلر از موضوع «نژادآریایی» سوءاستفاده های بسیاری نمودند. همین گونه از همین مساله آریایی شاه ایران و داوود خان در افغانستان بهره برداری های فراوان نمودند. اما در عین حال باید بدانیم که یهودیانی که مخالف هیتلر بودند، هم تا توانستند به تبلیغات پوچ و بیهوده یی در برابر ژرمن ها و دیگر سپیدپوستان پرداختند و یکسره منکر موجودیت چیزی به نام آریایی شدند. این در حالی است که اریایی ها شعبه یی از نژادسپید پوست بودند که شامل دو گروه بزرگ ایرانی و تورانی می شدند. نام ایریا و توریا هم در اوستا و هم در سایر آثار آمده است. اگر قبایلی به نام اریایی ها وجود نداشتند، چرا دراوستا نام آن ها- بیش از 56 بار و در ریگویا در حدود 36 بار آمده است؟ پسان ها پان ترکیست های ایرانی نیز در برابر نظریه «پان آریایسم» شاه آغاز به تبلغیات نمودند که بنده هر دو را مردود می دانم. پان ترکیسم یک ایدئولوژی فاشیستی ابزاری است که از سوی وامبری- جاسوس سرشناس سازمان اطلاعات انگلیس که یک صهیونست بود، برای اغراض و مقاصد خاصی به میان آمد.
انگلیسی ها وقتی هند را گرفتند، در اثر کاوش های زبان شناسی دریافتند که بسیاری از واژه های هندی با واژه های اروپایی همریشه اند. برای مثال بوگوان یا بگوان (خدا) ی هندی همان با بوگ روسی و کلمه هایی چون بغلان و بغداد و بگرام ...همانند است. ما- ی هندی، با مادر پارسی،و مور پشتو و مات یا مامای روسی و مودر انگلیسی یکی است و.....
گذشته از این ها همانندی های فراوانی در سنت ها و باورها و برگزاری مراسم و نام های اروپاییان و ایرانیان و هندیان هست. (نگاه شود به مقاله تیوری قطبی پیدایش آریاییان در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان).
از همین جا بود که به اندیشه خاستگاه زبانی مشترک رسیدند. پسان ها مساله تبار و نژاد مشترک مطرح شد. انگلیسی ها کوشیدند از همتباری و همنژادی مردمان هند و اروپا برای استمرار استعمار هند بهره برداری ابزاری نمایند. پسان ها آلمانی ها هم کوشیدند از عین چیز بهره برداری ابزاری نمایند و نظریه فاشستی نژاد برتر یا نژاد نوردیک (شمالی) آریایی مطرح گردید.
در مقابل، یهودی ها که خود از شاخه دیگر نژاد سپید پوست یعنی سامی ها بودند و نیز دیگر جنوبیان مانند فرانسوی ها و... که خود را تحقیر شده می پنداشتند، آغاز به تردید و افسانه خواندن کامل بحث آریایی ها نمودند. یعنی به همان اندازه که مطرح ساختن نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تردید کامل آن هم مبنای علمی ندارد. در آینده در دوره پهلوی در ایران نیز از مساله آریایی بهره برداری ابزاری صورت گرفت و در افغانستان نیز از سوی پشتونیست ها. اما باید متوجه بود که در ایران شماری از پان ترکیست ها که از سوی شوروی وقت پول می گرفتند و کنون هم از سوی دولت های آذربایجان، ترکیه، اسراییل، عربستان و امریکا حمایت و تمویل می شوند، به لجن پراکنی و دروغ پردازی دست یازیدند و بیخی منکر وجود آریایی ها، و حتا ایران شدند و آن را جعلی و ساخته و پرداخته هیتلر قلمداد کردند.
به هر رو، برخورد علمی با مساله از زهرپاشی های سیاسی تفاوت دارد. اما در جهان ده ها کتاب و اثر متین علمی که مستند به داده های علمی است، وجود دارد. باید به همه چیز با قید احتیاط برخورد کرد.
بر گردیم به اصل بحث: در باره مردمانی به اریایی، برای نمونه در اوستا آمده است: «ایریا فی دایهی هاوو» که در این جا ایریا - سرزمین و مردم ایریا معنی می دهد. همچنین در سنگنبشته های داریوش بزرگ اِریا واژه یی است که او برای زبان و قومیت خود به کار برده است. در متون کهن یونانی هم نمونه های بسیاری هست که دیرینه بودن هویت ایریا را به اثبات می رساند. هرودوت در باره مادها در کتاب «تواریخ» خود چنین نگاشته است: «ماد ها در قدیم خود را اریوی می نامیدند». دمسیوس می فرماید که «همۀ مغان اریون هستند» و دیودوروس می نویسد که «زرتشت اریانوی بود». شکل نگارش و تلفظ واژۀ ایریا در زمانه های مختلف باستان و پسا باستان فرق می کرد اما مفهوم همه شان از این اصطلاح یکی بود.
در سنگ نبشتۀ کعبۀ زرتشت که در عصر شاهنشاهی شاپور اول به دو لهجۀ پارسی (اشکانی و ساسانی) و یونانی نگاشته شده بود، نام ایران به سه شکل متفاوت آمده است. در بخش یونانی به جای استفاده از اسم مکان، نام یک تبار (اتنوس) ذکر شده است: من شاه (دِسپوت) مردم اریانون هستم. در پارسی اشکانی و ساسانی نام سرزمین ایرانی ها آمده است.
در پارسی اشکانی اصطلاح اریان- شهر و در پارسی ساسانی به گونۀ اِران-شهر نوشته شده است. بنا بر این، اریان، اِران و ایران مترادف هستند و به هیچ صورت نباید اریان و آریان را ساختۀ اروپایی ها دانست.
در سنگ نبشته های نقش رستم و کعبۀ زرتشت که به دو گویش پارسی میانه (اشکانی و ساسانی) و یونانی می باشد، اصطلاح اِران و اریان به کار رفته است است. به طور مثال در بخش پارسی اشکانی کلمۀ اریان استفاده شده و در پارسی ساسانی اصطلاح اِران. هردو جمله را در زیر می آوریم:
ardašīr šāhān šāh ērān
ardašīr šāhān šāh aryān
جمله یی از یک متن پیش از اسلام به نام «یادگار زریران» که نمایشنامه یی است در باره جنگ ایران و توران و در شمال خراسان اتفاق می افتد، نقل می کنیم:
پورسِت کو که هی توو؟
..گوفت کو اِرِم او هَچ اِران هِم.
زریر پرسید که که هستی تو؟
گفت که ایرم و از [سرزمین] ایرانم
اریه در نام، اریامنه Ariyāramna اریامنه پدر اَرشام پدر ویشتاسب، ویشتاسب پدر داریوش است، و ایریه در واژه اوستایی اَیرینَه وئجه Airyna Vaējangh ایران ویج، ایران ویج در دید زرتشتیان، هنوز هم به معنای بهترین و مقدس ترین بخش ایران و جهان است، و اَیریوخشوثه Airyo Xshutha اَیریوخشوثه کوهی که آرش تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی، از بالای آن تیری به سوی مشرق انداخت، و ایره یاوه Airyāva ایرج، یاری کننده آریا، به کار رفته است .
در مورد کشور های دیگر و اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند، و نام ایران را نگاه داشتند، می توان ایرلند را نام برد، ایرلند = سرزمین ایرها = سرزمین آریاییان، و هم در آن جا است، که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می آید . این واژه را در زبان ایرلندی، هم ریشه زبان ماست، به شکل Aire و Airech و به همان معنی آزاده می بینیم. بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی Aire نامیده می شود از همین واژه است .اریه و ایریه رفته رفته به شکل ایر Er درآمد.
ایرانیان در نوشته های پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را ایران Erān نامیدند. ایرانی ها در نوشته های پهلوی اشکانی اَریان ، در ارمنی اِران Eran یا ایرانشتر Erān shathr در فارسی ایرانشهر نامیده می شدند. ایران در زبان پهلوی، دو معنی داشت، یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران. شکلی دیگری از ایران اریان است، که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان، از حمزه اصفهانی، دانشمند سده 4 آمده است. او یک بار از مملکت اریان هم فرس و به بیان دیگر اریان نام می برد، و می گوید که ایشان پارسی هستند. از این سخن پیداست که او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریایی ها بکار برده است. شکل اریان شهر نیز به جای ایران شهر، در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف ابوالحسن علی مسعودی، مورخ سدهی 4 نیز دیده شده است. شثر = شهر در فارسی، که در واژه پهلوی ایران شثر آمده است، در آن زبان به معنای کنونی سرزمین است. در زبان پهلوی ساسانی به جای شهر معنی امروزی، شثرستان = شهرستان در فارسی، به کار برده می شد، و کیشور = کشور در فارسی، به معنی یک بخش، از هفت بخش زمین بود، که به تازی اقلیم خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه ایرانشثر، کشور ایرانیان، کشور آریاییان خواسته و دریافته می شد. ایران هم چنین منسوب به محل آن، به نژاد ایر یا جایگاه آریاییان گفته می شده، و هم اکنون نیز به همان نسبت خوانده می شود.
به هر رو، پرسشی که مطرح می گردد، این است که چرا صهیونیست ها و پان ترکیست ها با این همه شور و شیفتگی به رد کامل موجودیت اریایی ها و حتا توپونیمی با قدمت دست کم دو هزار ساله به نام ایران می پردازند؟
در پاسخ باید گفت که هر یک انگیزه های خود را دارند. واکنش پان ترکیست ها بیشتر جنبه سیاسی دارد و در مخالفت با دولت های ایران در گذشته از سوی شوروی پیشین و کنون از سوی غرب، آذربایجان، ترکیه و اسراییل و نیز اعراب به عنوان یک پروژه تمویل می گردد و هدف دامن زدن به تنش های تباری و زبانی در ایران را دنبال می کند.
...واما مخالفت سرسختانه یهودان، جنبه دیگری دارد. برای پی بردن به این انگیزه، گوشه یکی از نوشته های یک دانشمند صهیونیست در زمینه را با اندکی ویرایش می آوریم:
داکتر مالوری (ترجمه و تلخیص: سخا) می نگارد: «کشف گروه زبانی هندواروپایی و رابطه اش با برخی زبان های آسیایی، این پندار را که همه زبان های جهان منشاء عبری دارد، یک باره و برای همیشه از میان برداشت.»
درست سر نخ مخالفت های گسترده محافل صهیونیست را باید در همین یک جمله بازیافت. در گذشته، صهیونیست ها با بالندگی چنین می پنداشتند که همه زبان های جهان خاستگاه عبری دارد و آن را چونانِ برتری و بالادستی بنی اسراییل بر دیگران می پنداشتند و خود را در جایگاه بلند قوم برتر قرار می دادند. مگر، دریافت های نوین علوم زبانشناسی چنین پنداری را از ریشه برانداخت. وانگهی که دانستند که دیگر هنگامه سازی های شان جایی را نمی گیرد، اشتراوس– فیلسوف آلمانی تباری صهیونیست، فلسفه «ملت برتر امریکا» را جانشین «نژاد برتر آریایی» ساخت- ایدئولوژی یی که کنون چونانِ شالوده باوری جمهوریخواهان تندرو امریکا را می سازد و شمار بسیاری از سیاستمداران تندرو جمهوری خواه امریکا از شاگردان او به شمار می روند.
یاد ما نرود که بحث اریایی ها بر خلاف تبلیغات گروهی که از مسایل آگاهی ندارند، دستاورد هیتلر و نازی ها نیست. این بحث از دوران استعمار انگلیس در هند آغاز گردیده بود. از این که بگذریم، من کتابی را ترجمه نموده ام به نام خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها که در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان بازتاب یافته است. کتاب در سال 1910 در تاشکنت از سوی یک دانشمند روسی نگاشته شده است- هنگامی که هنوز از نازیسم هیتلری خبری نبود. از این رو، آنانی که می پندارند که این نظریه را فاشیست های نازی ساخته و بافته اند، در اشتباه به سر می برند. نازی ها تنها از آن سوء استفاده ابزاری نمودند و مساله آریایی را در آغاز تنها جنبه زبانی و پسان تر تباری داشت، با دادن جنبه نژادی به آن، بار فاشیستی بخشیدند. نه این که آن را ابداء نموده باشند.
آقای پارسایف! شما در مورد ترکمن ها، قرغزها، اویغورها، تاتارها و ... به شوخی هم این گفته پذیرفته شده نمی تواند. زیرا شمایل و قیافۀ ایشان از دور گواهی میدهد که آنان نماینده گان تیپیک و نمونه وار ترک اند، نه مربوط به کدام تبار دیگری!
در پاسخ باید گفت که قرغیزها در اصل سپید پوست بوده اند. چنان چه پدر تاریخ چین در باره آن ها نوشته است که موهای شان سرخ و چشمان شان شیشه یی ( به رنگ سبز و آبی) بوده و آنان را دیوهای سپید خوانده و شبیه به میمون توصیف کرده است. اگر می توانید کتاب های بیچورین را در زمینه بخوانید. اصلا قرغز که چینی ها آن را خیاگاس (خاکاس) می خواندند، از آمیزش دینلین های سپید پوست با قوم ناشناخته یی به نام گوگیون ها به میان امدند و در آینده با هونوها و سپس هم با سیون بای های مغولی تا اندازه یی آمیزش یافتند و ان گاه در دولت اویغورها داخل شدند و در پایان هم توانستند دولت آنان را بر اندازند و از خاستگاه اصلی شان که در بخش علیای رود ینی سی بود، پایین شوند و به هفت رود (سمی ریچیا)- یعنی نزدیکی های تیان شان- آلماآتی کنونی و قرغیزستان کنونی بیایند.
پسان ها آن ها با چینی ها، تبتی ها و در اخیر هم باجونگار ها که چند صد سال بر ایشان تسلط داشتند، آمیزش یافتند و روشن است کنونی دیگر بیخی با نیاکان اصلی شان متفاوت هستند و منگولویید شده اند. اما همان گونه که سما تیسانو چینی نوشته است در اصل سپیدپوست بوده اند.
ترکمان ها هم قومی اند مختلط که از آمیزش تورکی زبان ها با خوارزمیان، و خبونیت ها و پارس ها و تاجیک ها به میان آمده اند و پسان ها پس از یورش چنگیز خان شماری از آنان منگولویید شده اند. در اصل اوغوزها هم مانند قبچاق ها سپیدپوشت بوده اند که با گذشت زمان در اثر آمیزش با هونوها تا اندازه یی سوبسترات نژاد زرد را پذیرفته اند.
آن چه مربوط به تاتارها می گردد، آن ها نیز در آغاز سپیدپوست بوده اند و پسان ها با مغول ها آمیزش یافته اند. در سده های اخیر، بیشتر آن ها در اثر آمیزش با روس ها چنان تغییر قیافه داده اند که کمترین اثری از قیافه های مغولی در ایشان دیده نمی شود. حتا بسیاری از ایشان زبان خود را نیز بیخی از دست داده اند. اگر هم نگه داشته اند، چنان زیر تاثیر زبان روسی قرار گرفته اند که می شود گفت نزدیک به 70 درصد زبان شان روسی است. با این هم هستند تاتارهایی که هم زبان و هم نسب شان را تا اندازه یی حفظ نموده اند. تاتارهای باستانی بحث جداگانه است. اما تاتاری بعدی در واقع با بلغارها از یک ریشه اند. و همان گونه که گفتیم، بلغار ها خود از اثر آمیزش هونوهای آسیای با سارمات های سپیدپوست به میان آمدند. اگر می توانید کتاب اسحاقف و اسماعیلف زیر نام تاریخ اتنوپولیتیک تاتارها را مطالعه بفرمایید. همه این مسایل در 500 صفحه به تفصبل آمده است.
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه صفر است. چون آن ها دانشمند نه بل که دانشمند نما بوده اند.
گومیلیف چه کسی بخواهد یا نه یکی از بزرگترین و تاثیرگذار ترین دانشمندان و اندیشمندان روس و جهان در سده بیستم است. او 50 اثر علمی نگاشته است. حال یک نظریه اش که رد شده است، نمی توان بر اساس نوشته یکی، دو نفر همه دستاوردهای یک عمر کوشش و تلاش وی را نادیده گرفت و ادعا کرد که نقش او در علم صفر است.! کنون باید دید که نقش خود کسانی که چنین ادعایی کرده اند در علم به کدام پیمانه و میزان است؟
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در نوع خود بینظیر و یگانه اثر است. متاسفانه اثر دیگری که تاریخ «ترک یوت» ها را به این تفصیل به نمایش بگذارد، اصلا نیست و نداریم. اگر شما سراغ دارید، لطفا بنویسید.
باید در نظر داشت که او این کتاب را با بهره گیری از صدها اثر دیگر نوشته است. نه این که زاده تخیل خود او باشد. حال اگر این کتاب ارزش ترجمه را نداشت، پس چرا ترک ها آن را به ترکی و آذری ها به آذری ترجمه کردند؟. هر چند در ترجمه آذری آن تحریف هایی به عمل آمده و 1800 پاورقی کتاب به عمد ترجمه نشده است. حال از کم و کیف ترجمه ترکی آن من چیزی نمی دانم.
از این که بگذریم، مشکل اصلی در این است که نه در ایران و نه در افغانستان تا کنون کسی را ندیده ام که معنای کلمه های «ترک»، «تورک»، «تورک یوت» و... را دقیق بداند یا از تاریخ نیاکان ترکان باستان (هونوها) و تاریخ ترکان باستان آگاهی درستی داشته باشد. هم در غرب و هم در ایران و ترکیه نر چه نوشته اند در باره تاریخ ترک ها پس از اسلام است. پیش از آن کمتر چیزی دیده می شود و اگر هم شود، همه افسانه سرایی است. مانند تاریخ 7000 ساله ترکان آذری یا افسانه ترکی خواندن سومری ها و...
در ادبیات روسی واژه «ترک» به گونه مطلق در مورد باشندگان ترکی زبان کشور ترکیه و واژه «زبان ترکی» همین گونه تنها برای زبان ترکی استانبولی» به کار می رود. این در حالی است که سایر باشندگان کشور ترکیه را «ترکیه یی» می خوانند که درست هم است. زیرا نمی شود کردها را ترک خواند. دولت ترکیه در یک قرن گذشته تلاش های فراوانی به خرج داد تا با جعل تاریخ کردها را ترک های کوهستانی معرفی نماید، اما کسی در جهان چنین چیزی را روشن است نمی پذیرد.
برای سایر گویشوران زبان های آلتایی یا تورکی از واژه تورک/ تیورک (тюрк) و توده های تورکی زبان Тюркоязычные народы یا (тюркы)کار گرفته می شود.
همین گونه برای زبان های تورکی باستان- اصطلاح پروتوتورک و برای تورکی زبانانی که در سده ششم میلادی دولت خاقانات تورک را پی ریختند، اصطلاح «تورک یوت» کار برده می شود. تورک یوت. باید متوجه بود که تورک ها با پسوند مغولی یوت- تورکیوت خوانده می شدند و چون چینی ها حرف «ر» نداند، آن را به شکل توکیوت= توکیو تلفظ می کردند.
آن چه گومیلیف نوشته است، دیدگاه خود وی نه بل که دیدگاه تقریبا همه دانشمندان تورک شناس و مغول شناس است. روشن است که نژادی به نام تورک وجود ندارد. تورکی زبان ها هم اقوامی اند مختلط از سپیدپوستان دارای موهای زرد و خرمایی و چشمان سبز و آبی با زردپوستان چینی و منگولوییدهای تبتی. حال شما چه آن ها را اریایی بنامید یا نه تفاوتی در موضوع نمی کند. از جمله اقوام تورکی زبان آسیای میانه قدیمی ترین آن ها قرغیزها اند. بقیه مانند ازبیک ها، ترکمان ها، قزاق ها و... همه اقوامی اند که بسیار جوان پنداشته می شوند و پس از یورش مغول ها در اثر آمیزش توده های بومی ایرانی تبار - تاجیک ها با مغول های نیمه سپیدپوست و نیمه زردپوست و نیمه تبتی به میان آمدند. خود واژه ترکمان به معنای ترک نما یا ترک مانند است. یعنی کسانی که شبیه ترک ها اند.
مشکل در این است که جناب شما کتاب ترکان باستان گومیلیف را نخوانده اید. اگر یک بار آن را بخوانید مطمئن هستم که چنین داوری نخواهید کرد. حال اگر دیدگاه های گومیلیف را نمی پذیرید، کتاب های دیگری در باره هونوها هست که چه پیش از گومیلیف و چه پس از او نوشته شده است. از جمله همین کتاب 500 صفحه یی امپراتوری هونوهای کارالین که اتفاقا از مخالفان وی هم است. حال که شما در دوشنبه تشریف دارید، می توانید جلد سوم کتاب امام علی رحمان زیر نام از آریان تا سامانیان را بخوانید.
حال چیزی را که دانشمندان پذیرفته اند این است که در حوالی 2600 سال پیش از میلاد تا 1000 سال پیش از میلاد در درازای تقریبا 1600 سال اقوام زردپوست چینی با بخشی از سپیدپوستان دینلینی- هیون هون ها و هیان هون ها آمیزش یافتند و هونوها را به میان آوردند.
همین گونه ژون ها و دی های تبتی منگولویید که از تبت شرقی به مغولستان کوچیده بودند، با بخش دیگری از همین اقوام سپیدپوست آمیزش یافتند و دونخوها یعنی نیاکان مغول ها را پدید آوردند.
پسان ها بخشی از هونوها با دونخوها آمیزش یافتند و اوهون ها را تشکیل دادند که از آنان نیاکان دومی مغول ها یعنی سیان بای ها به میان آمدند. از جمع سیان بای ها - ژوژون ها زاده شدند که نیاکان بعدی مغول ها شدند.
هونوها همین گونه یا قرغیزها و دیگر اقوام سپید پوست سایبریای جنوبی آمیزش یافتند و پس از شکست از چینی ها، چهار بخش شدند. بخشی از آنان با سیون بای های مغولی آمیزش یافتند. بخشی با چینی ها مخلوط شدند و در میان ان ها ذوب گردیدند. گروهی هم با بخشی از یوچی ها (سغدیان) سپید پوست و ایرانی زبان شرقی که تورانی و از نیاکان کوشانیان و یفتلیان بودند، آمیزش یافتند و هون های سپید آسیایی را به میان آوردند که به زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند.
گروه دیگر شان به سوی اروپا شتافتند و در راه در اورال و والگا با اوگرها و اورها آمیزش یافتند که هون های اروپایی را تشکیل دادند و از آن جمله هم یکی آتیلا بود. گروه دیگر آن ها با سرمات های سپید پوست و آلن های سپیدپوست ایرانی آمیزش یافتند که به ترتیب خزرها و بلغارها را به میان آوردند. یعنی تاتارهای بعدی دقیقا با بلغارها یکی اند و شالوده ایرانی دارند
به هر رو، باید دانست که زبان هونوها زبانی بود مخلوط از زبان اریایی قدیم (اوستایی)، چینی و تبتی که در دامنه های آلتای و بیابان های گوبی و خنگان شکل گرفت و می توان آن را پروتو-تورکی و پروتو- مغولی نام داد. از این زبان تا کنون چیزی به ما نرسیده است. چون یا این که اصلا رسم الخط نداشتند و یا هم به روی پوست می نوشتند که حفظ نشده است. با این هم، آن چه در نوشته های چینی مانده است، برخی کلمه های تورکی در آن دیده می شود مانند اوزون- دراز و... در باره برخی از واژه ها تا کنون جر و بحث های بی پایان روان است. برای نمونه هونوها- پادشاه خود را شانیو می گفتند. برخی ها شانیو را ایرانی قدیم می دانند که از شاه گرفته شده است (شاه – نیو؟) و برخی دیگر آن را از مغولی - سایان یا شایان می دانند که به معنای برجسته است. باز هم دیده می شود که شایان در زبان پارسی دری هم به معنای برجسته است. هر چه بود، این زبان به نام زبان تورکی یاد نمی شد و هونوها هم تورک نبودند. با این هم زبان شان را حالا دانشمندان پروتو تورکی-پروتو مغولی می خوانند و می توان خود شان را هم نیاکان تورکان باستان انگاشت.
حال می آییم بر سر «تورک یوت» ها یا نیاکان تورک ها. در این جا دو دیدگاه هست: یکی دیدگاه گومیلیف است که من با آن موافق نیستم.
به پنداشت پروفیسور دیمیتری واسیلیف- دانشمند تورک شناس روسی، «در حوالی سده های چهارم- پنجم میلادی در میان قبایل هون های بعدی در استان تورفان در ترکستان شرقی مردمانی می زیستند که به گمان غالب به زبان پروتوتورکی سخن می گفتند. (شایان یادآوری است که در این هنگام در تورفان یفتلی ها حاکم بودند)
بر پایه افسانه های رایج در میان تورک ها، قبایل مخاصم هون به این ها یورش می برند و همه را می کشند. تنها یک کودک که دست ها و پاهایش را بریده اند، به گونه معجزه آسایی زنده می ماند. یک ماده گرگ خاکستری این کودک را می بیند و با خود به مغاره اش می برد و او را پرورش می دهد و بزرگ می کند و از او ده پسر (به روایت دیگر 4 پسر یا 6 پسر) به دنیا می آورد.
پسر ارشد این ماده گرگ- به گفته، داکتر عثمانف، نولو شاد- بنیادگذار دودمان قدیم تورکی آشینا گردید. به گونه یی که پروفیسور برتلد در کتاب تاریخ «ترک های آسیای میانه» نوشته است، کلمه شاد از شاه ایرانی گرفته شده است و تورک های قدیم این لقب را برای سران قبایل خود به کار می بردند.
پسان ها این ها با دخترانی از یکی از قبایل بومی پیوند زناشویی می بندند و این گونه قبیله تورک به وجود می آید. رهبر ایشان آشین یا آشینا است (آشین یک کلمه ایرانی شرقی است. گومیلیف این کلمه را مغولی می پندارد که از شونوچیونو گرفته شده است و می نویسد که آشین گرگ معنا می دهد و پشوند آ- چینی است که نشانه تکریم و تعظیم است) که در حوالی 460 میلادی قبیله خود را که در معرض تهدید دشمنان قرار داشت (شمار افراد این قبیله تا 500 خانوار گمان زده می شود) با خود به شمال مغولستان به کوه های آلتای به گستره دولت ژوژوان های (مغول) می برد. پسان ها این قبیله با متحد ساختن سایر قبایل زیر ستم، در برابر ژو ژون ها می شورند و دولت آنان را بر اندازند. درست در همین هنگام (سده ششم میلادی) است که برای نخستین بار کلمه تورک شنیده می شود که شاید به معنای اتحادیه قبایل باشد.»
شایان یادآوری می دانم که گرگ تا همین اکنون در نزد بسیاری از تورک ها یک جانوار مقدس شمرده می شود. برای مثال سازمان تندرو فاشیستی ترکی که در جنایات فراوان در برابر کردها دست دارند، «گرگ های سیاه» نام دارند.
گومیلیف روایت دیگری از این افسانه دارد. او می نگارد که «در میان قبایل شکست خورده از دست توابسی ها هنگام سرکوب شمال چین از سوی آن ها پنجصد خانوار آشینایی حضور داشتند. این ها از طوایف مختلف متشکل بودند که در باختر شن سی می زیستند که در سده چهارم از سوی هونوها و سیان بای ها (نیاکان مغولان) اشغال شده بود. آشینا از سردار هونو- موغانیو اطاعت می کرد که فرمانروای خئی سی (منطقه یی در غرب اوردوس میان گستره هوان هی و نانی شان) بود. هنگامی که به سال 439 توابسی ها بر هونوها پیروز شدند، و خئی سی را به امپراتوری «وی» اتصال دادند، سردار آشینا با 500 خانوار نزد ژوژان ها گریخت و در دامنه جنوبی کوه های آلتایی ساکن شد و به استخراج آهن برای ژوژان ها می پرداخت.
در آن هنگام زبان بین القومی رایج- زبان های سیان بای ها و مغولی قدیم بود. این زبان بازار، دیپلماسی و فرماندهی بود. آشینا با همین زبان در 439 به شمال گوبی آمد.»
به گونه یی که دیده می شود، قبیله آشینا از تیره های گوناگونی متشکل بود و زبان شان هم به قول گومیلیف پروتومغولی بود. قبیله آشینا زبان تورکی را از قبایل آلتایی که در میان آن ها بود و باش داشتند، فرا گرفتند و در آینده «تورک» خوانده شدند.
اما از دید من، با توجه به این که در همه جا نام رهبران به گونه یی با نام شاه پیوند دارد، و نام پدر آشینا هم نولو شاد است، می شود گفت که احتمال تورفانی بودن ایل آشینا بیشتر می رود. حال اگر آن ها در تورفان بودوباش داشتند، می شود نتیجه گرفت که تقریبا سه قرن در ترکستان خاوری زیسته باشند و روشن است زبان شان بیشتر با زبان های رایج در این جا که با زبان کوشانی ها و یفتلی ها ( از گروه زبان های ایرانی شرقی قدیم) نزدیک تر بوده است. هون هایی هم که در این جا می زیستند، زیر فرمان یوجی ها یا نیاکان همین یفتلی ها بودند و روشن است زبان حاکم هم در این جا زبان کوشانی ها و یفتلی ها بود.
به هر حال، چه زبان آن ها به مغولی نزدیک بوده باشد یا با زبان های ایرانی شرقی، آن ها به گستره دولت مغولی ژوژوان رفتند و در دامنه های جنوبی آلتای مسکن گزین شدند و از قبایل بومی زبان تورکی را فرا گرفتند و از همین رو هم تورکیوت نامیده شدند. به گمان غالب از سوی دولت ژوژون ها. و چینی ها هم آن ها را توکیوها خواندند. در زبان چینی حرف ر -وجود ندارد. شماری هم بر آن اند که پسان ها عرب ها آن ها را به این نام خواندند. یعنی در آغاز نه خودشان خود ار تورک می خواندند و نه دیگران آنان را به این نام یاد می کردند. از این رو، اصطلاح تورک متاخر است و زاییده پنداشت عرب ها که توران و تورک را با توجه به مشابهت زبانی یکی پنداشتند.
مهم این است که آن ها نه در آغاز تورکی زبان بودند و هم نه به نام قوم تورکی یاد می شدند. این نام ها را دیگران به آنان پسان تر دادند. در این جا بود که یکی از نواده های آشینا- بومان، دولت بزرگ خاقانات تورکی را تاسیس کرد. باز هم باید متوجه بود که خاقانات نامی است که پسان ها به این دولت داده شده است. چه، ات نشانه جمع عربی است و در آن هنگام یعنی در سده ششم میلادی اعراب چه که حتا ایرانیان هم تورک ها را نمی شناختند و ممکن نبود که خود شان دولت خود را خاقانات خوانده باشند. چه نمی توانستند کلمه خاقان را با ات عربی جمع ببندند. هر چه بود، دولتی به میان آمد که در راس آن خاقان بود. خاقان هم به روایتی، از دهگان (دهقان)- خان- ایرانی گرفته شده است. پسان ها دولت خاقانی به دو بخش شرقی و غربی فروپاشید. شرقی آن بسیار زود به دست چینی ها شکست یافت و نابود شد. غربی آن با یفتلی ها هم مرز شد و برای نبرد با آن ها با دولت ساسانی پیمان دوستی بست و خاقان ایستیمی دختر خود را به خسرو انوشیروان داد و یکجا با وی دولت غاتفر یفتلی را در هم کوبیدند و سرزمین وی را میان خود تقسیم کردند. خراسان، کابلستان و زابلستان و بخارستان به ساسانیان تعلق گرفت و رود آمو به عنوان مرز پذیرفته شد و سغد به ترکان رسید. پسان ها روابط تورکان با ایرانیان بر سر تجارت ابریشم تیره شد و پسر ایستیمی خاقان- ساوشا با پسر خسروانوشیروان- یعنی خواهد زاده خود جنگید که او را بهرام چوبینه در هرات شکست داد و کشت.
سپس تورکی ها به قفقاز لشکر کشیدند و ماجراهایی فراوانی است که از جنگ با گرجی ها گرفته تا مراودات با دولت بیزانس و این که چگونه شاه دولت روم شرقی که دشمن ایرانیان بود، به دیدار خاقان شتافت و تاج خود را بر سر او گذاشت و دخترش را به وی به زنی داد تا ماجراهای برافتادن دولت ساسانیان و تسلط اعراب و برچیده شدن گلیم خاقانات تورک و روی کار آمدن سامانی ها و سپس هم افتادن خاقانات به دست اویغورها (باید متوجه بود که کلمه غور – غر – گر به معنای کوه است که در پارسی، پشتو و روسی هم به معنای کوه آمده است) و در نهایت هم به دست قرغیزها و دست یافتن قره خان بر دولت سامانی.
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در باره همین تاریخ دولت بزرگ خاقانات است که متاسفانه کتاب دیگری در زمینه در دست نیست. اروپایی ها چون دور بودند، اطلاعات دقیق ندارند. چینی ها هم از زاویه عداوت نوشته اند. آثار عربی و پارسی کنده کنده و پراکنده اند. تنها آثار روسی با تکیه بر صد سال پژوهش های باستان شناسی در زمینه جدی ترین اطلاعات را در اختیار می گذارد. و در این جا کتاب ترکان باستان گومیلیف به راستی بی نظیر است. حال اگر شما کتاب بهتری را سراغ داشته باشید، بسیار خشنود خواهم شد که بنده را در روشنی یگذارید.
مساله پایانی هم در باره اریایی ها. باید متوجه بود که در جهان چیزی به نام نژاد اریایی وجود ندارد. اما اریایی ها اقوامی بودند سپیدپوست که یکی از سه شاخه این نژاد را تشکیل می دادند. اگر شما اوستا با ریگویدا را بخوانید در اوستا 56 بار و در ریگویدا 35 بار نام اریا می آید و بارها از سرزمین شمالی یاد می شود.
در آستانه جنگ جهانی دوم دو اردوگاه در همه عرصه ها به شدت با هم درگیر بزرگترین جهالت تاریخ بودند که به مرگ ده ها میلیون انسان و ویرانی و نابودی نیمی از اروپا انجامید. در عرصه ایدئولوژیک، از یک سو نازی ها و هیتلر با همه بوق و کرناها در دهل برتری جویی نژادی و ادعاهای بزرگ بینانه در باره «نژاد برتر آریایی» می درنگاندند و از سوی دیگر صهیونیست های یهودی و دیگر اروپاییان که با هیتلر در همه جبهه ها از جمله جنگ روانی و تبلغاتی درگیر نبرد بودند، در برابر به رد موضوع برتری جویی نژادی می پرداختند که دردمندانه در این کار تا جایی جلو رفتند که بیخی منکر تیره هایی به نام آریایی شدند. این در حالی بود که هم شواهد زبان شناسی، هم شواهد باستانشناسی، هم متونی مانند اوستا، ریگویدا و هم مدارک مکتوب تاریخی در چین، بین النهرین، مدارک یهودان و اسطوره های روس ها و ارمنی ها و نیز بافته های باستانشناسی در آسیای میانه و ایران و هند همه و همه حضور توده هایی سپیدپوست به نام آریایی ها را تایید می کند.
در این حال، به همان پیمانه که نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تبلغات افراطی صهیونیست ها بیرون از دایره علمی است. چنانی که می دانیم، صهیونیسم، یک ایدئولوژی افراطی سیاسی ابزاری است. به سخن دیگر، هم تبلیغات بی پایه نازیسم هیتلری در زمینه مردود است و هم تبلیغات صهیونیسم یهودی.
چنانی که گفتیم، تبلغات نژادپرستانه آلمانی ها تنها یک رخ قضیه است. از آن سوی دیگر، صهیونیست های امریکایی، انگلیسی و...نیز بیکار ننشسته بودند. لشکری از دانشمندان یهودی از پولیاکف روسی که به عنوان مهاجر در پاریس بسر می برد تا ...... ده ها مقاله و کتاب در رد نظریه نژاد برتر آریایی و آلمانی نوشتند و در این راه چنان جاده افراط را پیمودند و کار را به جایی رساندند که بیخی منکر موجودیت تیره هایی به نام آریایی شدند و بحث آریایی را از ریشه بی پایه و افسانه خواندند وحتا اوستا را نیز ساختگی شمردند و توپونیمی یی با قدمت شکوهمند تاریخی مانند ایران را نیز منکر شدند!
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
پسان ها چنین تبلیغ شد که گویی که آریایی ها اصلا در تاریخ وجود نداشتند و مساله آریایی گویی ساخته و پرداخته آلمان نازی و فاشیستی باشد!. روشن است به رغم بی پایه بودن و مردود نظریه نژاد برتر آریایی، تبلیغات محافل صهیونیستی نیز از پشتوانه علمی برخوردار نبود و نیست. چه، آریایی ها به عنوان شاخه یی از نژاد سپید پوست در کنار سامی ها و حامی ها، در چه در تاریخ اسطوره یی و چه در تاریخ مکتوب حضور داشتند.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
شگفتی برانگیز این که شماری از پان ترکیست های ایرانی تا هنوز هم از بهره برداری ابزاری از نوشته های بی سر و ته صهیونیست های یهودی و مسیحی دست نکشیده و گاه به گاه دست به نوشتن مقالات بی پایه و مایه در باره آریایی ها می یازند که بیشتر بار تبلیغی و سیاسی دارد و با حقایق علمی اصلا سر و کار ندارد. دردمندانه شماری از نویسندگان ما هم آگاهانه یا ناآگاهانه بدون توجه به حقایق تاریخی بیخی منکر وجود آریایی ها اند.
برای مثال، پان ترکیست های ایرانی با خلط مبحث و مطرح نمودن مسایل بی پایه کوشیده اند گویا ثابت بسازند که چیزی به نام اریایی وجود ندارد؟!!! و آن را با موضوع سوء استفاده ابزاری هیتلر از نژاد آریایی و این که او این نژاد را نژاد برتر می خواند، خلط مبحث نموده اند که سراسر با مستندات علمی منافات دارد. یعنی به تکرار همان چیزهایی می پردازند که صهیونیست ها نوشته اند و هیچ وجه مشترکی با مسایل علمی ندارند. یکی بحث های مردم شناسی، نژادشناسی، زبان شناسی و باستانشناسی است و دیگر بحث بهره برداری های ابزاری سیاسی از مسایل نژادی، تباری، زبانی و.... این درست است که هم صهیونیست ها و هم هیتلر از موضوع «نژادآریایی» سوءاستفاده های بسیاری نمودند. همین گونه از همین مساله آریایی شاه ایران و داوود خان در افغانستان بهره برداری های فراوان نمودند. اما در عین حال باید بدانیم که یهودیانی که مخالف هیتلر بودند، هم تا توانستند به تبلیغات پوچ و بیهوده یی در برابر ژرمن ها و دیگر سپیدپوستان پرداختند و یکسره منکر موجودیت چیزی به نام آریایی شدند. این در حالی است که اریایی ها شعبه یی از نژادسپید پوست بودند که شامل دو گروه بزرگ ایرانی و تورانی می شدند. نام ایریا و توریا هم در اوستا و هم در سایر آثار آمده است. اگر قبایلی به نام اریایی ها وجود نداشتند، چرا دراوستا نام آن ها- بیش از 56 بار و در ریگویا در حدود 36 بار آمده است؟ پسان ها پان ترکیست های ایرانی نیز در برابر نظریه «پان آریایسم» شاه آغاز به تبلغیات نمودند که بنده هر دو را مردود می دانم. پان ترکیسم یک ایدئولوژی فاشیستی ابزاری است که از سوی وامبری- جاسوس سرشناس سازمان اطلاعات انگلیس که یک صهیونست بود، برای اغراض و مقاصد خاصی به میان آمد.
انگلیسی ها وقتی هند را گرفتند، در اثر کاوش های زبان شناسی دریافتند که بسیاری از واژه های هندی با واژه های اروپایی همریشه اند. برای مثال بوگوان یا بگوان (خدا) ی هندی همان با بوگ روسی و کلمه هایی چون بغلان و بغداد و بگرام ...همانند است. ما- ی هندی، با مادر پارسی،و مور پشتو و مات یا مامای روسی و مودر انگلیسی یکی است و.....
گذشته از این ها همانندی های فراوانی در سنت ها و باورها و برگزاری مراسم و نام های اروپاییان و ایرانیان و هندیان هست. (نگاه شود به مقاله تیوری قطبی پیدایش آریاییان در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان).
از همین جا بود که به اندیشه خاستگاه زبانی مشترک رسیدند. پسان ها مساله تبار و نژاد مشترک مطرح شد. انگلیسی ها کوشیدند از همتباری و همنژادی مردمان هند و اروپا برای استمرار استعمار هند بهره برداری ابزاری نمایند. پسان ها آلمانی ها هم کوشیدند از عین چیز بهره برداری ابزاری نمایند و نظریه فاشستی نژاد برتر یا نژاد نوردیک (شمالی) آریایی مطرح گردید.
در مقابل، یهودی ها که خود از شاخه دیگر نژاد سپید پوست یعنی سامی ها بودند و نیز دیگر جنوبیان مانند فرانسوی ها و... که خود را تحقیر شده می پنداشتند، آغاز به تردید و افسانه خواندن کامل بحث آریایی ها نمودند. یعنی به همان اندازه که مطرح ساختن نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تردید کامل آن هم مبنای علمی ندارد. در آینده در دوره پهلوی در ایران نیز از مساله آریایی بهره برداری ابزاری صورت گرفت و در افغانستان نیز از سوی پشتونیست ها. اما باید متوجه بود که در ایران شماری از پان ترکیست ها که از سوی شوروی وقت پول می گرفتند و کنون هم از سوی دولت های آذربایجان، ترکیه، اسراییل، عربستان و امریکا حمایت و تمویل می شوند، به لجن پراکنی و دروغ پردازی دست یازیدند و بیخی منکر وجود آریایی ها، و حتا ایران شدند و آن را جعلی و ساخته و پرداخته هیتلر قلمداد کردند.
به هر رو، برخورد علمی با مساله از زهرپاشی های سیاسی تفاوت دارد. اما در جهان ده ها کتاب و اثر متین علمی که مستند به داده های علمی است، وجود دارد. باید به همه چیز با قید احتیاط برخورد کرد.
بر گردیم به اصل بحث: در باره مردمانی به اریایی، برای نمونه در اوستا آمده است: «ایریا فی دایهی هاوو» که در این جا ایریا - سرزمین و مردم ایریا معنی می دهد. همچنین در سنگنبشته های داریوش بزرگ اِریا واژه یی است که او برای زبان و قومیت خود به کار برده است. در متون کهن یونانی هم نمونه های بسیاری هست که دیرینه بودن هویت ایریا را به اثبات می رساند. هرودوت در باره مادها در کتاب «تواریخ» خود چنین نگاشته است: «ماد ها در قدیم خود را اریوی می نامیدند». دمسیوس می فرماید که «همۀ مغان اریون هستند» و دیودوروس می نویسد که «زرتشت اریانوی بود». شکل نگارش و تلفظ واژۀ ایریا در زمانه های مختلف باستان و پسا باستان فرق می کرد اما مفهوم همه شان از این اصطلاح یکی بود.
در سنگ نبشتۀ کعبۀ زرتشت که در عصر شاهنشاهی شاپور اول به دو لهجۀ پارسی (اشکانی و ساسانی) و یونانی نگاشته شده بود، نام ایران به سه شکل متفاوت آمده است. در بخش یونانی به جای استفاده از اسم مکان، نام یک تبار (اتنوس) ذکر شده است: من شاه (دِسپوت) مردم اریانون هستم. در پارسی اشکانی و ساسانی نام سرزمین ایرانی ها آمده است.
در پارسی اشکانی اصطلاح اریان- شهر و در پارسی ساسانی به گونۀ اِران-شهر نوشته شده است. بنا بر این، اریان، اِران و ایران مترادف هستند و به هیچ صورت نباید اریان و آریان را ساختۀ اروپایی ها دانست.
در سنگ نبشته های نقش رستم و کعبۀ زرتشت که به دو گویش پارسی میانه (اشکانی و ساسانی) و یونانی می باشد، اصطلاح اِران و اریان به کار رفته است است. به طور مثال در بخش پارسی اشکانی کلمۀ اریان استفاده شده و در پارسی ساسانی اصطلاح اِران. هردو جمله را در زیر می آوریم:
ardašīr šāhān šāh ērān
ardašīr šāhān šāh aryān
جمله یی از یک متن پیش از اسلام به نام «یادگار زریران» که نمایشنامه یی است در باره جنگ ایران و توران و در شمال خراسان اتفاق می افتد، نقل می کنیم:
پورسِت کو که هی توو؟
..گوفت کو اِرِم او هَچ اِران هِم.
زریر پرسید که که هستی تو؟
گفت که ایرم و از [سرزمین] ایرانم
اریه در نام، اریامنه Ariyāramna اریامنه پدر اَرشام پدر ویشتاسب، ویشتاسب پدر داریوش است، و ایریه در واژه اوستایی اَیرینَه وئجه Airyna Vaējangh ایران ویج، ایران ویج در دید زرتشتیان، هنوز هم به معنای بهترین و مقدس ترین بخش ایران و جهان است، و اَیریوخشوثه Airyo Xshutha اَیریوخشوثه کوهی که آرش تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی، از بالای آن تیری به سوی مشرق انداخت، و ایره یاوه Airyāva ایرج، یاری کننده آریا، به کار رفته است .
در مورد کشور های دیگر و اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند، و نام ایران را نگاه داشتند، می توان ایرلند را نام برد، ایرلند = سرزمین ایرها = سرزمین آریاییان، و هم در آن جا است، که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می آید . این واژه را در زبان ایرلندی، هم ریشه زبان ماست، به شکل Aire و Airech و به همان معنی آزاده می بینیم. بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی Aire نامیده می شود از همین واژه است .اریه و ایریه رفته رفته به شکل ایر Er درآمد.
ایرانیان در نوشته های پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را ایران Erān نامیدند. ایرانی ها در نوشته های پهلوی اشکانی اَریان ، در ارمنی اِران Eran یا ایرانشتر Erān shathr در فارسی ایرانشهر نامیده می شدند. ایران در زبان پهلوی، دو معنی داشت، یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران. شکلی دیگری از ایران اریان است، که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان، از حمزه اصفهانی، دانشمند سده 4 آمده است. او یک بار از مملکت اریان هم فرس و به بیان دیگر اریان نام می برد، و می گوید که ایشان پارسی هستند. از این سخن پیداست که او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریایی ها بکار برده است. شکل اریان شهر نیز به جای ایران شهر، در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف ابوالحسن علی مسعودی، مورخ سدهی 4 نیز دیده شده است. شثر = شهر در فارسی، که در واژه پهلوی ایران شثر آمده است، در آن زبان به معنای کنونی سرزمین است. در زبان پهلوی ساسانی به جای شهر معنی امروزی، شثرستان = شهرستان در فارسی، به کار برده می شد، و کیشور = کشور در فارسی، به معنی یک بخش، از هفت بخش زمین بود، که به تازی اقلیم خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه ایرانشثر، کشور ایرانیان، کشور آریاییان خواسته و دریافته می شد. ایران هم چنین منسوب به محل آن، به نژاد ایر یا جایگاه آریاییان گفته می شده، و هم اکنون نیز به همان نسبت خوانده می شود.
به هر رو، پرسشی که مطرح می گردد، این است که چرا صهیونیست ها و پان ترکیست ها با این همه شور و شیفتگی به رد کامل موجودیت اریایی ها و حتا توپونیمی با قدمت دست کم دو هزار ساله به نام ایران می پردازند؟
در پاسخ باید گفت که هر یک انگیزه های خود را دارند. واکنش پان ترکیست ها بیشتر جنبه سیاسی دارد و در مخالفت با دولت های ایران در گذشته از سوی شوروی پیشین و کنون از سوی غرب، آذربایجان، ترکیه و اسراییل و نیز اعراب به عنوان یک پروژه تمویل می گردد و هدف دامن زدن به تنش های تباری و زبانی در ایران را دنبال می کند.
...واما مخالفت سرسختانه یهودان، جنبه دیگری دارد. برای پی بردن به این انگیزه، گوشه یکی از نوشته های یک دانشمند صهیونیست در زمینه را با اندکی ویرایش می آوریم:
داکتر مالوری (ترجمه و تلخیص: سخا) می نگارد: «کشف گروه زبانی هندواروپایی و رابطه اش با برخی زبان های آسیایی، این پندار را که همه زبان های جهان منشاء عبری دارد، یک باره و برای همیشه از میان برداشت.»
درست سر نخ مخالفت های گسترده محافل صهیونیست را باید در همین یک جمله بازیافت. در گذشته، صهیونیست ها با بالندگی چنین می پنداشتند که همه زبان های جهان خاستگاه عبری دارد و آن را چونانِ برتری و بالادستی بنی اسراییل بر دیگران می پنداشتند و خود را در جایگاه بلند قوم برتر قرار می دادند. مگر، دریافت های نوین علوم زبانشناسی چنین پنداری را از ریشه برانداخت. وانگهی که دانستند که دیگر هنگامه سازی های شان جایی را نمی گیرد، اشتراوس– فیلسوف آلمانی تباری صهیونیست، فلسفه «ملت برتر امریکا» را جانشین «نژاد برتر آریایی» ساخت- ایدئولوژی یی که کنون چونانِ شالوده باوری جمهوریخواهان تندرو امریکا را می سازد و شمار بسیاری از سیاستمداران تندرو جمهوری خواه امریکا از شاگردان او به شمار می روند.
یاد ما نرود که بحث اریایی ها بر خلاف تبلیغات گروهی که از مسایل آگاهی ندارند، دستاورد هیتلر و نازی ها نیست. این بحث از دوران استعمار انگلیس در هند آغاز گردیده بود. از این که بگذریم، من کتابی را ترجمه نموده ام به نام خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها که در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان بازتاب یافته است. کتاب در سال 1910 در تاشکنت از سوی یک دانشمند روسی نگاشته شده است- هنگامی که هنوز از نازیسم هیتلری خبری نبود. از این رو، آنانی که می پندارند که این نظریه را فاشیست های نازی ساخته و بافته اند، در اشتباه به سر می برند. نازی ها تنها از آن سوء استفاده ابزاری نمودند و مساله آریایی را در آغاز تنها جنبه زبانی و پسان تر تباری داشت، با دادن جنبه نژادی به آن، بار فاشیستی بخشیدند. نه این که آن را ابداء نموده باشند.
آقای پارسایف! شما در مورد ترکمن ها، قرغزها، اویغورها، تاتارها و ... به شوخی هم این گفته پذیرفته شده نمی تواند. زیرا شمایل و قیافۀ ایشان از دور گواهی میدهد که آنان نماینده گان تیپیک و نمونه وار ترک اند، نه مربوط به کدام تبار دیگری!
در پاسخ باید گفت که قرغیزها در اصل سپید پوست بوده اند. چنان چه پدر تاریخ چین در باره آن ها نوشته است که موهای شان سرخ و چشمان شان شیشه یی ( به رنگ سبز و آبی) بوده و آنان را دیوهای سپید خوانده و شبیه به میمون توصیف کرده است. اگر می توانید کتاب های بیچورین را در زمینه بخوانید. اصلا قرغز که چینی ها آن را خیاگاس (خاکاس) می خواندند، از آمیزش دینلین های سپید پوست با قوم ناشناخته یی به نام گوگیون ها به میان امدند و در آینده با هونوها و سپس هم با سیون بای های مغولی تا اندازه یی آمیزش یافتند و ان گاه در دولت اویغورها داخل شدند و در پایان هم توانستند دولت آنان را بر اندازند و از خاستگاه اصلی شان که در بخش علیای رود ینی سی بود، پایین شوند و به هفت رود (سمی ریچیا)- یعنی نزدیکی های تیان شان- آلماآتی کنونی و قرغیزستان کنونی بیایند.
پسان ها آن ها با چینی ها، تبتی ها و در اخیر هم باجونگار ها که چند صد سال بر ایشان تسلط داشتند، آمیزش یافتند و روشن است کنونی دیگر بیخی با نیاکان اصلی شان متفاوت هستند و منگولویید شده اند. اما همان گونه که سما تیسانو چینی نوشته است در اصل سپیدپوست بوده اند.
ترکمان ها هم قومی اند مختلط که از آمیزش تورکی زبان ها با خوارزمیان، و خبونیت ها و پارس ها و تاجیک ها به میان آمده اند و پسان ها پس از یورش چنگیز خان شماری از آنان منگولویید شده اند. در اصل اوغوزها هم مانند قبچاق ها سپیدپوشت بوده اند که با گذشت زمان در اثر آمیزش با هونوها تا اندازه یی سوبسترات نژاد زرد را پذیرفته اند.
آن چه مربوط به تاتارها می گردد، آن ها نیز در آغاز سپیدپوست بوده اند و پسان ها با مغول ها آمیزش یافته اند. در سده های اخیر، بیشتر آن ها در اثر آمیزش با روس ها چنان تغییر قیافه داده اند که کمترین اثری از قیافه های مغولی در ایشان دیده نمی شود. حتا بسیاری از ایشان زبان خود را نیز بیخی از دست داده اند. اگر هم نگه داشته اند، چنان زیر تاثیر زبان روسی قرار گرفته اند که می شود گفت نزدیک به 70 درصد زبان شان روسی است. با این هم هستند تاتارهایی که هم زبان و هم نسب شان را تا اندازه یی حفظ نموده اند. تاتارهای باستانی بحث جداگانه است. اما تاتاری بعدی در واقع با بلغارها از یک ریشه اند. و همان گونه که گفتیم، بلغار ها خود از اثر آمیزش هونوهای آسیای با سارمات های سپیدپوست به میان آمدند. اگر می توانید کتاب اسحاقف و اسماعیلف زیر نام تاریخ اتنوپولیتیک تاتارها را مطالعه بفرمایید. همه این مسایل در 500 صفحه به تفصبل آمده است.
دوست عزیز آقای جمشید پرسویف !.
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه ...
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه ...
دوست عزیز آقای جمشید پرسویف !.
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه صفر است. چون آن ها دانشمند نه بل که دانشمند نما بوده اند.
گومیلیف چه کسی بخواهد یا نه یکی از بزرگترین و تاثیرگذار ترین دانشمندان و اندیشمندان روس و جهان در سده بیستم است. او 50 اثر علمی نگاشته است. حال یک نظریه اش که رد شده است، نمی توان بر اساس نوشته یکی، دو نفر همه دستاوردهای یک عمر کوشش و تلاش وی را نادیده گرفت و ادعا کرد که نقش او در علم صفر است.! کنون باید دید که نقش خود کسانی که چنین ادعایی کرده اند در علم به کدام پیمانه و میزان است؟
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در نوع خود بینظیر و یگانه اثر است. متاسفانه اثر دیگری که تاریخ «ترک یوت» ها را به این تفصیل به نمایش بگذارد، اصلا نیست و نداریم. اگر شما سراغ دارید، لطفا بنویسید.
باید در نظر داشت که او این کتاب را با بهره گیری از صدها اثر دیگر نوشته است. نه این که زاده تخیل خود او باشد. حال اگر این کتاب ارزش ترجمه را نداشت، پس چرا ترک ها آن را به ترکی و آذری ها به آذری ترجمه کردند؟. هر چند در ترجمه آذری آن تحریف هایی به عمل آمده و 1800 پاورقی کتاب به عمد ترجمه نشده است. حال از کم و کیف ترجمه ترکی آن من چیزی نمی دانم.
از این که بگذریم، مشکل اصلی در این است که نه در ایران و نه در افغانستان تا کنون کسی را ندیده ام که معنای کلمه های «ترک»، «تورک»، «تورک یوت» و... را دقیق بداند یا از تاریخ نیاکان ترکان باستان (هونوها) و تاریخ ترکان باستان آگاهی درستی داشته باشد. هم در غرب و هم در ایران و ترکیه نر چه نوشته اند در باره تاریخ ترک ها پس از اسلام است. پیش از آن کمتر چیزی دیده می شود و اگر هم شود، همه افسانه سرایی است. مانند تاریخ 7000 ساله ترکان آذری یا افسانه ترکی خواندن سومری ها و...
در ادبیات روسی واژه «ترک» به گونه مطلق در مورد باشندگان ترکی زبان کشور ترکیه و واژه «زبان ترکی» همین گونه تنها برای زبان ترکی استانبولی» به کار می رود. این در حالی است که سایر باشندگان کشور ترکیه را «ترکیه یی» می خوانند که درست هم است. زیرا نمی شود کردها را ترک خواند. دولت ترکیه در یک قرن گذشته تلاش های فراوانی به خرج داد تا با جعل تاریخ کردها را ترک های کوهستانی معرفی نماید، اما کسی در جهان چنین چیزی را روشن است نمی پذیرد.
برای سایر گویشوران زبان های آلتایی یا تورکی از واژه تورک/ تیورک (тюрк) و توده های تورکی زبان Тюркоязычные народы یا (тюркы)کار گرفته می شود.
همین گونه برای زبان های تورکی باستان- اصطلاح پروتوتورک و برای تورکی زبانانی که در سده ششم میلادی دولت خاقانات تورک را پی ریختند، اصطلاح «تورکیوت» کار برده می شود. تورکی- وت. باید متوجه بود که تورکی ها با پسوند مغولی وت تورکیوت خوانده می شدند و چون چینی ها حرف «ر» نداند، آن را به شکل تورکی-وت= تورکیوت تلفظ می کردند.
vor etwa einer Stunde • Gefällt mir
آن چه گومیلیف نوشته است، دیدگاه خود وی نه بل که دیدگاه تقریبا همه دانشمندان تورک شناس و مغول شناس است. روشن است که نژادی به نام تورک وجود ندارد. تورکی زبان ها هم اقوام اند مختلط از سپیدپوستان دارای موهای زرد و خرمایی و چشمان سبز و آبی با زردپوستان چینی و منگولوییدهای تبتی. حال شما چه آن ها را اریایی بنامید یا نه تفاوتی در موضوع نمی کند. از جمله اقوام تورکی زبان آسیای میانه قدیمی ترین آن ها قرغیزها اند. بقیه مانند ازبیک ها، ترکمان ها، قزاق ها و... همه اقوامی اند که بسیار جوان پنداشته می شوند و پس از یورش مغول ها در اثر آمیزش توده های بومی ایرانی تبار - تاجیک ها با مغول های نیمه سپیدپوست و نیمه زردپوست و نیمه تبتی به میان آمدند. خود واژه ترکمان به معنای ترک نما یا ترک مانند است. یعنی کسانی که شبیه ترک ها اند.
مشکل در این است که جناب شما کتاب ترکان باستان گومیلیف را نخوانده اید. اگر یک بار آن را بخوانید مطمئن هستم که چنین داوری نخواهید کرد. حال اگر دیدگاه های گومیلیف را نمی پذیرید، کتاب های دیگری در باره هونوها هست که چه پیش از گومیلیف و چه پس از او نوشته شده است. از جمله همین کتاب 500 صفحه یی امپراتوری هونوهای کارالین که اتفاقا از مخالفان وی هم است. حال که شما در دوشنبه تشریف دارید، می توانید جلد سوم کتاب امام علی رحمان زیر نام از آریان تا سامانیان را بخوانید.
حال چیزی را که دانشمندان پذیرفته اند این است که در حوالی 2600 سال پیش از میلاد تا 1000 سال پیش از میلاد در درازای تقریبا 1600 سال اقوام زردپوست چینی با بخشی از سپیدپوستان دینلینی- هیون هون ها و هیان هون ها آمیزش یافتند و هونوها را به میان آوردند.
همین گونه ژون ها و دی های تبتی منگولویید که از تبت شرقی به مغولستان کوچیده بودند، با بخش دیگری از همین اقوام سپیدپوست آمیزش یافتند و دونخوها یعنی نیاکان مغول ها را پدید آوردند.
پسان ها بخشی از هونوها با دونخوها آمیزش یافتند و هوانخو ها را تشکیل دادند و که از آنان نیاکان دومی مغول ها یعنی سیون بای ها به میان آمدند. از جمع سیون بای ها (هون بای ها) ژوژون ها زاده شدند که نیاکان بعدی مغول ها شدند.
هونوها همین گونه یا قرغیزها و دیگر اقوام سپید پوست سایبریا آمیزش یافتند و پس از شکست، چهار بخش شدند. بخشی از آنان با سیون بای های مغولی آمیزش یافتند. بخشی با چینی ها مخلوط شدند و در میان ان ها ذوب گردیدند. گروهی هم با بخشی از یوچی ها (سغدیان) سپید پوست و ایرانی زبان شرقی که تورانی و از نیاکان کوشانیان و یفتلیان بودند، آمیزش یافتند و هون های سپید آسیای را به میان آوردند که به زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند.
گروه دیگر شان به سوی اروپا شتافتند و در راه در اورال و والگا با اوگرها و اورها آمیزش یافتند که هون های اروپایی را تشکیل دادند و از آن جمله هم یکی آتیلا بود. گروه دیگر آن ها با سرمات های سپید پوست و آلن های سپیدپوست ایرانی آمیزش یافتند که به ترتیب خزرها و بلغار ها را به میان آوردند.
به هر رو، باید دانست که زبان هونوها زبانی بود مخلوط از زبان اریایی قدیم (اوستایی)، چینی و تبتی که در دامنه های آلتای و بیابان های گوبی خنگان شکل گرفت و می توان آن را پروتو-تورکی و پروتو- مغولی نام داد. از این زبان تا کنون چیزی به ما نرسیده است. چون یا این که اصلا رسم الخط نداشتند و یا هم به روی پوست می نوشتند که حفظ نشده است. با این هم، آن چه در نوشته های چینی مانده است، برخی کلمه های تورکی در آن دیده می شود مانند اوزون- دراز و... در باره برخی از واژه ها تا کنون جر و بحث های بی پایان روان است. برای نمونه هونوها- پادشاه خود را شانیو می گفتند. برخی ها شانیو را ایرانی قدیم می دانند که از شاه گرفته شده است (شاه – نیو؟) و برخی دیگر آن را از مغولی - سایان یا شایان می دانند که به معنای برجسته است. باز هم دیده می شود که شایان در زبان پارسی دری هم به معنای برجسته است. هر چه بود، این زبان به نام زبان تورکی یاد نمی شد و هونوها هم تورک نبودند. با این هم زبان شان را حالا دانشمندان پروتو تورکی-پروتو مغولی می خوانند و می توان خود شان را هم نیاکان تورکان باستان انگاشت.
حال می آییم بر سر «تورک یوت» ها یا نیاکان تورک ها. در این جا دو دیدگاه هست: یکی دیدگاه گومیلیف است که من با آن موافق نیستم.
به پنداشت پروفیسور دیمیتری واسیلیف- دانشمند تورک شناس روسی، «در حوالی سده های چهارم- پنجم میلادی در میان قبایل هون های بعدی در استان تورفان در ترکستان شرقی مردمانی می زیستند که به گمان غالب به زبان پروتوتورکی سخن می گفتند. (شایان یادآوری است که در این هنگام در تورفان یفتلی ها حاکم بودند)
بر پایه افسانه های رایج در میان تورک ها، قبایل مخاصم هون به این ها یورش می برند و همه را می کشند. تنها یک کودک که دست ها و پاهایش را بریده اند، به گونه معجزه آسایی زنده می ماند. یک ماده گرگ خاکستری این کودک را می بیند و با خود به مغاره اش می برد و او را پرورش می دهد و بزرگ می کند و از او ده پسر (به روایت دیگر 4 پسر یا 6 پسر) به دنیا می آورد.
پسر ارشد این ماده گرگ- به گفته، داکتر عثمانف، نولو شاد- بنیادگذار دودمان قدیم تورکی آشینا گردید. به گونه یی که پروفیسور برتلد در کتاب تاریخ «ترک های آسیای میانه» نوشته است، کلمه شاد از شاه ایرانی گرفته شده است و تورک های قدیم این لقب را برای سران قبایل خود به کار می بردند-گ.]
پسان ها این ها با دخترانی از یکی از قبایل بومی پیوند زناشویی می بندند و این گونه قبیله تورک به وجود می آید. رهبر ایشان آشین یا آشینا است (آشین یک کلمه ایرانی شرقی است. گومیلیف این کلمه را مغولی می پندارد که از شونوچیونو گرفته شده است و می نویسد که آشین گرگ معنا می دهد و پشوند آ- چینی است که نشانه تکریم و تعظیم است) که در حوالی 460 میلادی قبیله خود را که در معرض تهدید دشمنان قرار داشت (شمار افراد این قبیله تا 500 خانوار گمان زده می شود) با خود به شمال مغولستان به کوه های آلتای به گستره دولت ژوژوان های (مغول) می برد. پسان ها این قبیله با متحد ساختن سایر قبایل زیر ستم، در برابر ژو ژون ها می شورند و دولت آنان را بر اندازند. درست در همین هنگام (سده ششم میلادی) است که برای نخستین بار کلمه تورک شنیده می شود که شاید به معنای اتحادیه قبایل باشد.»
شایان یادآوری می دانم که گرگ تا همین اکنون در نزد بسیاری از تورک ها یک جانوار مقدس شمرده می شود. برای مثال سازمان تندرو فاشیستی ترکی که در جنایات فراوان در برابر کردها دست دارند، «گرگ های سیاه» نام دارند.
گومیلیف روایت دیگری از این افسانه دارد. او می نگارد که «در میان قبایل شکست خورده از دست توابسی ها هنگام سرکوب شمال چین از سوی آن ها پنجصد خانوار آشینایی حضور داشتند. این ها از طوایف مختلف متشکل بودند که در باختر شن سی می زیستند که در سده چهارم از سوی هونوها و سیون بای ها (نیاکان مغولان) اشغال شده بود. آشینا از سردار هونو- موغانیو اطاعت می کرد که فرمانروای خئی سی (منطقه یی در غرب اوردوس میان گستره هوان هی و نانی شان) بود. هنگامی که به سال 439 توابسی ها بر هونوها پیروز شدند، و خئسی را به امپراتوری «وی» اتصال دادند، سردار آشینا با 500 خانوار نزد ژوژان ها گریخت و در دامنه جنوبی کوه های آلتایی ساکن شد و به استخراج آهن برای ژوژان ها می پرداخت.
در آن هنگام زبان بین القومی رایج- زبان های سیان بای ها و مغولی قدیم بود. این زبان بازار، دیپلماسی و فرماندهی بود. آشینا با همین زبان در 439 به شمال گوبی آمد.»
به گونه یی که دیده می شود، قبیله آشینا از تیره های گوناگونی متشکل بود و زبان شان هم به قول گومیلیف پروتومغولی بود. قبیله آشینا زبان تورکی را از قبایل آلتایی که در میان آن ها بود و باش داشتند، فرا گرفتند و در آینده «تورک» خوانده شدند.
اما از دید من، با توجه به این که در همه جا نام رهبران به گونه یی با نام شاه پیوند دارد، و نام پدر آشینا هم نولو شاد است، می شود گفت که احتمال تورفانی بودن ایل آشینا بیشتر می رود. حال اگر آن ها در تورفان بودوباش داشتند، می شود نتیجه گرفت که تقریبا سه قرن در ترکستان خاوری زیسته باشند و روشن است زبان شان بیشتر با زبان های رایج در این جا که با زبان کوشانی ها و یفتلی ها ( از گروه زبان های ایرانی شرقی) نزدیک تر بوده است. هون هایی هم که در این جا می زیستند، زیر فرمان یوجی ها یا نیاکان همین یفتلی ها بودند و روشن است زبام حاکم هم در این جا زبان یفتلی ها بود.
به هر حال، اگر زبان آن ها به مغولی نزدیک بوده باشد یا با زبان های ایرانی شرقی، آن ها به گستره دولت مغولی ژوژوان رفتند و در دامنه های جنوبی آلتای مسکن گزین شدند و از قبایل بومی زبان تورکی را فرا گرفتند و از همین رو هم تورکیوت نامیده شدند. به گمان غالب از سوی دولت ژوژون ها. و چینی ها هم آن ها را توکیوها خواندند. در زبان چینی حرف ر -وجود ندارد. شماری هم بر آن اند که پسان ها عرب ها آن ها را به این نام خواندند. یعنی نه خودشان خود ار تورک می خواندند و نه دیگران. از این رو، اصطلاح تورک متاخر است و زاییده اندیشه عرب ها که توران و تورک را با توجه به مشابهت زبانی یکی پنداشتند.
مهم این است که آن ها نه در آغاز تورکی زبان بودند و هم نه به نام قوم تورکی یاد می شدند. این نام ها را دیگران به آنان پسان تر دادند. در این جا بود که یکی از نواده های آشینا- بومان، دولت بزرگ خاقانات تورکی را تاسیس کرد. باز هم باید متوجه بود که خاقانات نامی است که پسان ها به این دولت داده شده است. چه، ات نشانه جمع عربی است و در آن هنگام یعنی در سده ششم میلادی اعراب چه که حتا ایرانیان تورک ها را نمی شناختند. هر چه بود، دولتی به میان آمد که در راس آن خاقان بود. خاقان هم از دهگان (دهقان)- خان- ایرانی گرفته شده است. پسان ها دولت خاقانی به دو بخش شرقی و غربی فروپاشید. شرقی آن بسیار زود به دست چینی ها شکست یافت و نابود شد. غربی آن با یفتلی ها هم مرز شد و برای نبرد با آن ها با دولت ساسانی پیمان دوستی بست و خاقان ایستیمی دختر خود را به خسرو انوشیروان داد و یکجا با وی دولت غاتفر یفتلی را در هم کوبیدند. پسان ها پسر ایستیمی خاقان- ساوشا با پسر خسروانوشیروان- یعنی مامای خود یا دایی خود جنگید که او را بهرام چوبینه در هرات شکست داد و کشت.
سپس تورکی ها به قفقاز لشکر کشیدند و ماجراهایی فراوانی است که از جنگ با گرجی ها گرفته تا مراودات با دولت بیزانس و این که چگونه دولت روم شرقی که دشمن ایرانیان بود، به دیدار خاقان شتافت و تاج خود را بر سر او گذاشت و دخارش را به وی به زنی داد تا ماجراهای برافتادن دولت ساسانیان و تسلط اعراب و برچیده شدن گلیم خاقانات و روی کار امدن سامانی ها و سپس هم افتادن خاقانات به دست اویغورها (باید متوجه بود که کلکه غور – غر – گر به معنای کوه است که در پارسی ، پشتو و روسی هم به کعنای کوه آمده است) و در نهایت هم به دست قرغیزها و دست یافتن ایسک قره خان بر دولت سامانی.
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در باره همین تاریخ دولت بزرگ خاقانات است که متاسفانه کتاب دیگری در زمینه در دست نیست. اروپایی ها چون دور بودند، اطلاعات دقیق ندارند. چینی ها هم از زاویه عداوت نوشته اند. آثار عربی و پارسی کنده کنده و پراکنده اند. تنها اثار روسی با تکیه بر صد سال پژوهش های باستان شناسی در زمینه جدی ترین اطلاعات را در اختیار می گذارد. و در این جا کتاب ترکان باستان گومیلیف به راستی بی نظیر است. حال اگر شما کتاب بهتری را سراغ داشته باشید، بسیار خشنود خواهم شد که بنده را در روشنی یگذارید.
مساله پایانی هم در باره اریایی ها. باید متوجه بود که در جهان چیزی به نام نژاد اریایی وجود ندارد. اما اریایی ها اقوامی بودند سپیدپوست که یکی از سه شاخه این نژاد را تشکیل می دادند. اگر شما اوستا با ریگویدا را بخوانید در اوستا 56 بار و در ریگویدا 35 بار نام اریا می آید و بارها از سرزمین شمالی یاد می شود.
در آستانه جنگ جهانی دوم دو اردوگاه در همه عرصه ها به شدت با هم درگیر بزرگترین جهالت تاریخ بودند که به مرگ ده ها میلیون انسان و ویرانی و نابودی نیمی از اروپا انجامید. در عرصه ایدئولوژیک، از یک سو نازی ها و هیتلر با همه بوق و کرناها در دهل برتری جویی نژادی و ادعاهای بزرگ بینانه در باره «نژاد برتر آریایی» می درنگاندند و از سوی دیگر صهیونیست های یهودی و دیگر اروپاییان که با هیتلر در همه جبهه ها از جمله جنگ روانی و تبلغاتی درگیر نبرد بودند، در برابر به رد موضوع برتری جویی نژادی می پرداختند که دردمندانه در این کار تا جایی جلو رفتند که بیخی منکر تیره هایی به نام آریایی شدند. این در حالی بود که هم شواهد زبان شناسی، هم شواهد باستانشناسی، هم متونی مانند اوستا، ریگویدا و هم مدارک مکتوب تاریخی در چین، بین النهرین، مدارک یهودان و اسطوره های روس ها و ارمنی ها و نیز بافته های باستانشناسی در آسیای میانه و ایران و هند همه و همه حضور توده هایی سپیدپوست به نام آریایی ها را تایید می کند.
در این حال، به همان پیمانه که نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تبلغات افراطی صهیونیست ها بیرون از دایره علمی است. چنانی که می دانیم، صهیونیسم، یک ایدئولوژی افراطی سیاسی ابزاری است. به سخن دیگر، هم تبلیغات بی پایه نازیسم هتلری در زمینه مردود است و هم تبلیغات صهیونیسم یهودی.
چنانی که گفتیم، تبلغات نژادپرستانه آلمانی ها تنها یک رخ قضیه است. از آن سوی دیگر، صهیونیست های امریکایی، انگلیسی و...نیز بیکار ننشسته بودند. لشکری از دانشمندان یهودی از پولیاکف روسی که به عنوان مهاجر در پاریس بسر می برد تا ...... ده ها مقاله و کتاب در رد نظریه نژاد برتر آریایی و آلمانی نوشتند و در این راه چنان جاده افراط را پیمودند و کار را به جایی رساندند که بیخی منکر موجودیت تیره هایی به نام آریایی شدند و بحث آریایی را از ریشه بی پایه و افسانه خواندند وحتا اوستا را نیز ساختگی شمردند و توپونیمی یی با قدمت شکوهمند تاریخی مانند ایران را نیز منکر شدند!
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
پسان ها چنین تبلیغ شد که گویی که آریایی ها اصلا در تاریخ وجود نداشتند و مساله آریایی گویی ساخته و پرداخته آلمان نازی و فاشیستی باشد!. روشن است به رغم بی پایه بودن و مردود نظریه نژاد برتر آریایی، تبلیغات محافل صهیونیستی نیز از پشتوانه علمی برخوردار نبود و نیست. چه، آریایی ها به عنوان شاخه یی از نژاد سپید پوست در کنار سامی ها و حامی ها، در چه در تاریخ اسطوره یی و چه در تاریخ مکتوب حضور داشتند.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
پسان ها چنین تبلیغ شد که گویی که آریایی ها اصلا در تاریخ وجود نداشتند و مساله آریایی گویی ساخته و پرداخته آلمان نازی و فاشیستی باشد!. روشن است به رغم بی پایه بودن و مردود نظریه نژاد برتر آریایی، تبلیغات محافل صهیونیستی نیز از پشتوانه علمی برخوردار نبود و نیست. چه، آریایی ها به عنوان شاخه یی از نژاد سپید پوست در کنار سامی ها و حامی ها، در چه در تاریخ اسطوره یی و چه در تاریخ مکتوب حضور داشتند.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
شگفتی برانگیز این که شماری از پان ترکیست های ایرانی تا هنوز هم از بهره برداری ابزاری از نوشته های بی سر و ته صهیونیست های یهودی و مسیحی دست نکشیده و گاه به گاه دست به نوشتن مقالات بی پایه و مایه در باره آریایی ها می یازند که بیشتر بار تبلیغی و سیاسی دارد و با حقایق علمی اصلا سر و کار ندارد. دردمندانه شماری از نویسندگان ما هم آگاهانه یا ناآگاهانه بدون توجه به حقایق تاریخی بیخی منکر وجود آریایی ها اند.
برای مثال، پان ترکیست های ایرانی با خلط مبحث و مطرح نمودن مسایل بی پایه کوشیده اند گویا ثابت بسازند که چیزی به نام اریایی وجود ندارد؟!!! و آن را با موضوع سوء استفاده ابزاری هیتلر از نژاد آریایی و این که او این نژاد را نژاد برتر می خواند، خلط مبحث نموده اند که سراسر با مستندات علمی منافات دارد. یعنی به تکرار همان چیزهایی می پردازند که صهیونیست ها نوشته اند و هیچ وجه مشترکی با مسایل علمی ندارند. یکی بحث های مردم شناسی، نژادشناسی، زبان شناسی و باستانشناسی است و دیگر بحث بهره برداری های ابزاری سیاسی از مسایل نژادی، تباری، زبانی و.... این درست است که هم صهیونیست ها و هم هیتلر از موضوع «نژادآریایی» سوءاستفاده های بسیاری نمودند. همین گونه از همین مساله آریایی شاه ایران و داوود خان در افغانستان بهره برداری های فراوان نمودند. اما در عین حال باید بدانیم که یهودیانی که مخالف هیتلر بودند، هم تا توانستند به تبلیغات پوچ و بیهوده یی در برابر ژرمن ها و دیگر سپیدپوستان پرداختند و یکسره منکر موجودیت چیزی به نام آریایی شدند. این در حالی است که اریایی ها شعبه یی از نژادسپید پوست بودند که شامل دو گروه بزرگ ایرانی و تورانی می شدند. نام ایریا و توریا هم در اوستا و هم در سایر آثار آمده است. اگر قبایلی به نام اریایی ها وجود نداشتند، چرا دراوستا نام آن ها- بیش از 56 بار و در ریگویا در حدود 36 بار آمده است؟ پسان ها پان ترکیست های ایرانی نیز در برابر نظریه «پان آریایسم» شاه آغاز به تبلغیات نمودند که بنده هر دو را مردود می دانم. پان ترکیسم یک ایدئولوژی فاشیستی ابزاری است که از سوی وامبری- جاسوس سرشناس سازمان اطلاعات انگلیس که یک صهیونست بود، برای اغراض و مقاصد خاصی به میان آمد.
انگلیسی ها وقتی هند را گرفتند، در اثر کاوش های زبان شناسی دریافتند که بسیاری از واژه های هندی با واژه های اروپایی همریشه اند. برای مثال بوگوان یا بگوان (خدا) ی هندی همان با بوگ روسی و کلمه هایی چون بغلان و بغداد و بگرام ...همانند است. ما- ی هندی، با مادر پارسی،و مور پشتو و مات یا مامای روسی و مودر انگلیسی یکی است و.....
گذشته از این ها همانندی های فراوانی در سنت ها و باورها و برگزاری مراسم و نام های اروپاییان و ایرانیان و هندیان هست. (نگاه شود به مقاله تیوری قطبی پیدایش آریاییان در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان).
از همین جا بود که به اندیشه خاستگاه زبانی مشترک رسیدند. پسان ها مساله تبار و نژاد مشترک مطرح شد. انگلیسی ها کوشیدند از همتباری و همنژادی مردمان هند و اروپا برای استمرار استعمار هند بهره برداری ابزاری نمایند. پسان ها آلمانی ها هم کوشیدند از عین چیز بهره برداری ابزاری نمایند و نظریه فاشستی نژاد برتر یا نژاد نوردیک (شمالی) آریایی مطرح گردید.
در مقابل، یهودی ها که خود از شاخه دیگر نژاد سپید پوست یعنی سامی ها بودند و نیز دیگر جنوبیان مانند فرانسوی ها و... که خود را تحقیر شده می پنداشتند، آغاز به تردید و افسانه خواندن کامل بحث آریایی ها نمودند. یعنی به همان اندازه که مطرح ساختن نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تردید کامل آن هم مبنای علمی ندارد. در آینده در دوره پهلوی در ایران نیز از مساله آریایی بهره برداری ابزاری صورت گرفت و در افغانستان نیز از سوی پشتونیست ها. اما باید متوجه بود که در ایران شماری از پان ترکیست ها که از سوی شوروی وقت پول می گرفتند و کنون هم از سوی دولت های آذربایجان، ترکیه، اسراییل، عربستان و امریکا حمایت و تمویل می شوند، به لجن پراکنی و دروغ پردازی دست یازیدند و بیخی منکر وجود آریایی ها، و حتا ایران شدند و آن را جعلی و ساخته و پرداخته هیتلر قلمداد کردند.
به هر رو، برخورد علمی با مساله از زهرپاشی های سیاسی تفاوت دارد. اما در جهان ده ها کتاب و اثر متین علمی که مستند به داده های علمی است، وجود دارد. باید به همه چیز با قید احتیاط برخورد کرد.
بر گردیم به اصل بحث: در باره مردمانی به اریایی، برای نمونه در اوستا آمده است: «ایریا فی دایهی هاوو» که در این جا ایریا - سرزمین و مردم ایریا معنی می دهد. همچنین در سنگنبشته های داریوش بزرگ اِریا واژه یی است که او برای زبان و قومیت خود به کار برده است. در متون کهن یونانی هم نمونه های بسیاری هست که دیرینه بودن هویت ایریا را به اثبات می رساند. هرودوت در باره مادها در کتاب «تواریخ» خود چنین نگاشته است: «ماد ها در قدیم خود را اریوی می نامیدند». دمسیوس می فرماید که «همۀ مغان اریون هستند» و دیودوروس می نویسد که «زرتشت اریانوی بود». شکل نگارش و تلفظ واژۀ ایریا در زمانه های مختلف باستان و پسا باستان فرق می کرد اما مفهوم همه شان از این اصطلاح یکی بود.
در سنگ نبشتۀ کعبۀ زرتشت که در عصر شاهنشاهی شاپور اول به دو لهجۀ پارسی (اشکانی و ساسانی) و یونانی نگاشته شده بود، نام ایران به سه شکل متفاوت آمده است. در بخش یونانی به جای استفاده از اسم مکان، نام یک تبار (اتنوس) ذکر شده است: من شاه (دِسپوت) مردم اریانون هستم. در پارسی اشکانی و ساسانی نام سرزمین ایرانی ها آمده است.
در پارسی اشکانی اصطلاح اریان- شهر و در پارسی ساسانی به گونۀ اِران-شهر نوشته شده است. بنا بر این، اریان، اِران و ایران مترادف هستند و به هیچ صورت نباید اریان و آریان را ساختۀ اروپایی ها دانست.
در سنگ نبشته های نقش رستم و کعبۀ زرتشت که به دو گویش پارسی میانه (اشکانی و ساسانی) و یونانی می باشد، اصطلاح اِران و اریان به کار رفته است است. به طور مثال در بخش پارسی اشکانی کلمۀ اریان استفاده شده و در پارسی ساسانی اصطلاح اِران. هردو جمله را در زیر می آوریم:
ardašīr šāhān šāh ērān
ardašīr šāhān šāh aryān
جمله یی از یک متن پیش از اسلام به نام «یادگار زریران» که نمایشنامه یی است در باره جنگ ایران و توران و در شمال خراسان اتفاق می افتد، نقل می کنیم:
پورسِت کو که هی توو؟
..گوفت کو اِرِم او هَچ اِران هِم.
زریر پرسید که که هستی تو؟
گفت که ایرم و از [سرزمین] ایرانم
اریه در نام، اریامنه Ariyāramna اریامنه پدر اَرشام پدر ویشتاسب، ویشتاسب پدر داریوش است، و ایریه در واژه اوستایی اَیرینَه وئجه Airyna Vaējangh ایران ویج، ایران ویج در دید زرتشتیان، هنوز هم به معنای بهترین و مقدس ترین بخش ایران و جهان است، و اَیریوخشوثه Airyo Xshutha اَیریوخشوثه کوهی که آرش تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی، از بالای آن تیری به سوی مشرق انداخت، و ایره یاوه Airyāva ایرج، یاری کننده آریا، به کار رفته است . در مورد کشور های دیگر و اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند، و نام ایران را نگاه داشتند، می توان ایرلند را نام برد، ایرلند = سرزمین ایرها = سرزمین آریاییان، و هم در آن جا است، که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می آید . این واژه را در زبان ایرلندی، هم ریشه زبان ماست، به شکل Aire و Airech و به همان معنی آزاده می بینیم. بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی Aire نامیده می شود از همین واژه است .اریه و ایریه رفته رفته به شکل ایر Er درآمد. ایرانیان در نوشته های پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را ایران Erān نامیدند. ایرانیها در نوشته های پهلوی اشکانی اَریان ، در ارمنی اِران Eran یا ایرانشتر Erān shathr در فارسی ایرانشهر نامیده می شدند. ایران در زبان پهلوی، دو معنی داشت، یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران. شکلی دیگری از ایران اریان است، که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان، از حمزه اصفهانی، دانشمند سدهی 4 آمده است. او یک بار از مملکت اریان هم فرس و به بیان دیگر اریان نام می برد، و می گوید که ایشان پارسی هستند. از این سخن پیداست که او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریاییها بکار برده است. شکل اریان شهر نیز به جای ایران شهر، در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف ابوالحسن علی مسعودی، مورخ سدهی 4 نیز دیده شده است. شثر = شهر در فارسی، که در واژه پهلوی ایران شثر آمده است، در آن زبان به معنای کنونی سرزمین است. در زبان پهلوی ساسانی به جای شهر معنی امروزی، شثرستان = شهرستان در فارسی، بکار برده می شد، و کیشور = کشور در فارسی، به معنی یک بخش، از هفت بخش زمین بود، که به تازی اقلیم خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه ایرانشثر، کشور ایرانیان، کشور آریاییان خواسته و دریافته می شد. ایران هم چنین منسوب به محل آن، به نژاد ایر یا جایگاه آریاییان گفته می شده، و هم اکنون نیز به همان نسبت خوانده می شود. ب
به هر رو، پرسشی که مطرح می گردد، این است که چرا صهیونیست ها و پان ترکیست ها با این همه شور و شیفتگی به رد کامل موجودیت اریایی ها و حتا توپونیمی با قدمت دست کم دو هزار ساله به نام ایران می پردازند؟
در پاسخ باید گفت که هر یک انگیزه های خود را دارند. واکنش پان ترکیست ها بیشتر جنبه سیاسی دارد و در مخالفت با دولت های ایران در گذشته از سوی شوروی پیشین و کنون از سوی غرب، آذربایجان، ترکیه و اسراییل و نیز اعراب به عنوان یک پروژه تمویل می گردد و هدف دامن زدن به تنش های تباری و زبانی در ایران را دنبال می کند.
...واما مخالفت سرسختانه یهودان، جنبه دیگری دارد. برای پی بردن به این انگیزه، گوشه یکی از نوشته های یک دانشمند صهیونیست در زمینه را با اندکی ویرایش می آوریم:
داکتر مالوری (ترجمه و تلخیص: سخا) می نگارد: «کشف گروه زبانی هندواروپایی و رابطه اش با برخی زبان های آسیایی، این پندار را که همه زبان های جهان منشاء عبری دارد، یک باره و برای همیشه از میان برداشت.»
درست سر نخ مخالفت های گسترده محافل صهیونیست را باید در همین یک جمله بازیافت. در گذشته، صهیونیست ها با بالندگی چنین می پنداشتند که همه زبان های جهان خاستگاه عبری دارد و آن را چونانِ برتری و بالادستی بنی اسراییل بر دیگران می پنداشتند و خود را در جایگاه بلند قوم برتر قرار می دادند. مگر، دریافت های نوین علوم زبانشناسی چنین پنداری را از ریشه برانداخت. وانگهی که دانستند که دیگر هنگامه سازی های شان جایی را نمی گیرد، اشتراوس– فیلسوف آلمانی تباری صهیونیست، فلسفه «ملت برتر امریکا» را جانشین «نژاد برتر آریایی» ساخت- ایدئولوژی یی که کنون چونانِ شالوده باوری جمهوریخواهان تندرو امریکا را می سازد و شمار بسیاری از سیاستمداران تندرو جمهوری خواه امریکا از شاگردان او به شمار می روند.
یاد ما نرود که بحث اریایی ها بر خلاف تبلیغات گروهی که از مسایل آگاهی ندارند، دستاورد هیتلر و نازی ها نیست. این بحث از دوران استعمار انگلیس در هند آغاز گردیده بود. از این که بگذریم، من کتابی را ترجمه نموده ام به نام خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها که در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان بازتاب یافته است. کتاب در سال 1910 در تاشکنت از سوی یک دانشمند روسی نگاشته شده است- هنگامی که هنوز از نازیسم هیتلری خبری نبود. از این رو، آنانی که می پندارند که این نظریه را فاشیست های نازی ساخته و بافته اند، در اشتباه به سر می برند. نازی ها تنها از آن سوء استفاده ابزاری نمودند و مساله آریایی را در آغاز تنها جنبه زبانی و پسان تر تباری داشت، با دادن جنبه نژادی به آن، بار فاشیستی بخشیدند. نه این که آن را ابداء نموده باشند.
چند نکته را شایان یاد آوری می دانم. آن چه مربوط به تیوری اتنوژنیز گومیلیف می گردد، درست است که امروز این تیوری رد گردیده است. همین گونه دیدگاه های ارسطو که 2000 سال بر جامعه علمی جهانی چیرگی داشت امروز رد گردیده است. بسیاری از دیدگاه های کارل مارکس و دبستان او-مارکسیسم هم رد گردیده است. اما این بدان نیست که گروهی بیایند و بگویند که نقش ارسطو و مارکس در جهان علم و فلسفه صفر است. چون آن ها دانشمند نه بل که دانشمند نما بوده اند.
گومیلیف چه کسی بخواهد یا نه یکی از بزرگترین و تاثیرگذار ترین دانشمندان و اندیشمندان روس و جهان در سده بیستم است. او 50 اثر علمی نگاشته است. حال یک نظریه اش که رد شده است، نمی توان بر اساس نوشته یکی، دو نفر همه دستاوردهای یک عمر کوشش و تلاش وی را نادیده گرفت و ادعا کرد که نقش او در علم صفر است.! کنون باید دید که نقش خود کسانی که چنین ادعایی کرده اند در علم به کدام پیمانه و میزان است؟
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در نوع خود بینظیر و یگانه اثر است. متاسفانه اثر دیگری که تاریخ «ترک یوت» ها را به این تفصیل به نمایش بگذارد، اصلا نیست و نداریم. اگر شما سراغ دارید، لطفا بنویسید.
باید در نظر داشت که او این کتاب را با بهره گیری از صدها اثر دیگر نوشته است. نه این که زاده تخیل خود او باشد. حال اگر این کتاب ارزش ترجمه را نداشت، پس چرا ترک ها آن را به ترکی و آذری ها به آذری ترجمه کردند؟. هر چند در ترجمه آذری آن تحریف هایی به عمل آمده و 1800 پاورقی کتاب به عمد ترجمه نشده است. حال از کم و کیف ترجمه ترکی آن من چیزی نمی دانم.
از این که بگذریم، مشکل اصلی در این است که نه در ایران و نه در افغانستان تا کنون کسی را ندیده ام که معنای کلمه های «ترک»، «تورک»، «تورک یوت» و... را دقیق بداند یا از تاریخ نیاکان ترکان باستان (هونوها) و تاریخ ترکان باستان آگاهی درستی داشته باشد. هم در غرب و هم در ایران و ترکیه نر چه نوشته اند در باره تاریخ ترک ها پس از اسلام است. پیش از آن کمتر چیزی دیده می شود و اگر هم شود، همه افسانه سرایی است. مانند تاریخ 7000 ساله ترکان آذری یا افسانه ترکی خواندن سومری ها و...
در ادبیات روسی واژه «ترک» به گونه مطلق در مورد باشندگان ترکی زبان کشور ترکیه و واژه «زبان ترکی» همین گونه تنها برای زبان ترکی استانبولی» به کار می رود. این در حالی است که سایر باشندگان کشور ترکیه را «ترکیه یی» می خوانند که درست هم است. زیرا نمی شود کردها را ترک خواند. دولت ترکیه در یک قرن گذشته تلاش های فراوانی به خرج داد تا با جعل تاریخ کردها را ترک های کوهستانی معرفی نماید، اما کسی در جهان چنین چیزی را روشن است نمی پذیرد.
برای سایر گویشوران زبان های آلتایی یا تورکی از واژه تورک/ تیورک (тюрк) و توده های تورکی زبان Тюркоязычные народы یا (тюркы)کار گرفته می شود.
همین گونه برای زبان های تورکی باستان- اصطلاح پروتوتورک و برای تورکی زبانانی که در سده ششم میلادی دولت خاقانات تورک را پی ریختند، اصطلاح «تورکیوت» کار برده می شود. تورکی- وت. باید متوجه بود که تورکی ها با پسوند مغولی وت تورکیوت خوانده می شدند و چون چینی ها حرف «ر» نداند، آن را به شکل تورکی-وت= تورکیوت تلفظ می کردند.
vor etwa einer Stunde • Gefällt mir
آن چه گومیلیف نوشته است، دیدگاه خود وی نه بل که دیدگاه تقریبا همه دانشمندان تورک شناس و مغول شناس است. روشن است که نژادی به نام تورک وجود ندارد. تورکی زبان ها هم اقوام اند مختلط از سپیدپوستان دارای موهای زرد و خرمایی و چشمان سبز و آبی با زردپوستان چینی و منگولوییدهای تبتی. حال شما چه آن ها را اریایی بنامید یا نه تفاوتی در موضوع نمی کند. از جمله اقوام تورکی زبان آسیای میانه قدیمی ترین آن ها قرغیزها اند. بقیه مانند ازبیک ها، ترکمان ها، قزاق ها و... همه اقوامی اند که بسیار جوان پنداشته می شوند و پس از یورش مغول ها در اثر آمیزش توده های بومی ایرانی تبار - تاجیک ها با مغول های نیمه سپیدپوست و نیمه زردپوست و نیمه تبتی به میان آمدند. خود واژه ترکمان به معنای ترک نما یا ترک مانند است. یعنی کسانی که شبیه ترک ها اند.
مشکل در این است که جناب شما کتاب ترکان باستان گومیلیف را نخوانده اید. اگر یک بار آن را بخوانید مطمئن هستم که چنین داوری نخواهید کرد. حال اگر دیدگاه های گومیلیف را نمی پذیرید، کتاب های دیگری در باره هونوها هست که چه پیش از گومیلیف و چه پس از او نوشته شده است. از جمله همین کتاب 500 صفحه یی امپراتوری هونوهای کارالین که اتفاقا از مخالفان وی هم است. حال که شما در دوشنبه تشریف دارید، می توانید جلد سوم کتاب امام علی رحمان زیر نام از آریان تا سامانیان را بخوانید.
حال چیزی را که دانشمندان پذیرفته اند این است که در حوالی 2600 سال پیش از میلاد تا 1000 سال پیش از میلاد در درازای تقریبا 1600 سال اقوام زردپوست چینی با بخشی از سپیدپوستان دینلینی- هیون هون ها و هیان هون ها آمیزش یافتند و هونوها را به میان آوردند.
همین گونه ژون ها و دی های تبتی منگولویید که از تبت شرقی به مغولستان کوچیده بودند، با بخش دیگری از همین اقوام سپیدپوست آمیزش یافتند و دونخوها یعنی نیاکان مغول ها را پدید آوردند.
پسان ها بخشی از هونوها با دونخوها آمیزش یافتند و هوانخو ها را تشکیل دادند و که از آنان نیاکان دومی مغول ها یعنی سیون بای ها به میان آمدند. از جمع سیون بای ها (هون بای ها) ژوژون ها زاده شدند که نیاکان بعدی مغول ها شدند.
هونوها همین گونه یا قرغیزها و دیگر اقوام سپید پوست سایبریا آمیزش یافتند و پس از شکست، چهار بخش شدند. بخشی از آنان با سیون بای های مغولی آمیزش یافتند. بخشی با چینی ها مخلوط شدند و در میان ان ها ذوب گردیدند. گروهی هم با بخشی از یوچی ها (سغدیان) سپید پوست و ایرانی زبان شرقی که تورانی و از نیاکان کوشانیان و یفتلیان بودند، آمیزش یافتند و هون های سپید آسیای را به میان آوردند که به زبان های ایرانی شرقی سخن می گفتند.
گروه دیگر شان به سوی اروپا شتافتند و در راه در اورال و والگا با اوگرها و اورها آمیزش یافتند که هون های اروپایی را تشکیل دادند و از آن جمله هم یکی آتیلا بود. گروه دیگر آن ها با سرمات های سپید پوست و آلن های سپیدپوست ایرانی آمیزش یافتند که به ترتیب خزرها و بلغار ها را به میان آوردند.
به هر رو، باید دانست که زبان هونوها زبانی بود مخلوط از زبان اریایی قدیم (اوستایی)، چینی و تبتی که در دامنه های آلتای و بیابان های گوبی خنگان شکل گرفت و می توان آن را پروتو-تورکی و پروتو- مغولی نام داد. از این زبان تا کنون چیزی به ما نرسیده است. چون یا این که اصلا رسم الخط نداشتند و یا هم به روی پوست می نوشتند که حفظ نشده است. با این هم، آن چه در نوشته های چینی مانده است، برخی کلمه های تورکی در آن دیده می شود مانند اوزون- دراز و... در باره برخی از واژه ها تا کنون جر و بحث های بی پایان روان است. برای نمونه هونوها- پادشاه خود را شانیو می گفتند. برخی ها شانیو را ایرانی قدیم می دانند که از شاه گرفته شده است (شاه – نیو؟) و برخی دیگر آن را از مغولی - سایان یا شایان می دانند که به معنای برجسته است. باز هم دیده می شود که شایان در زبان پارسی دری هم به معنای برجسته است. هر چه بود، این زبان به نام زبان تورکی یاد نمی شد و هونوها هم تورک نبودند. با این هم زبان شان را حالا دانشمندان پروتو تورکی-پروتو مغولی می خوانند و می توان خود شان را هم نیاکان تورکان باستان انگاشت.
حال می آییم بر سر «تورک یوت» ها یا نیاکان تورک ها. در این جا دو دیدگاه هست: یکی دیدگاه گومیلیف است که من با آن موافق نیستم.
به پنداشت پروفیسور دیمیتری واسیلیف- دانشمند تورک شناس روسی، «در حوالی سده های چهارم- پنجم میلادی در میان قبایل هون های بعدی در استان تورفان در ترکستان شرقی مردمانی می زیستند که به گمان غالب به زبان پروتوتورکی سخن می گفتند. (شایان یادآوری است که در این هنگام در تورفان یفتلی ها حاکم بودند)
بر پایه افسانه های رایج در میان تورک ها، قبایل مخاصم هون به این ها یورش می برند و همه را می کشند. تنها یک کودک که دست ها و پاهایش را بریده اند، به گونه معجزه آسایی زنده می ماند. یک ماده گرگ خاکستری این کودک را می بیند و با خود به مغاره اش می برد و او را پرورش می دهد و بزرگ می کند و از او ده پسر (به روایت دیگر 4 پسر یا 6 پسر) به دنیا می آورد.
پسر ارشد این ماده گرگ- به گفته، داکتر عثمانف، نولو شاد- بنیادگذار دودمان قدیم تورکی آشینا گردید. به گونه یی که پروفیسور برتلد در کتاب تاریخ «ترک های آسیای میانه» نوشته است، کلمه شاد از شاه ایرانی گرفته شده است و تورک های قدیم این لقب را برای سران قبایل خود به کار می بردند-گ.]
پسان ها این ها با دخترانی از یکی از قبایل بومی پیوند زناشویی می بندند و این گونه قبیله تورک به وجود می آید. رهبر ایشان آشین یا آشینا است (آشین یک کلمه ایرانی شرقی است. گومیلیف این کلمه را مغولی می پندارد که از شونوچیونو گرفته شده است و می نویسد که آشین گرگ معنا می دهد و پشوند آ- چینی است که نشانه تکریم و تعظیم است) که در حوالی 460 میلادی قبیله خود را که در معرض تهدید دشمنان قرار داشت (شمار افراد این قبیله تا 500 خانوار گمان زده می شود) با خود به شمال مغولستان به کوه های آلتای به گستره دولت ژوژوان های (مغول) می برد. پسان ها این قبیله با متحد ساختن سایر قبایل زیر ستم، در برابر ژو ژون ها می شورند و دولت آنان را بر اندازند. درست در همین هنگام (سده ششم میلادی) است که برای نخستین بار کلمه تورک شنیده می شود که شاید به معنای اتحادیه قبایل باشد.»
شایان یادآوری می دانم که گرگ تا همین اکنون در نزد بسیاری از تورک ها یک جانوار مقدس شمرده می شود. برای مثال سازمان تندرو فاشیستی ترکی که در جنایات فراوان در برابر کردها دست دارند، «گرگ های سیاه» نام دارند.
گومیلیف روایت دیگری از این افسانه دارد. او می نگارد که «در میان قبایل شکست خورده از دست توابسی ها هنگام سرکوب شمال چین از سوی آن ها پنجصد خانوار آشینایی حضور داشتند. این ها از طوایف مختلف متشکل بودند که در باختر شن سی می زیستند که در سده چهارم از سوی هونوها و سیون بای ها (نیاکان مغولان) اشغال شده بود. آشینا از سردار هونو- موغانیو اطاعت می کرد که فرمانروای خئی سی (منطقه یی در غرب اوردوس میان گستره هوان هی و نانی شان) بود. هنگامی که به سال 439 توابسی ها بر هونوها پیروز شدند، و خئسی را به امپراتوری «وی» اتصال دادند، سردار آشینا با 500 خانوار نزد ژوژان ها گریخت و در دامنه جنوبی کوه های آلتایی ساکن شد و به استخراج آهن برای ژوژان ها می پرداخت.
در آن هنگام زبان بین القومی رایج- زبان های سیان بای ها و مغولی قدیم بود. این زبان بازار، دیپلماسی و فرماندهی بود. آشینا با همین زبان در 439 به شمال گوبی آمد.»
به گونه یی که دیده می شود، قبیله آشینا از تیره های گوناگونی متشکل بود و زبان شان هم به قول گومیلیف پروتومغولی بود. قبیله آشینا زبان تورکی را از قبایل آلتایی که در میان آن ها بود و باش داشتند، فرا گرفتند و در آینده «تورک» خوانده شدند.
اما از دید من، با توجه به این که در همه جا نام رهبران به گونه یی با نام شاه پیوند دارد، و نام پدر آشینا هم نولو شاد است، می شود گفت که احتمال تورفانی بودن ایل آشینا بیشتر می رود. حال اگر آن ها در تورفان بودوباش داشتند، می شود نتیجه گرفت که تقریبا سه قرن در ترکستان خاوری زیسته باشند و روشن است زبان شان بیشتر با زبان های رایج در این جا که با زبان کوشانی ها و یفتلی ها ( از گروه زبان های ایرانی شرقی) نزدیک تر بوده است. هون هایی هم که در این جا می زیستند، زیر فرمان یوجی ها یا نیاکان همین یفتلی ها بودند و روشن است زبام حاکم هم در این جا زبان یفتلی ها بود.
به هر حال، اگر زبان آن ها به مغولی نزدیک بوده باشد یا با زبان های ایرانی شرقی، آن ها به گستره دولت مغولی ژوژوان رفتند و در دامنه های جنوبی آلتای مسکن گزین شدند و از قبایل بومی زبان تورکی را فرا گرفتند و از همین رو هم تورکیوت نامیده شدند. به گمان غالب از سوی دولت ژوژون ها. و چینی ها هم آن ها را توکیوها خواندند. در زبان چینی حرف ر -وجود ندارد. شماری هم بر آن اند که پسان ها عرب ها آن ها را به این نام خواندند. یعنی نه خودشان خود ار تورک می خواندند و نه دیگران. از این رو، اصطلاح تورک متاخر است و زاییده اندیشه عرب ها که توران و تورک را با توجه به مشابهت زبانی یکی پنداشتند.
مهم این است که آن ها نه در آغاز تورکی زبان بودند و هم نه به نام قوم تورکی یاد می شدند. این نام ها را دیگران به آنان پسان تر دادند. در این جا بود که یکی از نواده های آشینا- بومان، دولت بزرگ خاقانات تورکی را تاسیس کرد. باز هم باید متوجه بود که خاقانات نامی است که پسان ها به این دولت داده شده است. چه، ات نشانه جمع عربی است و در آن هنگام یعنی در سده ششم میلادی اعراب چه که حتا ایرانیان تورک ها را نمی شناختند. هر چه بود، دولتی به میان آمد که در راس آن خاقان بود. خاقان هم از دهگان (دهقان)- خان- ایرانی گرفته شده است. پسان ها دولت خاقانی به دو بخش شرقی و غربی فروپاشید. شرقی آن بسیار زود به دست چینی ها شکست یافت و نابود شد. غربی آن با یفتلی ها هم مرز شد و برای نبرد با آن ها با دولت ساسانی پیمان دوستی بست و خاقان ایستیمی دختر خود را به خسرو انوشیروان داد و یکجا با وی دولت غاتفر یفتلی را در هم کوبیدند. پسان ها پسر ایستیمی خاقان- ساوشا با پسر خسروانوشیروان- یعنی مامای خود یا دایی خود جنگید که او را بهرام چوبینه در هرات شکست داد و کشت.
سپس تورکی ها به قفقاز لشکر کشیدند و ماجراهایی فراوانی است که از جنگ با گرجی ها گرفته تا مراودات با دولت بیزانس و این که چگونه دولت روم شرقی که دشمن ایرانیان بود، به دیدار خاقان شتافت و تاج خود را بر سر او گذاشت و دخارش را به وی به زنی داد تا ماجراهای برافتادن دولت ساسانیان و تسلط اعراب و برچیده شدن گلیم خاقانات و روی کار امدن سامانی ها و سپس هم افتادن خاقانات به دست اویغورها (باید متوجه بود که کلکه غور – غر – گر به معنای کوه است که در پارسی ، پشتو و روسی هم به کعنای کوه آمده است) و در نهایت هم به دست قرغیزها و دست یافتن ایسک قره خان بر دولت سامانی.
به هر رو، کتاب ترکان باستان گومیلیف در باره همین تاریخ دولت بزرگ خاقانات است که متاسفانه کتاب دیگری در زمینه در دست نیست. اروپایی ها چون دور بودند، اطلاعات دقیق ندارند. چینی ها هم از زاویه عداوت نوشته اند. آثار عربی و پارسی کنده کنده و پراکنده اند. تنها اثار روسی با تکیه بر صد سال پژوهش های باستان شناسی در زمینه جدی ترین اطلاعات را در اختیار می گذارد. و در این جا کتاب ترکان باستان گومیلیف به راستی بی نظیر است. حال اگر شما کتاب بهتری را سراغ داشته باشید، بسیار خشنود خواهم شد که بنده را در روشنی یگذارید.
مساله پایانی هم در باره اریایی ها. باید متوجه بود که در جهان چیزی به نام نژاد اریایی وجود ندارد. اما اریایی ها اقوامی بودند سپیدپوست که یکی از سه شاخه این نژاد را تشکیل می دادند. اگر شما اوستا با ریگویدا را بخوانید در اوستا 56 بار و در ریگویدا 35 بار نام اریا می آید و بارها از سرزمین شمالی یاد می شود.
در آستانه جنگ جهانی دوم دو اردوگاه در همه عرصه ها به شدت با هم درگیر بزرگترین جهالت تاریخ بودند که به مرگ ده ها میلیون انسان و ویرانی و نابودی نیمی از اروپا انجامید. در عرصه ایدئولوژیک، از یک سو نازی ها و هیتلر با همه بوق و کرناها در دهل برتری جویی نژادی و ادعاهای بزرگ بینانه در باره «نژاد برتر آریایی» می درنگاندند و از سوی دیگر صهیونیست های یهودی و دیگر اروپاییان که با هیتلر در همه جبهه ها از جمله جنگ روانی و تبلغاتی درگیر نبرد بودند، در برابر به رد موضوع برتری جویی نژادی می پرداختند که دردمندانه در این کار تا جایی جلو رفتند که بیخی منکر تیره هایی به نام آریایی شدند. این در حالی بود که هم شواهد زبان شناسی، هم شواهد باستانشناسی، هم متونی مانند اوستا، ریگویدا و هم مدارک مکتوب تاریخی در چین، بین النهرین، مدارک یهودان و اسطوره های روس ها و ارمنی ها و نیز بافته های باستانشناسی در آسیای میانه و ایران و هند همه و همه حضور توده هایی سپیدپوست به نام آریایی ها را تایید می کند.
در این حال، به همان پیمانه که نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تبلغات افراطی صهیونیست ها بیرون از دایره علمی است. چنانی که می دانیم، صهیونیسم، یک ایدئولوژی افراطی سیاسی ابزاری است. به سخن دیگر، هم تبلیغات بی پایه نازیسم هتلری در زمینه مردود است و هم تبلیغات صهیونیسم یهودی.
چنانی که گفتیم، تبلغات نژادپرستانه آلمانی ها تنها یک رخ قضیه است. از آن سوی دیگر، صهیونیست های امریکایی، انگلیسی و...نیز بیکار ننشسته بودند. لشکری از دانشمندان یهودی از پولیاکف روسی که به عنوان مهاجر در پاریس بسر می برد تا ...... ده ها مقاله و کتاب در رد نظریه نژاد برتر آریایی و آلمانی نوشتند و در این راه چنان جاده افراط را پیمودند و کار را به جایی رساندند که بیخی منکر موجودیت تیره هایی به نام آریایی شدند و بحث آریایی را از ریشه بی پایه و افسانه خواندند وحتا اوستا را نیز ساختگی شمردند و توپونیمی یی با قدمت شکوهمند تاریخی مانند ایران را نیز منکر شدند!
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
پسان ها چنین تبلیغ شد که گویی که آریایی ها اصلا در تاریخ وجود نداشتند و مساله آریایی گویی ساخته و پرداخته آلمان نازی و فاشیستی باشد!. روشن است به رغم بی پایه بودن و مردود نظریه نژاد برتر آریایی، تبلیغات محافل صهیونیستی نیز از پشتوانه علمی برخوردار نبود و نیست. چه، آریایی ها به عنوان شاخه یی از نژاد سپید پوست در کنار سامی ها و حامی ها، در چه در تاریخ اسطوره یی و چه در تاریخ مکتوب حضور داشتند.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
دردمندانه، دامنه این جدل، حتا پس از برافتادن نظام نازی ها هم پایان نیافت. در میانه های سده بیستم که جهان در اوج عصر جهالت عصیبت های اولتراناسیونالیستی به سر می برد، در آسیا، به ویژه در ایران و افغانستان هم حلقات حاکمه در پی بهره برداری ابزاری از ایدئولوژی ناسخته نازیسم و فاشیسم برآمدند. حتا پس از جنگ هم که دیگر نه آلمان نازی مانده بود و نه هیتلر، کماکان مدت ها بر این دهل درنگانده می شد.
پسان ها چنین تبلیغ شد که گویی که آریایی ها اصلا در تاریخ وجود نداشتند و مساله آریایی گویی ساخته و پرداخته آلمان نازی و فاشیستی باشد!. روشن است به رغم بی پایه بودن و مردود نظریه نژاد برتر آریایی، تبلیغات محافل صهیونیستی نیز از پشتوانه علمی برخوردار نبود و نیست. چه، آریایی ها به عنوان شاخه یی از نژاد سپید پوست در کنار سامی ها و حامی ها، در چه در تاریخ اسطوره یی و چه در تاریخ مکتوب حضور داشتند.
ناگفته پیداست که ناراوایی بهره برداری ابزاری هیتلر از مقوله آریایی به هیچ رو نمی تواند توجیه کننده نفی کامل توده هایی باشد که بخش بزرگی از تاریخ جهان را ساخته اند. آری! اریایی ها به عنوان تیره های سپیدپوست حضور داشتند. از آن ها در آثار ایرانی، هندی، سومری، یهودی، در اسطوره های سلاوی، در توپونیم هایی چون ایران، ایرستان (اوستی)، ایرلند و... یاد شده است. آثار باستان شناسی تردید ناپذیری دال بر حضور آن ها است و در کتیبه ها و یادمان های بسیاری کارکردهای آنان بازتاب یافته است.
شگفتی برانگیز این که شماری از پان ترکیست های ایرانی تا هنوز هم از بهره برداری ابزاری از نوشته های بی سر و ته صهیونیست های یهودی و مسیحی دست نکشیده و گاه به گاه دست به نوشتن مقالات بی پایه و مایه در باره آریایی ها می یازند که بیشتر بار تبلیغی و سیاسی دارد و با حقایق علمی اصلا سر و کار ندارد. دردمندانه شماری از نویسندگان ما هم آگاهانه یا ناآگاهانه بدون توجه به حقایق تاریخی بیخی منکر وجود آریایی ها اند.
برای مثال، پان ترکیست های ایرانی با خلط مبحث و مطرح نمودن مسایل بی پایه کوشیده اند گویا ثابت بسازند که چیزی به نام اریایی وجود ندارد؟!!! و آن را با موضوع سوء استفاده ابزاری هیتلر از نژاد آریایی و این که او این نژاد را نژاد برتر می خواند، خلط مبحث نموده اند که سراسر با مستندات علمی منافات دارد. یعنی به تکرار همان چیزهایی می پردازند که صهیونیست ها نوشته اند و هیچ وجه مشترکی با مسایل علمی ندارند. یکی بحث های مردم شناسی، نژادشناسی، زبان شناسی و باستانشناسی است و دیگر بحث بهره برداری های ابزاری سیاسی از مسایل نژادی، تباری، زبانی و.... این درست است که هم صهیونیست ها و هم هیتلر از موضوع «نژادآریایی» سوءاستفاده های بسیاری نمودند. همین گونه از همین مساله آریایی شاه ایران و داوود خان در افغانستان بهره برداری های فراوان نمودند. اما در عین حال باید بدانیم که یهودیانی که مخالف هیتلر بودند، هم تا توانستند به تبلیغات پوچ و بیهوده یی در برابر ژرمن ها و دیگر سپیدپوستان پرداختند و یکسره منکر موجودیت چیزی به نام آریایی شدند. این در حالی است که اریایی ها شعبه یی از نژادسپید پوست بودند که شامل دو گروه بزرگ ایرانی و تورانی می شدند. نام ایریا و توریا هم در اوستا و هم در سایر آثار آمده است. اگر قبایلی به نام اریایی ها وجود نداشتند، چرا دراوستا نام آن ها- بیش از 56 بار و در ریگویا در حدود 36 بار آمده است؟ پسان ها پان ترکیست های ایرانی نیز در برابر نظریه «پان آریایسم» شاه آغاز به تبلغیات نمودند که بنده هر دو را مردود می دانم. پان ترکیسم یک ایدئولوژی فاشیستی ابزاری است که از سوی وامبری- جاسوس سرشناس سازمان اطلاعات انگلیس که یک صهیونست بود، برای اغراض و مقاصد خاصی به میان آمد.
انگلیسی ها وقتی هند را گرفتند، در اثر کاوش های زبان شناسی دریافتند که بسیاری از واژه های هندی با واژه های اروپایی همریشه اند. برای مثال بوگوان یا بگوان (خدا) ی هندی همان با بوگ روسی و کلمه هایی چون بغلان و بغداد و بگرام ...همانند است. ما- ی هندی، با مادر پارسی،و مور پشتو و مات یا مامای روسی و مودر انگلیسی یکی است و.....
گذشته از این ها همانندی های فراوانی در سنت ها و باورها و برگزاری مراسم و نام های اروپاییان و ایرانیان و هندیان هست. (نگاه شود به مقاله تیوری قطبی پیدایش آریاییان در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان).
از همین جا بود که به اندیشه خاستگاه زبانی مشترک رسیدند. پسان ها مساله تبار و نژاد مشترک مطرح شد. انگلیسی ها کوشیدند از همتباری و همنژادی مردمان هند و اروپا برای استمرار استعمار هند بهره برداری ابزاری نمایند. پسان ها آلمانی ها هم کوشیدند از عین چیز بهره برداری ابزاری نمایند و نظریه فاشستی نژاد برتر یا نژاد نوردیک (شمالی) آریایی مطرح گردید.
در مقابل، یهودی ها که خود از شاخه دیگر نژاد سپید پوست یعنی سامی ها بودند و نیز دیگر جنوبیان مانند فرانسوی ها و... که خود را تحقیر شده می پنداشتند، آغاز به تردید و افسانه خواندن کامل بحث آریایی ها نمودند. یعنی به همان اندازه که مطرح ساختن نظریه نژاد برتر آریایی مردود است، به همان پیمانه تردید کامل آن هم مبنای علمی ندارد. در آینده در دوره پهلوی در ایران نیز از مساله آریایی بهره برداری ابزاری صورت گرفت و در افغانستان نیز از سوی پشتونیست ها. اما باید متوجه بود که در ایران شماری از پان ترکیست ها که از سوی شوروی وقت پول می گرفتند و کنون هم از سوی دولت های آذربایجان، ترکیه، اسراییل، عربستان و امریکا حمایت و تمویل می شوند، به لجن پراکنی و دروغ پردازی دست یازیدند و بیخی منکر وجود آریایی ها، و حتا ایران شدند و آن را جعلی و ساخته و پرداخته هیتلر قلمداد کردند.
به هر رو، برخورد علمی با مساله از زهرپاشی های سیاسی تفاوت دارد. اما در جهان ده ها کتاب و اثر متین علمی که مستند به داده های علمی است، وجود دارد. باید به همه چیز با قید احتیاط برخورد کرد.
بر گردیم به اصل بحث: در باره مردمانی به اریایی، برای نمونه در اوستا آمده است: «ایریا فی دایهی هاوو» که در این جا ایریا - سرزمین و مردم ایریا معنی می دهد. همچنین در سنگنبشته های داریوش بزرگ اِریا واژه یی است که او برای زبان و قومیت خود به کار برده است. در متون کهن یونانی هم نمونه های بسیاری هست که دیرینه بودن هویت ایریا را به اثبات می رساند. هرودوت در باره مادها در کتاب «تواریخ» خود چنین نگاشته است: «ماد ها در قدیم خود را اریوی می نامیدند». دمسیوس می فرماید که «همۀ مغان اریون هستند» و دیودوروس می نویسد که «زرتشت اریانوی بود». شکل نگارش و تلفظ واژۀ ایریا در زمانه های مختلف باستان و پسا باستان فرق می کرد اما مفهوم همه شان از این اصطلاح یکی بود.
در سنگ نبشتۀ کعبۀ زرتشت که در عصر شاهنشاهی شاپور اول به دو لهجۀ پارسی (اشکانی و ساسانی) و یونانی نگاشته شده بود، نام ایران به سه شکل متفاوت آمده است. در بخش یونانی به جای استفاده از اسم مکان، نام یک تبار (اتنوس) ذکر شده است: من شاه (دِسپوت) مردم اریانون هستم. در پارسی اشکانی و ساسانی نام سرزمین ایرانی ها آمده است.
در پارسی اشکانی اصطلاح اریان- شهر و در پارسی ساسانی به گونۀ اِران-شهر نوشته شده است. بنا بر این، اریان، اِران و ایران مترادف هستند و به هیچ صورت نباید اریان و آریان را ساختۀ اروپایی ها دانست.
در سنگ نبشته های نقش رستم و کعبۀ زرتشت که به دو گویش پارسی میانه (اشکانی و ساسانی) و یونانی می باشد، اصطلاح اِران و اریان به کار رفته است است. به طور مثال در بخش پارسی اشکانی کلمۀ اریان استفاده شده و در پارسی ساسانی اصطلاح اِران. هردو جمله را در زیر می آوریم:
ardašīr šāhān šāh ērān
ardašīr šāhān šāh aryān
جمله یی از یک متن پیش از اسلام به نام «یادگار زریران» که نمایشنامه یی است در باره جنگ ایران و توران و در شمال خراسان اتفاق می افتد، نقل می کنیم:
پورسِت کو که هی توو؟
..گوفت کو اِرِم او هَچ اِران هِم.
زریر پرسید که که هستی تو؟
گفت که ایرم و از [سرزمین] ایرانم
اریه در نام، اریامنه Ariyāramna اریامنه پدر اَرشام پدر ویشتاسب، ویشتاسب پدر داریوش است، و ایریه در واژه اوستایی اَیرینَه وئجه Airyna Vaējangh ایران ویج، ایران ویج در دید زرتشتیان، هنوز هم به معنای بهترین و مقدس ترین بخش ایران و جهان است، و اَیریوخشوثه Airyo Xshutha اَیریوخشوثه کوهی که آرش تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی، از بالای آن تیری به سوی مشرق انداخت، و ایره یاوه Airyāva ایرج، یاری کننده آریا، به کار رفته است . در مورد کشور های دیگر و اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند، و نام ایران را نگاه داشتند، می توان ایرلند را نام برد، ایرلند = سرزمین ایرها = سرزمین آریاییان، و هم در آن جا است، که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر می آید . این واژه را در زبان ایرلندی، هم ریشه زبان ماست، به شکل Aire و Airech و به همان معنی آزاده می بینیم. بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی Aire نامیده می شود از همین واژه است .اریه و ایریه رفته رفته به شکل ایر Er درآمد. ایرانیان در نوشته های پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را ایران Erān نامیدند. ایرانیها در نوشته های پهلوی اشکانی اَریان ، در ارمنی اِران Eran یا ایرانشتر Erān shathr در فارسی ایرانشهر نامیده می شدند. ایران در زبان پهلوی، دو معنی داشت، یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران. شکلی دیگری از ایران اریان است، که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان، از حمزه اصفهانی، دانشمند سدهی 4 آمده است. او یک بار از مملکت اریان هم فرس و به بیان دیگر اریان نام می برد، و می گوید که ایشان پارسی هستند. از این سخن پیداست که او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریاییها بکار برده است. شکل اریان شهر نیز به جای ایران شهر، در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف ابوالحسن علی مسعودی، مورخ سدهی 4 نیز دیده شده است. شثر = شهر در فارسی، که در واژه پهلوی ایران شثر آمده است، در آن زبان به معنای کنونی سرزمین است. در زبان پهلوی ساسانی به جای شهر معنی امروزی، شثرستان = شهرستان در فارسی، بکار برده می شد، و کیشور = کشور در فارسی، به معنی یک بخش، از هفت بخش زمین بود، که به تازی اقلیم خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژه ایرانشثر، کشور ایرانیان، کشور آریاییان خواسته و دریافته می شد. ایران هم چنین منسوب به محل آن، به نژاد ایر یا جایگاه آریاییان گفته می شده، و هم اکنون نیز به همان نسبت خوانده می شود. ب
به هر رو، پرسشی که مطرح می گردد، این است که چرا صهیونیست ها و پان ترکیست ها با این همه شور و شیفتگی به رد کامل موجودیت اریایی ها و حتا توپونیمی با قدمت دست کم دو هزار ساله به نام ایران می پردازند؟
در پاسخ باید گفت که هر یک انگیزه های خود را دارند. واکنش پان ترکیست ها بیشتر جنبه سیاسی دارد و در مخالفت با دولت های ایران در گذشته از سوی شوروی پیشین و کنون از سوی غرب، آذربایجان، ترکیه و اسراییل و نیز اعراب به عنوان یک پروژه تمویل می گردد و هدف دامن زدن به تنش های تباری و زبانی در ایران را دنبال می کند.
...واما مخالفت سرسختانه یهودان، جنبه دیگری دارد. برای پی بردن به این انگیزه، گوشه یکی از نوشته های یک دانشمند صهیونیست در زمینه را با اندکی ویرایش می آوریم:
داکتر مالوری (ترجمه و تلخیص: سخا) می نگارد: «کشف گروه زبانی هندواروپایی و رابطه اش با برخی زبان های آسیایی، این پندار را که همه زبان های جهان منشاء عبری دارد، یک باره و برای همیشه از میان برداشت.»
درست سر نخ مخالفت های گسترده محافل صهیونیست را باید در همین یک جمله بازیافت. در گذشته، صهیونیست ها با بالندگی چنین می پنداشتند که همه زبان های جهان خاستگاه عبری دارد و آن را چونانِ برتری و بالادستی بنی اسراییل بر دیگران می پنداشتند و خود را در جایگاه بلند قوم برتر قرار می دادند. مگر، دریافت های نوین علوم زبانشناسی چنین پنداری را از ریشه برانداخت. وانگهی که دانستند که دیگر هنگامه سازی های شان جایی را نمی گیرد، اشتراوس– فیلسوف آلمانی تباری صهیونیست، فلسفه «ملت برتر امریکا» را جانشین «نژاد برتر آریایی» ساخت- ایدئولوژی یی که کنون چونانِ شالوده باوری جمهوریخواهان تندرو امریکا را می سازد و شمار بسیاری از سیاستمداران تندرو جمهوری خواه امریکا از شاگردان او به شمار می روند.
یاد ما نرود که بحث اریایی ها بر خلاف تبلیغات گروهی که از مسایل آگاهی ندارند، دستاورد هیتلر و نازی ها نیست. این بحث از دوران استعمار انگلیس در هند آغاز گردیده بود. از این که بگذریم، من کتابی را ترجمه نموده ام به نام خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها که در تارنمای کانون مطالعات و پژوهش های افغانستان بازتاب یافته است. کتاب در سال 1910 در تاشکنت از سوی یک دانشمند روسی نگاشته شده است- هنگامی که هنوز از نازیسم هیتلری خبری نبود. از این رو، آنانی که می پندارند که این نظریه را فاشیست های نازی ساخته و بافته اند، در اشتباه به سر می برند. نازی ها تنها از آن سوء استفاده ابزاری نمودند و مساله آریایی را در آغاز تنها جنبه زبانی و پسان تر تباری داشت، با دادن جنبه نژادی به آن، بار فاشیستی بخشیدند. نه این که آن را ابداء نموده باشند.

Mahsa Navi - Che Donyaye Ajibiye OFFICIAL VIDEO HD
artist: MAHSA NAVI song: CHE DONYAYE AJIBIYE label: AVANG MUSIC director: SIROS KERDONI executive producer: ARMIN HASHEMI www.avang.com www.youtube.com/avang...
با دورد دوستان گرانمایه.
روزگار به شادمانی و شادکامی.
چندی پیش شماری از عزیزان از بنده خواستند تا در صورت امکان شهکار بی نظیر پروفیسور لئون گومیلیف- تاریخ ترکان باستان را به پارسی دری برگردان نمایم.
باید گفت که این اثر یک کار به راستی بی نظیر است و نبودِ ترجمه پارسی دری آن خلای بزرگی در تاریخ ما به شمار می رود. اما از دید من، پیش از این کار باسته است تا اثر دیگر شاد روان پرفیسور گومیلیف- تاریخ هونوها- ...
روزگار به شادمانی و شادکامی.
چندی پیش شماری از عزیزان از بنده خواستند تا در صورت امکان شهکار بی نظیر پروفیسور لئون گومیلیف- تاریخ ترکان باستان را به پارسی دری برگردان نمایم.
باید گفت که این اثر یک کار به راستی بی نظیر است و نبودِ ترجمه پارسی دری آن خلای بزرگی در تاریخ ما به شمار می رود. اما از دید من، پیش از این کار باسته است تا اثر دیگر شاد روان پرفیسور گومیلیف- تاریخ هونوها- ...
با دورد دوستان گرانمایه.
روزگار به شادمانی و شادکامی.
چندی پیش شماری از عزیزان از بنده خواستند تا در صورت امکان شهکار بی نظیر پروفیسور لئون گومیلیف- تاریخ ترکان باستان را به پارسی دری برگردان نمایم.
باید گفت که این اثر یک کار به راستی بی نظیر است و نبودِ ترجمه پارسی دری آن خلای بزرگی در تاریخ ما به شمار می رود. اما از دید من، پیش از این کار باسته است تا اثر دیگر شاد روان پرفیسور گومیلیف- تاریخ هونوها- نیاکان ترکان باستان به پارسی دری ترجمه شود. در غیر آن، بسیار دشوار خواهد بود که خواننده از کتاب تاریخ ترکان باستان سر در بیاورد.
دشواری در این است که بدون آشنایی دقیق با جغرافیای سایبریای جنوبی، مغولستان، آسیای میانه و استان سین کینانگ چین و تبیت و شمال چین و نیز آشنایی با تاریخ چین درآمدن در ژرفای آثار گومیلیف ممکن به نظر نمی رسد.
به هر رو، امیدوارم بتوانم هر دو اثر را به پارسی دری ترجمه نمایم.
تنها با مطالعه دقیق آثار بی نظیر بزرگترین ترک شناس جهان می توان حقایق را از افسانه ها جدا کرد و به تاریخ بسیار دلچسپ گویشوران زبان های ترکی از سپیده دم تاریخ اسطوره یی تا زمان ما پی برد.
در این آثار توضیح داده شده است که چگونه اقوام بیابانگرد سپدپوست اریایی با زردپوستان چین و منگولوییدهای تبتی آمیزش یافتند و در درازای هزاره ها حوادث بیسار شگفتی برانگیزی را آفریدند. امپراتوری ها را برانداختند و چگونه اقوامی که در آغاز زبان شان ترکی نبود، با بودوباش در میان تورکی زبانان آلتای، از آنان زبان ترکی را فرا گفتند و در سده ششم میلادی ترک خوانده شدند و دولت بزرگی را تاسیس کردند. چگونه ترک ها پس از دو سده برای همیشه از صحنه تاریخ بیرون رفتند و چه تاثیر بزرگی بر تاریخ جهان بر جا گذاشتند.
چگونه اقوامی دیگری که در اصل سپیدپوست (آریایی) بودند، مانند قرغیزها، اویغورها، قبچاقی ها، اوغوزها (ترکمان ها)، تاتارها، خزرها، بلغارها و... ترکی زبان شدند و ترک نام گرفتند. چگونه روند پیچیده درهم آمیزی اتنوژنیز توده های مربط نژادهای گوناگون شکل گرفت و...
چگونه مفهوم ترک در تاریخ بارها تغییر کرد. و چرا امروز کلمه ترک تنها بار زبانی دارد، نه نژادی و تباری..
تورکی زبانان نخستین، از تورک یوت ها، گوک تورک ها و ترکی زبانان پسین مانند ترکمانان چه تفوات هایی دارند؟ و...
در یک سخن، در آثار بر پایه آخرین دستاوردهای دانش هایی چون زبان شناسی، باستان شناسی، تبارشناسی و مطالعه تاریخ چین، ایران، اروپا، و ....ثابت ساخته شده است که ترک نه نام کدام نژاد، بل که نام سرنوشت تاریخی توده هایی است که در در روند هزاره ها در یک گستره جغرافیایی پهناور زیسته و ردپای خود را بر چهره بستر تاریخ برجای گذاشته اند.
روزگار به شادمانی و شادکامی.
چندی پیش شماری از عزیزان از بنده خواستند تا در صورت امکان شهکار بی نظیر پروفیسور لئون گومیلیف- تاریخ ترکان باستان را به پارسی دری برگردان نمایم.
باید گفت که این اثر یک کار به راستی بی نظیر است و نبودِ ترجمه پارسی دری آن خلای بزرگی در تاریخ ما به شمار می رود. اما از دید من، پیش از این کار باسته است تا اثر دیگر شاد روان پرفیسور گومیلیف- تاریخ هونوها- نیاکان ترکان باستان به پارسی دری ترجمه شود. در غیر آن، بسیار دشوار خواهد بود که خواننده از کتاب تاریخ ترکان باستان سر در بیاورد.
دشواری در این است که بدون آشنایی دقیق با جغرافیای سایبریای جنوبی، مغولستان، آسیای میانه و استان سین کینانگ چین و تبیت و شمال چین و نیز آشنایی با تاریخ چین درآمدن در ژرفای آثار گومیلیف ممکن به نظر نمی رسد.
به هر رو، امیدوارم بتوانم هر دو اثر را به پارسی دری ترجمه نمایم.
تنها با مطالعه دقیق آثار بی نظیر بزرگترین ترک شناس جهان می توان حقایق را از افسانه ها جدا کرد و به تاریخ بسیار دلچسپ گویشوران زبان های ترکی از سپیده دم تاریخ اسطوره یی تا زمان ما پی برد.
در این آثار توضیح داده شده است که چگونه اقوام بیابانگرد سپدپوست اریایی با زردپوستان چین و منگولوییدهای تبتی آمیزش یافتند و در درازای هزاره ها حوادث بیسار شگفتی برانگیزی را آفریدند. امپراتوری ها را برانداختند و چگونه اقوامی که در آغاز زبان شان ترکی نبود، با بودوباش در میان تورکی زبانان آلتای، از آنان زبان ترکی را فرا گفتند و در سده ششم میلادی ترک خوانده شدند و دولت بزرگی را تاسیس کردند. چگونه ترک ها پس از دو سده برای همیشه از صحنه تاریخ بیرون رفتند و چه تاثیر بزرگی بر تاریخ جهان بر جا گذاشتند.
چگونه اقوامی دیگری که در اصل سپیدپوست (آریایی) بودند، مانند قرغیزها، اویغورها، قبچاقی ها، اوغوزها (ترکمان ها)، تاتارها، خزرها، بلغارها و... ترکی زبان شدند و ترک نام گرفتند. چگونه روند پیچیده درهم آمیزی اتنوژنیز توده های مربط نژادهای گوناگون شکل گرفت و...
چگونه مفهوم ترک در تاریخ بارها تغییر کرد. و چرا امروز کلمه ترک تنها بار زبانی دارد، نه نژادی و تباری..
تورکی زبانان نخستین، از تورک یوت ها، گوک تورک ها و ترکی زبانان پسین مانند ترکمانان چه تفوات هایی دارند؟ و...
در یک سخن، در آثار بر پایه آخرین دستاوردهای دانش هایی چون زبان شناسی، باستان شناسی، تبارشناسی و مطالعه تاریخ چین، ایران، اروپا، و ....ثابت ساخته شده است که ترک نه نام کدام نژاد، بل که نام سرنوشت تاریخی توده هایی است که در در روند هزاره ها در یک گستره جغرافیایی پهناور زیسته و ردپای خود را بر چهره بستر تاریخ برجای گذاشته اند.
دگر مرا صدا مکن ... مرا ز سایههای دوستی سوا مکن ...
\r\nღ ♥♥ღ \r\n...
عارف - کبوتر چاهی
خوبه او بره بیفته توی تور...کبوتر ماده جاش فرار کنه

Тамара Гвердцители - Мамины Глаза
Тамара Гвердцители - Мамины Глаза, Сольный Концерт "Сильней Любите" В Москве 1998г.

ویرایش گذشته: ایجاد سلطۀ استعماری از طریق "لویه جرگه" در افغانستان
پیشگفتار برگردان: امیدوارم این پژوهش مستدل و مستند دانشمند شهیر پشتون (جناب حنیفی)، مشت محکم و میخ مستحکمی باشد بر تابوت جعلیات تاریخ سازان درباری و سرکاری کشور که در طول یک سدۀ گذشته، اذهان سه نسل کشور ما را با زرق مواد مخدری چون "غیرت اوغانی"، "تاریخ پنج هزار ساله"، "سرزمین لویه جرگه ها"، "گورستان...
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش سوم)
خاستگاه ایرانی ترکی زبانان:
از دیر باز این پرسش مطرح بوده است که توده های ترکی زبان چه مردمانی اند؟ آیا نژادی به نام ترک وجود دارد؟ و همه آن ها ترک نژاد اند؟ یعنی با هم همنژاد اند؟ روشنتر آیا برای نمونه، کَلمِک (قَلمِق) های بودایی روسیه یا باشندگان مغولستان و باشندگان شمال اقصای روسیه (با آذربایجانی های ایرانی ...
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش سوم)
خاستگاه ایرانی ترکی زبانان:
از دیر باز این پرسش مطرح بوده است که توده های ترکی زبان چه مردمانی اند؟ آیا نژادی به نام ترک وجود دارد؟ و همه آن ها ترک نژاد اند؟ یعنی با هم همنژاد اند؟ روشنتر آیا برای نمونه، کَلمِک (قَلمِق) های بودایی روسیه یا باشندگان مغولستان و باشندگان شمال اقصای روسیه (با آذربایجانی های ایرانی ...
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش سوم)
خاستگاه ایرانی ترکی زبانان:
از دیر باز این پرسش مطرح بوده است که توده های ترکی زبان چه مردمانی اند؟ آیا نژادی به نام ترک وجود دارد؟ و همه آن ها ترک نژاد اند؟ یعنی با هم همنژاد اند؟ روشنتر آیا برای نمونه، کَلمِک (قَلمِق) های بودایی روسیه یا باشندگان مغولستان و باشندگان شمال اقصای روسیه (با آذربایجانی های ایرانی و ازبیک های باشنده شمال افغانستان و ترک های باشنده ترکیه از یک ریشه و همنژاد اند؟
روشن است که پاسخ منفی است. در جهان چیزی به نام نژاد ترک وجود نداشته و ندارد. هر کسی که برای یک بار هم که شده مغولی ها یا قلماقی ها یا باشندگان منگولویید شمال اقصای روسیه را ببیند و با آنان از نزدیک همسخن شود و سپس آنان را با آذری های ایرانی یا ترکی های باشنده استانبول، یا چچنی ها یا داغستانی و یا تاتارهای باشنده روسیه و یا هم اویغورهای باشنده چین مقایسه نماید، به گونه قطع در می یابد که با آدم های از زمین تا آسمان متفاوتی رو به رو است که با هم هیچ وجه مشترکی ندارند. نه نژادی، نه تباری، نه زبانی و نه فرهنگی. تنها چیزی که هست، این است که زبانشناسان، زبان های آن ها را با همه تفاوت های فاحشی که دارند، و بدون ترجمان اصلا نمی توانند گپ یک دیگر را بفهمند، زیر چتر واحد گروه زبان های آلتایی یا ترکی آورده اند.
برای درک بهتر این موضوع بسنده است زبان های اروپایی را با زبان پارسی دری خود ما مقایسه کنیم. روشن است همه زیر چتر گروه بزرگ خانوداه زبان های هندواروپایی می آیند، اما یک باشنده برای مثال بدخشان با اصفهان بدون ترجمان نمی تواند از زبان هلندی ها سر در بیاورد. عین تفاوت در میان باشندگان ترکیه و آذربایجان و باشندگان شمال اقصای روسیه است.
به هر رو، هیچ مبنایی در دست نیست که سخن از همچو نژادی به میان بیاوریم. چنین ادعایی هیچ پایه علمی و اکادمیک ندارد.
در این جا بی درنگ پرسش دیگری مطرح می گردد: خوب، حالا که پاسخ منفی است، پس آن ها کی هستند؟
آیا همه این اقوام از یک ریشه اند و زمانی دارای خاستگاه مشترکی بوده اند؟ باز هم روشن است که پاسخ منفی می باشد. کسانی که با تاریخ سر وکار دارند، می دانند که چنین چیزی افسانه یی بیش نیست.
پس ترکی زبان ها چه کسانی اند؟
دریافت خود من مبتنی بر شناخت عمیق نزدیک به چهار دهه یی و مطالعات دست کم دو دهه یی و نشست و برخاست های فزونشمار با بزرگترین دانشمندان رشته های تاریخ، زبانشناسی، باستانشناسی و انسان شناسی و مردمشناسی و ...در باره گویشوران زبان های ترکی چنین است که اقوام ترکی زبان و اگر به زبان علمی بگوییم، گویشوران زبان های خانوداه التایی- مردامانی اند مخلوط از نژاد سپیدپوست (شاخه ایرانی تورانی) با زردپوست ها که در این حال ریشه اصلی آن ها ایرانی تورانی است. (در باره ایران و تورران در بخش های آینده سخن خواهیم گفت)
ترکی زبانان، آمیزه یی اند از مردمان سپیدپوست هندواریایی و مردمان زردپوست چینی و تبتی. حتا مغول ها هم مانند توده های ترکی زبان، آمیزه یی اند از زردپوستان و سپیدپوستان و زردپوست ناب شمرده نمی شوند. هر چند درصدی سوبسترات زرد در آن ها بیشتر است.
باور عمیقی دارم (بر پایه داده های علمی) که ترکی زبانان در اصل توده های کوچ نشین و دشت نورد ایرانی های تورانی سپیدپوست با جلد روشن و موهای بور و خرمایی ویا زرد و چشمان آبی و سبز بوده اند که دست کم از هزاره چهارم یا سوم پیش از میلاد در گستره بزرگی از کرانه های شمالی و خاوری دریای میانزمینی (مدیترانه) گرفته تا کرانه های شمالی دریای سیاه و دریای کسپین تا پهنه های آسیای میانه و قزاقستان و سرزمین های پهناور سایبری جنوبی تا کرانه های اقیانوس آرام و از سوی جنوب تا شمال چین- جایی که دیوار بزرگ چین ساخته شده است، بود و باش داشتند.
سپس با گذشت زمان با توده های زرد پوست آمیزش یافتند و آهسته آهسته تا اندازه یی سوبسترات نژاد زرد را پذیرفتند یعنی به پیمانه معینی با آن ها آمیخته شدند. در این حال چنین آمیزشی از باختر به خاور بیشتر است. به عنوان نمونه آزمایش های دی. ان. ای نشان می دهد که درصدی ژن نژاد زرد در خون باشندگان قفقاز (آذری ها، چچن ها، انگوش ها، داغستانی ها) و ترکیه کنونی کمتر از دو درصد و در میان باشندگان آسیای میانه در حدود 37 درصد است. تازه این درصدی هم میانگین است. یعنی شاید برای ترکمن ها و ازبیک ها که بیشتر با پارس ها و تاجیک ها آمیزش یافته اند، کمتر و برای قرغیزها و قزاق ها بیشتر باشد. یعنی 37 درصد یک کمیت میانگین است.
در یک سخن، کنون همه دانشمندان تارتاری، باشقیری، آسیای میانه یی و... بر اساس آخرین داده های علوم زبان شناسی، باستان شناسی، انتروپولوژی (انسان شناسی)، انتروپومورفی (انسان شکلیگری)، زبان شناسی، تاریخی و... دریافته اند که شالوده و اساس و پایه و زیربنای نژادی و تباری شان- سپید پوست هندواروپایی- دقیق تر، همانا ایرانی تورانی است و آن چه که از آمیزش با نژاد زرد دریافته اند، فرعی و دومی و اکتسابی می باشد. یعنی به هیچ رو، نمی توان ترکی زبانان را از نژاد زرد به شمار آورد. شاید، ترکی زبانان شمال اقصی روسیه و برخی دیگر مانند قلمق ها و... استثناء باشند، یعنی سوبسرات نژاد زرد در خون شان بیشتر باشند. اما این ها گروه های بسیار کوچکی اند. حتا مغول ها هم به بسیار دشوار به ده میلیون نفر می رسند. یعنی در کل همه چنین گروه ها شاید در حدود 15 میلیون نفر باشند. در حالی که شمار سایر ترکی زبانان یعنی ترکی زبانانی که ریشه و خاستگاه ایرانی دارند، به 150 میلیون نفر می رسند. یعنی گروه هایی که بیشتر ریشه زرد دارند، ده درصد ترکی زبان را می سازند.
خوب، حالا بنده تنها کسی نیستم که به این نتیجه رسیده باشم. بسیاری از دانشمندان بلندپایه ترکی زبان در اثر پژوهش های دراز مدت خود به این نتیجه رسیده اند. برای مثال کسانی که با زبان روسی آشنایی دارند، می توانند در یوتوپ فیلم های علمی یی را ببینید که از سوی دانشمندان باشقیری و قرغیزی تهیه شده است تا خود دریابند که چه می گویند. آن ها بسیار روشن و آشکار و بی پرده بر ریشه ها و خاستگاه ایرانی (تورانی) خود اذعان می کنند. برای نمونه در فیلم «نیاکان تورکان» (هونوها) (предки тюрков (хунну).
(برای دیدن این فیلم همین متن روسی را در یوتوپ بزنید، اتومات می توانید فیلم را ببیند).
شناخت دقیق توده های ترکی زبان بدون شناخت دقیق از سپیدپوستان هندو اروپایی، دقیق تر شاخه اریایی های هندوایرانی و به گونه مشخص اریایی های ایرانی (اریایی های ایرانی و تورانی) ممکن نیست. از این رو، می کوشیم در بخش چهارم یه این موضوع بپردازیم.
به هر رو، برای دریافت پاسخ های روشن به این پرسش های رنگارنگ، و وارد شدن به بحث، بایسته می دانیم در آغاز، اندکی در باره موضوع دیگری بپردازیم: آیا اصلا چیزی به نام نژاد هست یا نه؟
روشن است از دیدگاه علم ژنیتیک، هیچ تفاوتی میان انسان ها به عنوان یک «نوع» نیست. مگر، از دید علومی چون اتنوگرافی، دموگرافی و انتروپولوژی... انسان ها را از روی نشانه های رنگ پوست و ریخت سیماهای شان، به چهار نژاد اصلی سپید پوست، سیاه پوست، سرخ پوست و زرد پوست رده بندی می کنند که به نوبه خود از روی نشانه های به خصوص تر، به تبار (اتنوس) ها، اقوام، قبایل، طوایف و تیره ها رده بندی می شوند. (شایان یادآوری است که در نشان رسمی المپیا، نیز چهار دایره به هم پیوسته نمادین به چهار رنگ آمده است که نشانگر همبستگی چهار نژاد بشری می باشد).
هر چه است، دیده می شود که چیزی به نام نژاد در جهان پذیرفته شده است. حالا، یکی از این نژادها هم نژاد سفید پوست است. هستند کسانی که با دیدگاه های اخلاقی انسانگرایانه، بیخی منکر نژاد هستند. اما باید گفت که چنین چیزی با واقعیت های علمی سازگاری ندارد. علومی چون اتنولوژی (تبارشناسی)، دموگرافی (مردم شناسی)، انتروپولوژی (انسان شناسی) و نیز زبان شناسی و باستان شناسی و... ناگزیر اند، انسان ها را رده بندی نمایند و به نژاد ها، تبارها، قوم ها، قبیله ها و تیره ها و از این گذشته به خاندان ها و ... تقسیم نمایند و برای تفکیک ایشان از یک دیگر برای هر یک نام هایی بگذارند. در غیر آن، اصلا نمی شود چیزی را مطالعه کرد.
حال کسی بپذیرد یا نه، نوع انسان ها به چهار نژاد تقسیم می شود و چنین چیزی در جهان پذیرفته شده است. هر چند برخی هم انسان ها را به سه و گروهی هم به هفت نژاد تقسیم می نمایند برای مثال، سفیدپوستان را به سه زیر گروه حامی، سامی و هندو اروپایی از جمله اریایی (هندوایرانی) و همین گونه نژاد دراویدی و سینهالی را هم جدا می نمایند.
فرهنگنامه مایر، نژاد سیاه را به چند بخش تقسیم کرده است: سیاهپوست، خویخوی، ملانزی، نگریتو، سیاه استرالیاییم.
در این فرهنگنامه، نژاد زرد نیز به چند شاخه تقسیم شده است: مغول، چینی و هندوچین، جاپانی و کوریایی، تبتی، مالایی، پلینزی، مائوری، میکرونزی، اسکیمو.
در این فرهنگ، سرخپوستان امریکای جنوبی نیز جزو زردپوستان به شمار رفته اند.
دو نژاد آخر جدا از بحث می باشد و بیشتر پژوهشگران نژاد زرد را نژاد مغولی می دانند که به سه دسته تقسیم می شود:
1- چین و تبت
2- مغول و منچو
3- ترک و تاتار
چنان که گفتیم، سفیدپوستان را به سه زیر گروه حامی، سامی و اریایی و همین گونه نژاد دراویدی و سینهالی را هم جدا می نمایند.
حامیان چنان که تورات می گوید از حام پسر نوح می باشند .
سامی ها شاخه بزرگی از سفید پوستان هستند که شامل کلدانی ها، آشوری ها، فینیقی ها، بنی اسرائیل و اعراب می شوند .
مردمان هندواروپایی، در بر گیرنده ایرانی ها، ارمنی ها، یونانی ها، آلبانی ها، ایتالیایی ها، ژرمن ها و سلاوی ها می شود.»
البته، همه این تقسیمات بیشتر جنبه قراردادی و تیوریک دارد، زیرا رنگ پوست و مو و شکل صورت و... بیشتر زیر تاثیر عوامل زیست بومی شکل می گیرد. اما آن چه که در این جا شایان یادآوری است، این است که تاتارها و ترک ها را جزو خانوداه مغولی شمرده اند.
تنها نکته یی را که می خواهم خاطر نشان بسازم این است که کنون بر پایه پژوهش های اخیر زبان شناسی، نژادشناسی، تبارشناسی، باستانشاسی و... دو گروه مغولی و ترکی تاتاری را دیگر کسی از جمله نژاد زرد نمی شمارد. نژاد زرد، کنون تنها در چینی ها و تبتی ها و شاخه های دیگر آن ها خلاصه می شود. دیگر، ثابت شده است که مغولی ها آمیزه یی اند از نژاد زرد و سپید. آن چه مربوط به ترک ها وتاتارها می گردد، ثابت شده است که آن ها در اصل سپیدپوست و اروپاییویید (دارای چهره های اروپایی) بوده اند و پسان ها تا جایی با زردپوستان آمیزش یافته اند.
برای نمونه، قدیمی ترین قوم ترکی زبان باشنده آسیای میانه قرغیزها اند. کنون اسناد و مدارک و داده های فزونشماری در دست است که قرغیزها که خاستگاه شان مناطق علیای سرچشمه رود ینی سی است، در آغاز مردمانی بوده اند دارای موهای سرخ، چشمان آبی و سبز و جلد سپید. روشن است پسان ها قزغیزها با توده های چینی و تبتی آمیزش یافته و منگولویید (مغولی سیما) شدند.
به هر رو، تفصیل این نکته ها را می گذاریم برای بخش های بعدی. کوشش می کنیم، بر اساس داده های علمی با ذکر ماخذ و منابع- بیشتر از آثار روسی- به ویژه آثار دانشمندان ترکی زبان آسیای میانه ثایت بسازیم که توده های ترکی زبان بکگروند و بیس (پایه) ایرانی دارند.
در پایان این بخش بایسته می دانم سخنان یکی از بزرگترین و شاید هم بزرگترین ترک شناس جهان – پروفیسرو داکتر لئون گومیلیف را در باره ترک ها بیاورم:
«ترک های قدیم به رغم نقش عظیم شان در تاریخ بشریت، بسیار کمشمار و اندک بودند. در متن تاریخ جهانی، تاریخ ترک ها توده های قدیمی و دولت ایجاد شده از سوی آن ها به این پرسش خلاصه می شود: چرا ترک ها پدید آمدند و چرا از میان رفتند و نام خود را برای بسیاری از توده ها به میراث گذاشتند. توده هایی که هرگز از بازماندگان آن ها به شمار نمی روند».
به گونه یی که از نوشته گومیلیف بر می آید، ترک ها توده هایی بودند که زمانی پدید آمدن و سپس از میان رفتند(یعنی در میان سایر توده ها ذوب شدند- درست مانند اریایی های باستان که از شمال آمدند و در میان باشندگان بومی سیاهچرده پشته ایران ذوب شدند و در این حال تاثیر بزرگی بر سرنوشت این پشته بر جا گذاشتند. به گونه یی که کنون دیگر چیزی به نام اریایی نداریم. عین چیز در باره ترک ها صدق می کند. آمدند و رفتند. اما تاثیر بزرگی بر جا گذاشتند و کنون همان گونه که نام اریایی ها (ایریایی ها – ایرانی ها) بر بسیاری از توپونیم ها و اتنونیم های باشندگان ایران مانده است، عین چیز در باره ترک هم صدق می کند).
در این جا معرفی "ترکان باستان" گومیلیف را از یک سایت آذری برمی گیریم:
«آشنايي با موضوع كتاب:
آسیا این قارة اسرار آمیز و ناشناخته، گنجینهای است پر از رمز و راز. هر گوشة این قاره را بکاوی، جهانی زیبا از گذشتههای پر شور و شر نمایان میشود. ادیان، اقوام، تمدنها و امپراتوری ها در این قاره بالیده و تمامی جهان را از نشئة خود سرمست کردهاند. این جهان سرشار از زایش و پویش، چون لب به سخن گشاید، تاریخی باشکوه و پر فراز و نشیب را پیش روی هر شیفتهای میگذارد.
تاکنون کتابهای زیادی در نقاط مختلف جهان دربارة تاریخ قارة آسیا و اقوام آن نگاشته شده ولی ادبیات تاریخی ایران، چندان سهمی از این مجموعة پربار ندارد. بطور دقیق دربارة تاریخ ترکان، کتابهای مرجع زیادی در ایران وجود ندارد. چرا این چنین است؟ پاسخ این است که ترکان، این قوم پر شور و سودا که تاریخی سرشار از حادثه داشته و منشأ برخی حوادث بزرگ تاریخ آسیا و جهان بودهاند، خود رغبت چندانی به نوشتن تاریخ خود نشان ندادهاند. تاریخ سازان را به تاریخ نویسی شوقی نبوده است.
آیا عجیب نیست که تاریخ یک قوم را دشمنانش یعنی اقوام یا مللی بنویسند که تیزی نیزة بلند و تلخی پیکان ترکان را بر تن تاریخ خود چشیدهاند. چینیها تواریخ خوبی نوشتهاند ولی هیچ نوشتة چینی، خالی از اغراق و تحریف نیست. نویسنده در کتاب حاضر، به مورد خوبی اشاره میکند: ارتش چین عازم جنگ میشود. وقایع نگار چینی در گزارش این جنگ، نوشته که ارتش چین موفقیتی بدست نیاورد. این به معنای آن است که در واقع ارتش چین بطور کامل نابود شده است.
تواریخ یونانی نیز به علت بُعد مسافت، چنان در چنبرة نقل قولها افتاده که تکیه بر آنها بویژه در خصوص حوادث شرق دریای خزر باید با احتیاط انجام شود. تواریخ ایرانی و عربی نیز بیشتر با ذهنیت و افسانه آمیختهاند. رشیدالدین فضل الله با آنکه آشنایی کامل با ترکان دارد و کاملترین کتاب را تا زمان خود نگاشته، از این قاعده مستثنی نیست و زیاد وسواسی به خرج نمیدهد که مستنداتش را معرفی کند.
در سدههای اخیر و بویژه پس از انقلاب فرانسه که امواج ناسیونالیسم اروپا را درنوردید، گرایش نوین تاریخنگاری بوجود آمد. اروپاییان با دیدگاهی نوین به تاریخ جهان نگریستند. برای این کار لازم بود که باستانشناسی، دست تاریخ را بگیرد. شرقشناسان به صحراهای آسیا روی آوردند و تاریخ را این بار از زبان یافتههای باستانشناسی جستند. کتابهای خوبی بویژه در آلمان، فرانسه و روسیه نوشته شد.
کتاب «ترکستان پیش از استیلای مغول» اثر واسیلی بارتولد و کتاب «امپراتوری صحرانوردان» اثر رنه گروسه دو مورد از این کتابها هستند که به زبان فارسی ترجمه و در ادبیات تاریخی ایران وارد شدهاند. هر دو این کتابها، ابعاد خوبی از تاریخ ترکان را ارائه کردهاند ولی این به هیچ وجه کافی نیست. بارتولد تنها به ترکستان پس از اسلام پرداخته و گروسه نیز توجه خود را به خزران معطوف کرده است.
معادلة قدرتهای چهارگانة آسیا و اروپا یعنی چین، توران، ایران و بیزانس، در این کتابها به طرز کافی توضیح داده نشده است. جنگهای هزار سالة میان ایران و ترکان و جنگهای 700 سالة ایران و روم تحلیل نشدهاند. کتاب ارزشمند دیگر «ایران و ترکان در روزگار ساسانیان» نوشتة آقای عنایت الله رضا است. این کتاب تا حد زیادی خلاصة نظرات و همین کتاب لئو گومیلف است ولی همچنان که از نام آن برمیآید، به مسئلة روابط ایران و ترکان در دورة ساسانیان پرداخته است.
در ترکیه نیز کوشش هایی صورت گرفته تا تاریخ ترکان با توجه منابع و مستندات تاریخی نوشته شود. در این میان کتاب ارزشمند و بنیادین «Turk umumi tarihine girish» (درآمدی بر تاریخ عمومی ترک) نوشتة ذکی ولیدی طوغان و کتاب 3 جلدی و جدید «Gog turkler» (گؤگ ترکها) اثر احمد داشاغیل (آنکارا 2003) همچنین آثار ابراهیم قفس اوغلو ، دوغان آوجی اوغلو و بهاءالدین اؤگل نیز در این ردیف قرار میگیرند. در ایران نیز در سالهای اخیر کتابهایی در مورد تاریخ ترکان، از دیدگاهی که با دیدگاه تاریخنگاری مرسوم ایرانی متفاوت است، منتشر شده است. از این میان میتوان به کتابهای «ایران تورکلرینین اسکی تاریخی» (تاریخ باستانی ترکان ایران) از دکتر محمدتقی ذهتابی(تبریز. 1377)، «تورکلرین تاریخ و فرهنگینه بیر باخیش» (نگاهی به تاریخ و فرهنگ ترکان) از دکتر جواد هیئت (تهران. 1365) و کتاب «باشلانغیج» (سرآغاز) از دکتر حمید نطقی (تهران. 1389) اشاره کرد.
متأسفانه اکثریت قریب به اتفاق کتابهایی که خود ترکان دربارة تاریخ این قوم نوشتهاند، به زبان فارسی ترجمه نشدهاند.
در این میان کتاب «تركان باستان» را میتوان حلقة مفقودة تاریخ آسیا دانست. نخستین کتاب مستقلی که به تاریخ ترکان از سدة ششم تا نهم میلادی یعنی دورة تشکیل دولت نیرومند آنان، پرداخته و مسائل پیرامون آن را بطرزی قابل قبول توضیح داده است. نویسنده از طرف مادر، تبار ترک دارد و اگر تحصیلات دانشگاهی، فعالیت های باستانشناسی و آشنایی به زبان فارسی و عربی را نیز به تیزبینی و استقلال رأی او بیفزاییم، نتیجة کار میتواند اثری در خور توجه باشد. نویسنده همچنان که در زندگینامهاش آمده، مانند برخی تاریخنگاران شوروی، بیانگر دیدگاه تاریخی حکومت نیست. او نظرکردة حکومت نیز نیست و از این روی نیز نظراتش از استقلال بیشتری برخوردار است.
آشنايي با نويسنده:
چه باید گفت دربارة کسی که مادرش آنا آخماتووا باشد و پدرش نیکلای گومیلف؟ مادر شاعره ای چنان پرآوازه و پدر ادیبی چنان فرهیخته، هر دو ستارگانی درخشان در سپهر شعر و ادب سرزمین تزارها.
آناآخماتووا از تبار تاتارهایی است که نسل شان به چنگیزخان میرسد. جد مادری او «احمد» از تاتارهای مسلمان بود و از این روی نام خانوادگی آنان «احمدووا» یا «آخماتووا» میباشد. او یکی از بنیانگذاران مکتب شعری آکمه ئیسم (اوجگرایی) است.
لئو نیکلایوویچ گومیلف در اول اکتبر 1912 در ایالت «تسارسکویه سلو» روسیه زاده شد. در مدرسه همواه به عنوان «کلاغ سفید» مورد تحقیر قرار میگرفت. 9 ساله بود که پدرش به جرم ضد انقلاب بودن، تیرباران شد. مادرش نیز با حکومت شوروی و بویژه استالین سر ناسازگاری داشت و آنچه که بدنبال آمد، تبعید و زندان و آزار بود. لئو از 15 سالگی بارها به زندان افتاد و تبعید شد. حکایت این مادر وفرزند دردمند و آن آزادگی که هر دو را به هم پیوند میداد، حکایت جالبی است.
دستگیری پیدرپی لئو و زندانی و تبعید در اردوگاههای کار اجباری نیکلای پونین (شوهر دوم آنا آخماتووا) در شعر آنا به نام سوگواره، که مرثیهای است برای زندگان، به خوبی ترسیم شده است. سوگواره حاصل ساعتها انتظار او پشت در زندان لنینگراد به نام کرستی یا صلیبها است. انتظار برای ملاقات با فرزند و شنیدن خبر سلامتیاش. هر چند او هرگز بازداشت نشد و به زندان نیفتاد اما در عوض پسرش لئو گومیلف مانند گروگانی در دست حکومت، بارها به زندان افتاد و وقتی برای سومین بار بازداشت شد آنا که جان تنها فرزندش را در خطر میدید، در ۱۹۵۰ مجموعهای انتشار داد به نام درود بر صلح. این مجموعه که شامل پانزده قطعه شعر در مدح استالین است، در مجله آگانیوک چاپ شد.
با وجود همة اینها لئو با تلاش زیاد به تحصیلات خود ادامه داد و برای اکتشافات باستانشناسی به آسیای مرکزی فرستاده شد. در آنجا زبان فارسی و خواندن و نوشتن عربی را آموخت. در طی سالیان طولانی او با پشتکاری عجیب همراه با باستانشناسان شهیر روسی، در حفاریهای مختلف شرکت و همة مقدمات لازم برای نوشتن آثاری پربار را آماده کرد ولی نظام شوروی استالینی هنوز درهای زیادی را بر او و مادرش بسته بود. او در بین سالهای 1933 تا 1949 بارها به زندان افتاد. مادرش چون خبر دستگیری او را شنید، یادداشتهای نثر خود را سوزاند.
با مرگ ژوزف استالین در ۵ مارس ۱۹۵۳، انتظار باز شدن فضای سیاسی فرهنگی در شوروی میرفت و سرانجام در ماه مه ۱۹۵۶ با نطق معروف نیکیتا خروشچف در کنگرة بیستم حزب کمونیست شوروی، فضای سیاسی فرهنگی این کشور بهطور نسبی باز شد. چند ماه پس از این نطق،لئو گومیلف از زندان آزاد شد و به مطالعات قومشناسیاش پرداخت و فضای کاری برای آخماتووا هم مناسبتر از پیش شد. از سال 1959 آثار گومیلف اگرچه با تیراژ اندک، منتشر شد. اگرچه گاهی نیز آثارش ممنوع میشد ولی او بازهم دست از کار برنمیداشت. لئو گومیلف در 15 ژوئن 1992 در سن پترزبورگ درگذشت.
گومیلف یکی از ستونهای علم قوم شناسی در جهان است. همچنین با شرایطی میتوان او را یک مورّخ نیز نامید. مهمترین کتابهای او که هرکدام در رشتة مورد نظر به عنوان یک مرجع هستند، عبارتند از: تاریخ هون (1960). کشف خزرستان (1966). ترکان باستان (1967). در جستجوی سرزمین خیالی (1970). هون و چین (1974). قوم زایی و زیست کرة زمین (1979). روسیة باستان و صحرای بزرگ (1989). یک پایان و شروع جدید (1989). از روسیه به روسیه (1992). و ... تاکنون تنها کتاب «کشف خزرستان» او با ترجمة آقای ایرج کابلی در سال 1382 توسط انتشارات آگه در تهران چاپ شده است.
فهرست مندرجات كتاب:
بخش اول : امپراتوری بزرگ ترک
فصل اول: سرآغاز (سالهای 420 تا 546 م)
تحولات در حوزة رود زرد
ژوژانها و تئلئوتها
خاننشين ژوژان
فصل دوم: نیاکان
جنگ ميان ژوژانها و امپراتوري وئي
كشمكشها در ژوژان
تبار گرگ ماده
فصل سوم: تشكيل دولت بزرگ خانوادة آشينا: (581-545م)
آغاز تاريخ تركان باستان (توركيوتها)
فروپاشي ژوژان
جنگ در شرق
جنگ در غرب
آوارها در سواحل درياي سياه
اضمحلال هپتالها
فصل چهارم: جاده ابريشم
تجارت كارواني
مانياخ سغدي
تقسيم ميراث هپتال
جنگ با بيزانس
چين و راههاي كارواني
فصل پنجم: در داخل خاقانات
حكومت و مردم
ساختار خويشاوند- منطقه
اردو
طايفه
مرحلة رشد
فصل ششم: توركيوتها در خانههايشان
شغل نظامي
شغلهاي غيرنظامي
مكانهاي زندگي
وضعيت زنان
فصل هفتم: دين توركيوتها
فصل هشتم : نظرات و ترديدها
كسب برائت براي كتاب
روش گردآوري مدارك
روش تحقيق منابع
اصول بكارگيري منابع
متد امور عمومي
كوششهاي اكتشافي
مباحثه پيرامون ايل
فصل نهم: اغتشاش بزرگ (593-581)
شرکت کنندگان
کشمکش خانداني
جنگ در غرب
جنگ با چين
نفاق
شكوه ساختار خويشاوند – منطقه
فاجعة پايكند
پشت پرده
فصل دهم: حمله به ايران
در آستانه جنگ
توان و ناتواني ايران
بيزانس در مقابل ايران
جنگ در قفقاز
حملة توركيوتها
نبرد
پايان جنگ
پاسخ
فصل يازدهم : آشينا و سويي
وحدت حكومت خاقاني
اختلاف برپا شد
آغاز جنگ
بوگيوخان
تحقير خاقانها
عظمت سویی
فصل دوازدهم: حكومت خاقانات غرب
قلب دولت
توركيوتها و تركها
در ترتيب حكومت سغد
حاكميت دولو. چولوخان تامان
پيروزي نوشيبيها.شئگيوخان
حاكميت نوشيبي. تون جابقوخان
ساختار تشكيلاتي اوردا
در اردوگاه خاقان
فصل سيزدهم: پيدايش امپراتوري تان
خاندان سويي و توركيوتها
ياندي
شيبيرخان
ليشيمين
خائنان
تغيير و جابجايي ادوار
چين و صحرا در دورة خاندان تان
فصل چهاردهم: خاقانات شرق
چولوخان
اويغورها
دو بلوك
يورش
کودتا در چين
انعقاد پيمان صلح
فصل پانزدهم: جنگ جهاني در سدة هفتم
حمله به قفقاز
صلح ناخوشايند
تن به تن
فلاكت
آخرين جنگ با چين
آهنگ زمانه
نيروي شفقت
فصل شانزدهم: 10 تير
جنگ داخلي
10 تير
ناراضيان
انقلاب
كوشش براي احياء
آسايش
فصل هفدهم: خاقان تابقاج
يك گام به پس
خاقان تابقاج
سرنوشت توگون
پايان گائوچان
مجازات سيانتوها
جئبيخان
شجاعت كُره
حملة شن به «دیار غرب»
مرگ تايتسيان
فصل هيجدهم: فرجام توركيوتها
دگرگوني در حكومت خاقانات غربي
ايشباراخان
كشته شدن ماهوي سوري
واپسين نبرد
دستاورد پيروزي
بخش دوم: گؤگ تركها و اويغورها يا دورة دوم حكومت خاقان
فصل نوزدهم: كشمكشها در حكومت غربي خاقان و گسترش تبت
تبت باستان
جنگ براي توگون
فرجام توركيوتها
جنگ بر سر «ديار غرب»
دگرگوني در تبت
فصل بيستم: دگرگوني در مردم
در كوههاي آلتاي
در دشتهاي شمالي
در سواحل هوانگهو
فصل بيست و يكم: عصيان قولتوق
براي چه؟
عصیان مردم
عصیان گسترش می یابد
در غرب
ملکه «او»
ترکها و اویغورها
برنامه
فصل بيست و دوم: حکومت احیاء شدة خاقان
اهداف
در شرق
در غرب
توضیحات
تورکیشها
ضد حمله
بلوک بندی
ضربۀ اول
دومین ضربه
سومین ضربه
تهاجم اعراب
در چین
تکامل ساختار نظامی
فصل بيست و سوم: فلاکت
بازگشت
گول تکین
تردید
تونیوتوق
نتایج پیروزی
بیلگه خان
صلح
اویغورها در جنوب
مرگ خاقان
فصل بيست و چهارم: گؤگ ترکها دربارة خود
یادبود گول تکین
متون اورخون، دورۀ ترتیب و انتشار آنها
سَبک
کتیبهها به عنوان منابع
جنگ
ایدئولوژی
تاریخ
جغرافی
ادبیات شفاهی
فصل بيست و پنجم: تبتی ها و تورکیش ها
تبتی ها راهی غرب می شوند
تبت غربی
کشور کوهستانی
سیستم فئودالی امپراتوری
قارا تورکیشها
جنگ چین – تبت
تبت و هندوستان
فصل بيست و ششم: خاقانات و امپراتوری
کوشش بیش از حد
ترکها
گیدانها
دیار غرب
قارلوقها
فصل بيست وهفتم: تشکیل حکومت اویغور
اویغورها
جنگ داخلی
مسئله مرزها و حل آنها
اویغورها و همسایگان آنها
تغییر اعتقاد
ترقی آغاز شده
فصل بيست وهشتم: عصیان آن لوشان
چین بزرگ
در نزدیکی سرحدات
تحقیر چین
تبتی ها عازم شرق هستند
سرنوشت قهرمان
منظره تاریخی
فصل بيست ونهم: تبت در سدة هشتم
جنگ سالهای 767 تا 781 م
اویغورستان
بروز جنگ
مرحلة شدت جنگ
جنگ در شمال
جنگ در شرق و غرب
پایان جنگ
مقاولة صلح میان چین و تبت در سال 821
بون و بودیسم
فصل سی ام: اویغورستان در سده های هشتم و نهم
قواعد جدید
مانویت و اویغورها
نابودی خاقانات اویغور
نتیجه
سابقة انتشار كتاب:
كتاب «تركان باستان» يا با عنوان اصلي آن Древние тюрки در سال 1967 توسط انتشارات نايكا در مسكو منتشر شده است. اين كتاب در سال 1993 به دوران رياست جمهوري ابوالفضل ايلچي بيگ با ترجمة تركي آذربايجاني از ولايت قليف و ولي حبيب اوغلو و با الفباي کریل توسط انتشارات گنجليك در باكو منتشر شده است. در نتيجة مقابله با متن اصلي كتاب مشخص شد كه اين ترجمه بسيار مغشوش و ناقص مي باشد. دليل بارز اين اغتشاش و نقصان حذف حدود 1800 مورد از پاورقيهاي و ارجاعات باارزش كتاب اصلي است كه بطور قطع از ارج اين ترجمه مي كاهد.
ترجمة تركي استانبولي كتاب تركان باستان توسط دكتر احسن باتور به سال 20۰7 در تركيه منتشر شده كه چون اين كتاب در دسترس نبود، امكان اظهار نظر دربارة آن ممكن نشد. متأسفانه اين كتاب ارزشمند كه به نوعي شناسنامة تاريخ تركان است، به زبان فارسي ترجمه نشده و جاي آن در ميان منابع تاريخي فارسي خالي مي باشد.»
بر آنم که جای تبصره بیشتر در زمینه نیست. دیدگاه بزرگترین دانشمند ترک شناس جهان چنین است:
«ترک های قدیم به رغم نقش عظیم شان در تاریخ بشریت، بسیار کمشمار و اندک بودند. در متن تاریخ جهانی، تاریخ ترک ها توده های قدیمی و دولت ایجاد شده از سوی آن ها به این پرسش خلاصه می شود: چرا ترک ها پدید آمدند و چرا از میان رفتند و نام خود را برای بسیاری از توده ها به میراث گذاشتند. توده هایی که هرگز از بازماندگان آن ها به شمار نمی روند».
آری! امروز دیگر چیزی به نام ترک نداریم. هر چه است توده های ترکی زبان است.
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش سوم)
خاستگاه ایرانی ترکی زبانان:
از دیر باز این پرسش مطرح بوده است که توده های ترکی زبان چه مردمانی اند؟ آیا نژادی به نام ترک وجود دارد؟ و همه آن ها ترک نژاد اند؟ یعنی با هم همنژاد اند؟ روشنتر آیا برای نمونه، کَلمِک (قَلمِق) های بودایی روسیه یا باشندگان مغولستان و باشندگان شمال اقصای روسیه (با آذربایجانی های ایرانی و ازبیک های باشنده شمال افغانستان و ترک های باشنده ترکیه از یک ریشه و همنژاد اند؟
روشن است که پاسخ منفی است. در جهان چیزی به نام نژاد ترک وجود نداشته و ندارد. هر کسی که برای یک بار هم که شده مغولی ها یا قلماقی ها یا باشندگان منگولویید شمال اقصای روسیه را ببیند و با آنان از نزدیک همسخن شود و سپس آنان را با آذری های ایرانی یا ترکی های باشنده استانبول، یا چچنی ها یا داغستانی و یا تاتارهای باشنده روسیه و یا هم اویغورهای باشنده چین مقایسه نماید، به گونه قطع در می یابد که با آدم های از زمین تا آسمان متفاوتی رو به رو است که با هم هیچ وجه مشترکی ندارند. نه نژادی، نه تباری، نه زبانی و نه فرهنگی. تنها چیزی که هست، این است که زبانشناسان، زبان های آن ها را با همه تفاوت های فاحشی که دارند، و بدون ترجمان اصلا نمی توانند گپ یک دیگر را بفهمند، زیر چتر واحد گروه زبان های آلتایی یا ترکی آورده اند.
برای درک بهتر این موضوع بسنده است زبان های اروپایی را با زبان پارسی دری خود ما مقایسه کنیم. روشن است همه زیر چتر گروه بزرگ خانوداه زبان های هندواروپایی می آیند، اما یک باشنده برای مثال بدخشان با اصفهان بدون ترجمان نمی تواند از زبان هلندی ها سر در بیاورد. عین تفاوت در میان باشندگان ترکیه و آذربایجان و باشندگان شمال اقصای روسیه است.
به هر رو، هیچ مبنایی در دست نیست که سخن از همچو نژادی به میان بیاوریم. چنین ادعایی هیچ پایه علمی و اکادمیک ندارد.
در این جا بی درنگ پرسش دیگری مطرح می گردد: خوب، حالا که پاسخ منفی است، پس آن ها کی هستند؟
آیا همه این اقوام از یک ریشه اند و زمانی دارای خاستگاه مشترکی بوده اند؟ باز هم روشن است که پاسخ منفی می باشد. کسانی که با تاریخ سر وکار دارند، می دانند که چنین چیزی افسانه یی بیش نیست.
پس ترکی زبان ها چه کسانی اند؟
دریافت خود من مبتنی بر شناخت عمیق نزدیک به چهار دهه یی و مطالعات دست کم دو دهه یی و نشست و برخاست های فزونشمار با بزرگترین دانشمندان رشته های تاریخ، زبانشناسی، باستانشناسی و انسان شناسی و مردمشناسی و ...در باره گویشوران زبان های ترکی چنین است که اقوام ترکی زبان و اگر به زبان علمی بگوییم، گویشوران زبان های خانوداه التایی- مردامانی اند مخلوط از نژاد سپیدپوست (شاخه ایرانی تورانی) با زردپوست ها که در این حال ریشه اصلی آن ها ایرانی تورانی است. (در باره ایران و تورران در بخش های آینده سخن خواهیم گفت)
ترکی زبانان، آمیزه یی اند از مردمان سپیدپوست هندواریایی و مردمان زردپوست چینی و تبتی. حتا مغول ها هم مانند توده های ترکی زبان، آمیزه یی اند از زردپوستان و سپیدپوستان و زردپوست ناب شمرده نمی شوند. هر چند درصدی سوبسترات زرد در آن ها بیشتر است.
باور عمیقی دارم (بر پایه داده های علمی) که ترکی زبانان در اصل توده های کوچ نشین و دشت نورد ایرانی های تورانی سپیدپوست با جلد روشن و موهای بور و خرمایی ویا زرد و چشمان آبی و سبز بوده اند که دست کم از هزاره چهارم یا سوم پیش از میلاد در گستره بزرگی از کرانه های شمالی و خاوری دریای میانزمینی (مدیترانه) گرفته تا کرانه های شمالی دریای سیاه و دریای کسپین تا پهنه های آسیای میانه و قزاقستان و سرزمین های پهناور سایبری جنوبی تا کرانه های اقیانوس آرام و از سوی جنوب تا شمال چین- جایی که دیوار بزرگ چین ساخته شده است، بود و باش داشتند.
سپس با گذشت زمان با توده های زرد پوست آمیزش یافتند و آهسته آهسته تا اندازه یی سوبسترات نژاد زرد را پذیرفتند یعنی به پیمانه معینی با آن ها آمیخته شدند. در این حال چنین آمیزشی از باختر به خاور بیشتر است. به عنوان نمونه آزمایش های دی. ان. ای نشان می دهد که درصدی ژن نژاد زرد در خون باشندگان قفقاز (آذری ها، چچن ها، انگوش ها، داغستانی ها) و ترکیه کنونی کمتر از دو درصد و در میان باشندگان آسیای میانه در حدود 37 درصد است. تازه این درصدی هم میانگین است. یعنی شاید برای ترکمن ها و ازبیک ها که بیشتر با پارس ها و تاجیک ها آمیزش یافته اند، کمتر و برای قرغیزها و قزاق ها بیشتر باشد. یعنی 37 درصد یک کمیت میانگین است.
در یک سخن، کنون همه دانشمندان تارتاری، باشقیری، آسیای میانه یی و... بر اساس آخرین داده های علوم زبان شناسی، باستان شناسی، انتروپولوژی (انسان شناسی)، انتروپومورفی (انسان شکلیگری)، زبان شناسی، تاریخی و... دریافته اند که شالوده و اساس و پایه و زیربنای نژادی و تباری شان- سپید پوست هندواروپایی- دقیق تر، همانا ایرانی تورانی است و آن چه که از آمیزش با نژاد زرد دریافته اند، فرعی و دومی و اکتسابی می باشد. یعنی به هیچ رو، نمی توان ترکی زبانان را از نژاد زرد به شمار آورد. شاید، ترکی زبانان شمال اقصی روسیه و برخی دیگر مانند قلمق ها و... استثناء باشند، یعنی سوبسرات نژاد زرد در خون شان بیشتر باشند. اما این ها گروه های بسیار کوچکی اند. حتا مغول ها هم به بسیار دشوار به ده میلیون نفر می رسند. یعنی در کل همه چنین گروه ها شاید در حدود 15 میلیون نفر باشند. در حالی که شمار سایر ترکی زبانان یعنی ترکی زبانانی که ریشه و خاستگاه ایرانی دارند، به 150 میلیون نفر می رسند. یعنی گروه هایی که بیشتر ریشه زرد دارند، ده درصد ترکی زبان را می سازند.
خوب، حالا بنده تنها کسی نیستم که به این نتیجه رسیده باشم. بسیاری از دانشمندان بلندپایه ترکی زبان در اثر پژوهش های دراز مدت خود به این نتیجه رسیده اند. برای مثال کسانی که با زبان روسی آشنایی دارند، می توانند در یوتوپ فیلم های علمی یی را ببینید که از سوی دانشمندان باشقیری و قرغیزی تهیه شده است تا خود دریابند که چه می گویند. آن ها بسیار روشن و آشکار و بی پرده بر ریشه ها و خاستگاه ایرانی (تورانی) خود اذعان می کنند. برای نمونه در فیلم «نیاکان تورکان» (هونوها) (предки тюрков (хунну).
(برای دیدن این فیلم همین متن روسی را در یوتوپ بزنید، اتومات می توانید فیلم را ببیند).
شناخت دقیق توده های ترکی زبان بدون شناخت دقیق از سپیدپوستان هندو اروپایی، دقیق تر شاخه اریایی های هندوایرانی و به گونه مشخص اریایی های ایرانی (اریایی های ایرانی و تورانی) ممکن نیست. از این رو، می کوشیم در بخش چهارم یه این موضوع بپردازیم.
به هر رو، برای دریافت پاسخ های روشن به این پرسش های رنگارنگ، و وارد شدن به بحث، بایسته می دانیم در آغاز، اندکی در باره موضوع دیگری بپردازیم: آیا اصلا چیزی به نام نژاد هست یا نه؟
روشن است از دیدگاه علم ژنیتیک، هیچ تفاوتی میان انسان ها به عنوان یک «نوع» نیست. مگر، از دید علومی چون اتنوگرافی، دموگرافی و انتروپولوژی... انسان ها را از روی نشانه های رنگ پوست و ریخت سیماهای شان، به چهار نژاد اصلی سپید پوست، سیاه پوست، سرخ پوست و زرد پوست رده بندی می کنند که به نوبه خود از روی نشانه های به خصوص تر، به تبار (اتنوس) ها، اقوام، قبایل، طوایف و تیره ها رده بندی می شوند. (شایان یادآوری است که در نشان رسمی المپیا، نیز چهار دایره به هم پیوسته نمادین به چهار رنگ آمده است که نشانگر همبستگی چهار نژاد بشری می باشد).
هر چه است، دیده می شود که چیزی به نام نژاد در جهان پذیرفته شده است. حالا، یکی از این نژادها هم نژاد سفید پوست است. هستند کسانی که با دیدگاه های اخلاقی انسانگرایانه، بیخی منکر نژاد هستند. اما باید گفت که چنین چیزی با واقعیت های علمی سازگاری ندارد. علومی چون اتنولوژی (تبارشناسی)، دموگرافی (مردم شناسی)، انتروپولوژی (انسان شناسی) و نیز زبان شناسی و باستان شناسی و... ناگزیر اند، انسان ها را رده بندی نمایند و به نژاد ها، تبارها، قوم ها، قبیله ها و تیره ها و از این گذشته به خاندان ها و ... تقسیم نمایند و برای تفکیک ایشان از یک دیگر برای هر یک نام هایی بگذارند. در غیر آن، اصلا نمی شود چیزی را مطالعه کرد.
حال کسی بپذیرد یا نه، نوع انسان ها به چهار نژاد تقسیم می شود و چنین چیزی در جهان پذیرفته شده است. هر چند برخی هم انسان ها را به سه و گروهی هم به هفت نژاد تقسیم می نمایند برای مثال، سفیدپوستان را به سه زیر گروه حامی، سامی و هندو اروپایی از جمله اریایی (هندوایرانی) و همین گونه نژاد دراویدی و سینهالی را هم جدا می نمایند.
فرهنگنامه مایر، نژاد سیاه را به چند بخش تقسیم کرده است: سیاهپوست، خویخوی، ملانزی، نگریتو، سیاه استرالیاییم.
در این فرهنگنامه، نژاد زرد نیز به چند شاخه تقسیم شده است: مغول، چینی و هندوچین، جاپانی و کوریایی، تبتی، مالایی، پلینزی، مائوری، میکرونزی، اسکیمو.
در این فرهنگ، سرخپوستان امریکای جنوبی نیز جزو زردپوستان به شمار رفته اند.
دو نژاد آخر جدا از بحث می باشد و بیشتر پژوهشگران نژاد زرد را نژاد مغولی می دانند که به سه دسته تقسیم می شود:
1- چین و تبت
2- مغول و منچو
3- ترک و تاتار
چنان که گفتیم، سفیدپوستان را به سه زیر گروه حامی، سامی و اریایی و همین گونه نژاد دراویدی و سینهالی را هم جدا می نمایند.
حامیان چنان که تورات می گوید از حام پسر نوح می باشند .
سامی ها شاخه بزرگی از سفید پوستان هستند که شامل کلدانی ها، آشوری ها، فینیقی ها، بنی اسرائیل و اعراب می شوند .
مردمان هندواروپایی، در بر گیرنده ایرانی ها، ارمنی ها، یونانی ها، آلبانی ها، ایتالیایی ها، ژرمن ها و سلاوی ها می شود.»
البته، همه این تقسیمات بیشتر جنبه قراردادی و تیوریک دارد، زیرا رنگ پوست و مو و شکل صورت و... بیشتر زیر تاثیر عوامل زیست بومی شکل می گیرد. اما آن چه که در این جا شایان یادآوری است، این است که تاتارها و ترک ها را جزو خانوداه مغولی شمرده اند.
تنها نکته یی را که می خواهم خاطر نشان بسازم این است که کنون بر پایه پژوهش های اخیر زبان شناسی، نژادشناسی، تبارشناسی، باستانشاسی و... دو گروه مغولی و ترکی تاتاری را دیگر کسی از جمله نژاد زرد نمی شمارد. نژاد زرد، کنون تنها در چینی ها و تبتی ها و شاخه های دیگر آن ها خلاصه می شود. دیگر، ثابت شده است که مغولی ها آمیزه یی اند از نژاد زرد و سپید. آن چه مربوط به ترک ها وتاتارها می گردد، ثابت شده است که آن ها در اصل سپیدپوست و اروپاییویید (دارای چهره های اروپایی) بوده اند و پسان ها تا جایی با زردپوستان آمیزش یافته اند.
برای نمونه، قدیمی ترین قوم ترکی زبان باشنده آسیای میانه قرغیزها اند. کنون اسناد و مدارک و داده های فزونشماری در دست است که قرغیزها که خاستگاه شان مناطق علیای سرچشمه رود ینی سی است، در آغاز مردمانی بوده اند دارای موهای سرخ، چشمان آبی و سبز و جلد سپید. روشن است پسان ها قزغیزها با توده های چینی و تبتی آمیزش یافته و منگولویید (مغولی سیما) شدند.
به هر رو، تفصیل این نکته ها را می گذاریم برای بخش های بعدی. کوشش می کنیم، بر اساس داده های علمی با ذکر ماخذ و منابع- بیشتر از آثار روسی- به ویژه آثار دانشمندان ترکی زبان آسیای میانه ثایت بسازیم که توده های ترکی زبان بکگروند و بیس (پایه) ایرانی دارند.
در پایان این بخش بایسته می دانم سخنان یکی از بزرگترین و شاید هم بزرگترین ترک شناس جهان – پروفیسرو داکتر لئون گومیلیف را در باره ترک ها بیاورم:
«ترک های قدیم به رغم نقش عظیم شان در تاریخ بشریت، بسیار کمشمار و اندک بودند. در متن تاریخ جهانی، تاریخ ترک ها توده های قدیمی و دولت ایجاد شده از سوی آن ها به این پرسش خلاصه می شود: چرا ترک ها پدید آمدند و چرا از میان رفتند و نام خود را برای بسیاری از توده ها به میراث گذاشتند. توده هایی که هرگز از بازماندگان آن ها به شمار نمی روند».
به گونه یی که از نوشته گومیلیف بر می آید، ترک ها توده هایی بودند که زمانی پدید آمدن و سپس از میان رفتند(یعنی در میان سایر توده ها ذوب شدند- درست مانند اریایی های باستان که از شمال آمدند و در میان باشندگان بومی سیاهچرده پشته ایران ذوب شدند و در این حال تاثیر بزرگی بر سرنوشت این پشته بر جا گذاشتند. به گونه یی که کنون دیگر چیزی به نام اریایی نداریم. عین چیز در باره ترک ها صدق می کند. آمدند و رفتند. اما تاثیر بزرگی بر جا گذاشتند و کنون همان گونه که نام اریایی ها (ایریایی ها – ایرانی ها) بر بسیاری از توپونیم ها و اتنونیم های باشندگان ایران مانده است، عین چیز در باره ترک هم صدق می کند).
در این جا معرفی "ترکان باستان" گومیلیف را از یک سایت آذری برمی گیریم:
«آشنايي با موضوع كتاب:
آسیا این قارة اسرار آمیز و ناشناخته، گنجینهای است پر از رمز و راز. هر گوشة این قاره را بکاوی، جهانی زیبا از گذشتههای پر شور و شر نمایان میشود. ادیان، اقوام، تمدنها و امپراتوری ها در این قاره بالیده و تمامی جهان را از نشئة خود سرمست کردهاند. این جهان سرشار از زایش و پویش، چون لب به سخن گشاید، تاریخی باشکوه و پر فراز و نشیب را پیش روی هر شیفتهای میگذارد.
تاکنون کتابهای زیادی در نقاط مختلف جهان دربارة تاریخ قارة آسیا و اقوام آن نگاشته شده ولی ادبیات تاریخی ایران، چندان سهمی از این مجموعة پربار ندارد. بطور دقیق دربارة تاریخ ترکان، کتابهای مرجع زیادی در ایران وجود ندارد. چرا این چنین است؟ پاسخ این است که ترکان، این قوم پر شور و سودا که تاریخی سرشار از حادثه داشته و منشأ برخی حوادث بزرگ تاریخ آسیا و جهان بودهاند، خود رغبت چندانی به نوشتن تاریخ خود نشان ندادهاند. تاریخ سازان را به تاریخ نویسی شوقی نبوده است.
آیا عجیب نیست که تاریخ یک قوم را دشمنانش یعنی اقوام یا مللی بنویسند که تیزی نیزة بلند و تلخی پیکان ترکان را بر تن تاریخ خود چشیدهاند. چینیها تواریخ خوبی نوشتهاند ولی هیچ نوشتة چینی، خالی از اغراق و تحریف نیست. نویسنده در کتاب حاضر، به مورد خوبی اشاره میکند: ارتش چین عازم جنگ میشود. وقایع نگار چینی در گزارش این جنگ، نوشته که ارتش چین موفقیتی بدست نیاورد. این به معنای آن است که در واقع ارتش چین بطور کامل نابود شده است.
تواریخ یونانی نیز به علت بُعد مسافت، چنان در چنبرة نقل قولها افتاده که تکیه بر آنها بویژه در خصوص حوادث شرق دریای خزر باید با احتیاط انجام شود. تواریخ ایرانی و عربی نیز بیشتر با ذهنیت و افسانه آمیختهاند. رشیدالدین فضل الله با آنکه آشنایی کامل با ترکان دارد و کاملترین کتاب را تا زمان خود نگاشته، از این قاعده مستثنی نیست و زیاد وسواسی به خرج نمیدهد که مستنداتش را معرفی کند.
در سدههای اخیر و بویژه پس از انقلاب فرانسه که امواج ناسیونالیسم اروپا را درنوردید، گرایش نوین تاریخنگاری بوجود آمد. اروپاییان با دیدگاهی نوین به تاریخ جهان نگریستند. برای این کار لازم بود که باستانشناسی، دست تاریخ را بگیرد. شرقشناسان به صحراهای آسیا روی آوردند و تاریخ را این بار از زبان یافتههای باستانشناسی جستند. کتابهای خوبی بویژه در آلمان، فرانسه و روسیه نوشته شد.
کتاب «ترکستان پیش از استیلای مغول» اثر واسیلی بارتولد و کتاب «امپراتوری صحرانوردان» اثر رنه گروسه دو مورد از این کتابها هستند که به زبان فارسی ترجمه و در ادبیات تاریخی ایران وارد شدهاند. هر دو این کتابها، ابعاد خوبی از تاریخ ترکان را ارائه کردهاند ولی این به هیچ وجه کافی نیست. بارتولد تنها به ترکستان پس از اسلام پرداخته و گروسه نیز توجه خود را به خزران معطوف کرده است.
معادلة قدرتهای چهارگانة آسیا و اروپا یعنی چین، توران، ایران و بیزانس، در این کتابها به طرز کافی توضیح داده نشده است. جنگهای هزار سالة میان ایران و ترکان و جنگهای 700 سالة ایران و روم تحلیل نشدهاند. کتاب ارزشمند دیگر «ایران و ترکان در روزگار ساسانیان» نوشتة آقای عنایت الله رضا است. این کتاب تا حد زیادی خلاصة نظرات و همین کتاب لئو گومیلف است ولی همچنان که از نام آن برمیآید، به مسئلة روابط ایران و ترکان در دورة ساسانیان پرداخته است.
در ترکیه نیز کوشش هایی صورت گرفته تا تاریخ ترکان با توجه منابع و مستندات تاریخی نوشته شود. در این میان کتاب ارزشمند و بنیادین «Turk umumi tarihine girish» (درآمدی بر تاریخ عمومی ترک) نوشتة ذکی ولیدی طوغان و کتاب 3 جلدی و جدید «Gog turkler» (گؤگ ترکها) اثر احمد داشاغیل (آنکارا 2003) همچنین آثار ابراهیم قفس اوغلو ، دوغان آوجی اوغلو و بهاءالدین اؤگل نیز در این ردیف قرار میگیرند. در ایران نیز در سالهای اخیر کتابهایی در مورد تاریخ ترکان، از دیدگاهی که با دیدگاه تاریخنگاری مرسوم ایرانی متفاوت است، منتشر شده است. از این میان میتوان به کتابهای «ایران تورکلرینین اسکی تاریخی» (تاریخ باستانی ترکان ایران) از دکتر محمدتقی ذهتابی(تبریز. 1377)، «تورکلرین تاریخ و فرهنگینه بیر باخیش» (نگاهی به تاریخ و فرهنگ ترکان) از دکتر جواد هیئت (تهران. 1365) و کتاب «باشلانغیج» (سرآغاز) از دکتر حمید نطقی (تهران. 1389) اشاره کرد.
متأسفانه اکثریت قریب به اتفاق کتابهایی که خود ترکان دربارة تاریخ این قوم نوشتهاند، به زبان فارسی ترجمه نشدهاند.
در این میان کتاب «تركان باستان» را میتوان حلقة مفقودة تاریخ آسیا دانست. نخستین کتاب مستقلی که به تاریخ ترکان از سدة ششم تا نهم میلادی یعنی دورة تشکیل دولت نیرومند آنان، پرداخته و مسائل پیرامون آن را بطرزی قابل قبول توضیح داده است. نویسنده از طرف مادر، تبار ترک دارد و اگر تحصیلات دانشگاهی، فعالیت های باستانشناسی و آشنایی به زبان فارسی و عربی را نیز به تیزبینی و استقلال رأی او بیفزاییم، نتیجة کار میتواند اثری در خور توجه باشد. نویسنده همچنان که در زندگینامهاش آمده، مانند برخی تاریخنگاران شوروی، بیانگر دیدگاه تاریخی حکومت نیست. او نظرکردة حکومت نیز نیست و از این روی نیز نظراتش از استقلال بیشتری برخوردار است.
آشنايي با نويسنده:
چه باید گفت دربارة کسی که مادرش آنا آخماتووا باشد و پدرش نیکلای گومیلف؟ مادر شاعره ای چنان پرآوازه و پدر ادیبی چنان فرهیخته، هر دو ستارگانی درخشان در سپهر شعر و ادب سرزمین تزارها.
آناآخماتووا از تبار تاتارهایی است که نسل شان به چنگیزخان میرسد. جد مادری او «احمد» از تاتارهای مسلمان بود و از این روی نام خانوادگی آنان «احمدووا» یا «آخماتووا» میباشد. او یکی از بنیانگذاران مکتب شعری آکمه ئیسم (اوجگرایی) است.
لئو نیکلایوویچ گومیلف در اول اکتبر 1912 در ایالت «تسارسکویه سلو» روسیه زاده شد. در مدرسه همواه به عنوان «کلاغ سفید» مورد تحقیر قرار میگرفت. 9 ساله بود که پدرش به جرم ضد انقلاب بودن، تیرباران شد. مادرش نیز با حکومت شوروی و بویژه استالین سر ناسازگاری داشت و آنچه که بدنبال آمد، تبعید و زندان و آزار بود. لئو از 15 سالگی بارها به زندان افتاد و تبعید شد. حکایت این مادر وفرزند دردمند و آن آزادگی که هر دو را به هم پیوند میداد، حکایت جالبی است.
دستگیری پیدرپی لئو و زندانی و تبعید در اردوگاههای کار اجباری نیکلای پونین (شوهر دوم آنا آخماتووا) در شعر آنا به نام سوگواره، که مرثیهای است برای زندگان، به خوبی ترسیم شده است. سوگواره حاصل ساعتها انتظار او پشت در زندان لنینگراد به نام کرستی یا صلیبها است. انتظار برای ملاقات با فرزند و شنیدن خبر سلامتیاش. هر چند او هرگز بازداشت نشد و به زندان نیفتاد اما در عوض پسرش لئو گومیلف مانند گروگانی در دست حکومت، بارها به زندان افتاد و وقتی برای سومین بار بازداشت شد آنا که جان تنها فرزندش را در خطر میدید، در ۱۹۵۰ مجموعهای انتشار داد به نام درود بر صلح. این مجموعه که شامل پانزده قطعه شعر در مدح استالین است، در مجله آگانیوک چاپ شد.
با وجود همة اینها لئو با تلاش زیاد به تحصیلات خود ادامه داد و برای اکتشافات باستانشناسی به آسیای مرکزی فرستاده شد. در آنجا زبان فارسی و خواندن و نوشتن عربی را آموخت. در طی سالیان طولانی او با پشتکاری عجیب همراه با باستانشناسان شهیر روسی، در حفاریهای مختلف شرکت و همة مقدمات لازم برای نوشتن آثاری پربار را آماده کرد ولی نظام شوروی استالینی هنوز درهای زیادی را بر او و مادرش بسته بود. او در بین سالهای 1933 تا 1949 بارها به زندان افتاد. مادرش چون خبر دستگیری او را شنید، یادداشتهای نثر خود را سوزاند.
با مرگ ژوزف استالین در ۵ مارس ۱۹۵۳، انتظار باز شدن فضای سیاسی فرهنگی در شوروی میرفت و سرانجام در ماه مه ۱۹۵۶ با نطق معروف نیکیتا خروشچف در کنگرة بیستم حزب کمونیست شوروی، فضای سیاسی فرهنگی این کشور بهطور نسبی باز شد. چند ماه پس از این نطق،لئو گومیلف از زندان آزاد شد و به مطالعات قومشناسیاش پرداخت و فضای کاری برای آخماتووا هم مناسبتر از پیش شد. از سال 1959 آثار گومیلف اگرچه با تیراژ اندک، منتشر شد. اگرچه گاهی نیز آثارش ممنوع میشد ولی او بازهم دست از کار برنمیداشت. لئو گومیلف در 15 ژوئن 1992 در سن پترزبورگ درگذشت.
گومیلف یکی از ستونهای علم قوم شناسی در جهان است. همچنین با شرایطی میتوان او را یک مورّخ نیز نامید. مهمترین کتابهای او که هرکدام در رشتة مورد نظر به عنوان یک مرجع هستند، عبارتند از: تاریخ هون (1960). کشف خزرستان (1966). ترکان باستان (1967). در جستجوی سرزمین خیالی (1970). هون و چین (1974). قوم زایی و زیست کرة زمین (1979). روسیة باستان و صحرای بزرگ (1989). یک پایان و شروع جدید (1989). از روسیه به روسیه (1992). و ... تاکنون تنها کتاب «کشف خزرستان» او با ترجمة آقای ایرج کابلی در سال 1382 توسط انتشارات آگه در تهران چاپ شده است.
فهرست مندرجات كتاب:
بخش اول : امپراتوری بزرگ ترک
فصل اول: سرآغاز (سالهای 420 تا 546 م)
تحولات در حوزة رود زرد
ژوژانها و تئلئوتها
خاننشين ژوژان
فصل دوم: نیاکان
جنگ ميان ژوژانها و امپراتوري وئي
كشمكشها در ژوژان
تبار گرگ ماده
فصل سوم: تشكيل دولت بزرگ خانوادة آشينا: (581-545م)
آغاز تاريخ تركان باستان (توركيوتها)
فروپاشي ژوژان
جنگ در شرق
جنگ در غرب
آوارها در سواحل درياي سياه
اضمحلال هپتالها
فصل چهارم: جاده ابريشم
تجارت كارواني
مانياخ سغدي
تقسيم ميراث هپتال
جنگ با بيزانس
چين و راههاي كارواني
فصل پنجم: در داخل خاقانات
حكومت و مردم
ساختار خويشاوند- منطقه
اردو
طايفه
مرحلة رشد
فصل ششم: توركيوتها در خانههايشان
شغل نظامي
شغلهاي غيرنظامي
مكانهاي زندگي
وضعيت زنان
فصل هفتم: دين توركيوتها
فصل هشتم : نظرات و ترديدها
كسب برائت براي كتاب
روش گردآوري مدارك
روش تحقيق منابع
اصول بكارگيري منابع
متد امور عمومي
كوششهاي اكتشافي
مباحثه پيرامون ايل
فصل نهم: اغتشاش بزرگ (593-581)
شرکت کنندگان
کشمکش خانداني
جنگ در غرب
جنگ با چين
نفاق
شكوه ساختار خويشاوند – منطقه
فاجعة پايكند
پشت پرده
فصل دهم: حمله به ايران
در آستانه جنگ
توان و ناتواني ايران
بيزانس در مقابل ايران
جنگ در قفقاز
حملة توركيوتها
نبرد
پايان جنگ
پاسخ
فصل يازدهم : آشينا و سويي
وحدت حكومت خاقاني
اختلاف برپا شد
آغاز جنگ
بوگيوخان
تحقير خاقانها
عظمت سویی
فصل دوازدهم: حكومت خاقانات غرب
قلب دولت
توركيوتها و تركها
در ترتيب حكومت سغد
حاكميت دولو. چولوخان تامان
پيروزي نوشيبيها.شئگيوخان
حاكميت نوشيبي. تون جابقوخان
ساختار تشكيلاتي اوردا
در اردوگاه خاقان
فصل سيزدهم: پيدايش امپراتوري تان
خاندان سويي و توركيوتها
ياندي
شيبيرخان
ليشيمين
خائنان
تغيير و جابجايي ادوار
چين و صحرا در دورة خاندان تان
فصل چهاردهم: خاقانات شرق
چولوخان
اويغورها
دو بلوك
يورش
کودتا در چين
انعقاد پيمان صلح
فصل پانزدهم: جنگ جهاني در سدة هفتم
حمله به قفقاز
صلح ناخوشايند
تن به تن
فلاكت
آخرين جنگ با چين
آهنگ زمانه
نيروي شفقت
فصل شانزدهم: 10 تير
جنگ داخلي
10 تير
ناراضيان
انقلاب
كوشش براي احياء
آسايش
فصل هفدهم: خاقان تابقاج
يك گام به پس
خاقان تابقاج
سرنوشت توگون
پايان گائوچان
مجازات سيانتوها
جئبيخان
شجاعت كُره
حملة شن به «دیار غرب»
مرگ تايتسيان
فصل هيجدهم: فرجام توركيوتها
دگرگوني در حكومت خاقانات غربي
ايشباراخان
كشته شدن ماهوي سوري
واپسين نبرد
دستاورد پيروزي
بخش دوم: گؤگ تركها و اويغورها يا دورة دوم حكومت خاقان
فصل نوزدهم: كشمكشها در حكومت غربي خاقان و گسترش تبت
تبت باستان
جنگ براي توگون
فرجام توركيوتها
جنگ بر سر «ديار غرب»
دگرگوني در تبت
فصل بيستم: دگرگوني در مردم
در كوههاي آلتاي
در دشتهاي شمالي
در سواحل هوانگهو
فصل بيست و يكم: عصيان قولتوق
براي چه؟
عصیان مردم
عصیان گسترش می یابد
در غرب
ملکه «او»
ترکها و اویغورها
برنامه
فصل بيست و دوم: حکومت احیاء شدة خاقان
اهداف
در شرق
در غرب
توضیحات
تورکیشها
ضد حمله
بلوک بندی
ضربۀ اول
دومین ضربه
سومین ضربه
تهاجم اعراب
در چین
تکامل ساختار نظامی
فصل بيست و سوم: فلاکت
بازگشت
گول تکین
تردید
تونیوتوق
نتایج پیروزی
بیلگه خان
صلح
اویغورها در جنوب
مرگ خاقان
فصل بيست و چهارم: گؤگ ترکها دربارة خود
یادبود گول تکین
متون اورخون، دورۀ ترتیب و انتشار آنها
سَبک
کتیبهها به عنوان منابع
جنگ
ایدئولوژی
تاریخ
جغرافی
ادبیات شفاهی
فصل بيست و پنجم: تبتی ها و تورکیش ها
تبتی ها راهی غرب می شوند
تبت غربی
کشور کوهستانی
سیستم فئودالی امپراتوری
قارا تورکیشها
جنگ چین – تبت
تبت و هندوستان
فصل بيست و ششم: خاقانات و امپراتوری
کوشش بیش از حد
ترکها
گیدانها
دیار غرب
قارلوقها
فصل بيست وهفتم: تشکیل حکومت اویغور
اویغورها
جنگ داخلی
مسئله مرزها و حل آنها
اویغورها و همسایگان آنها
تغییر اعتقاد
ترقی آغاز شده
فصل بيست وهشتم: عصیان آن لوشان
چین بزرگ
در نزدیکی سرحدات
تحقیر چین
تبتی ها عازم شرق هستند
سرنوشت قهرمان
منظره تاریخی
فصل بيست ونهم: تبت در سدة هشتم
جنگ سالهای 767 تا 781 م
اویغورستان
بروز جنگ
مرحلة شدت جنگ
جنگ در شمال
جنگ در شرق و غرب
پایان جنگ
مقاولة صلح میان چین و تبت در سال 821
بون و بودیسم
فصل سی ام: اویغورستان در سده های هشتم و نهم
قواعد جدید
مانویت و اویغورها
نابودی خاقانات اویغور
نتیجه
سابقة انتشار كتاب:
كتاب «تركان باستان» يا با عنوان اصلي آن Древние тюрки در سال 1967 توسط انتشارات نايكا در مسكو منتشر شده است. اين كتاب در سال 1993 به دوران رياست جمهوري ابوالفضل ايلچي بيگ با ترجمة تركي آذربايجاني از ولايت قليف و ولي حبيب اوغلو و با الفباي کریل توسط انتشارات گنجليك در باكو منتشر شده است. در نتيجة مقابله با متن اصلي كتاب مشخص شد كه اين ترجمه بسيار مغشوش و ناقص مي باشد. دليل بارز اين اغتشاش و نقصان حذف حدود 1800 مورد از پاورقيهاي و ارجاعات باارزش كتاب اصلي است كه بطور قطع از ارج اين ترجمه مي كاهد.
ترجمة تركي استانبولي كتاب تركان باستان توسط دكتر احسن باتور به سال 20۰7 در تركيه منتشر شده كه چون اين كتاب در دسترس نبود، امكان اظهار نظر دربارة آن ممكن نشد. متأسفانه اين كتاب ارزشمند كه به نوعي شناسنامة تاريخ تركان است، به زبان فارسي ترجمه نشده و جاي آن در ميان منابع تاريخي فارسي خالي مي باشد.»
بر آنم که جای تبصره بیشتر در زمینه نیست. دیدگاه بزرگترین دانشمند ترک شناس جهان چنین است:
«ترک های قدیم به رغم نقش عظیم شان در تاریخ بشریت، بسیار کمشمار و اندک بودند. در متن تاریخ جهانی، تاریخ ترک ها توده های قدیمی و دولت ایجاد شده از سوی آن ها به این پرسش خلاصه می شود: چرا ترک ها پدید آمدند و چرا از میان رفتند و نام خود را برای بسیاری از توده ها به میراث گذاشتند. توده هایی که هرگز از بازماندگان آن ها به شمار نمی روند».
آری! امروز دیگر چیزی به نام ترک نداریم. هر چه است توده های ترکی زبان است.

NR2.RU::: Мнение: Сирия – важный узел в глобальной газовой игре / Американцы скоро потеснят...
Самая горячая тема международной политики – ситуация в Сирии. Ее можно рассматривать в контексте названных «арабской весной» событий на Ближнем Востоке. Можно видеть в Сирии столкновение власти с «Аль-Каидой»... / 09.10.13 / В мире
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش دوم)
افسانه ریشه های یهودی ترک ها و ترک بودن بابای آدم؟!! و از نسل یاجوج و ماجوج بودن ترک ها؟!!! :
شاید کمتر واژه یی در جهان مانند آریایی و ترک مورد جر و بحث و مناقشه و کنکاش قرار گرفته باشد. در این میان، برای پی بردن به واقعیت این دو واژه باید ابهام زادیی هایی صورت گیرد و از لا به لای افسانه ها و هنگامه سازی ...
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش دوم)
افسانه ریشه های یهودی ترک ها و ترک بودن بابای آدم؟!! و از نسل یاجوج و ماجوج بودن ترک ها؟!!! :
شاید کمتر واژه یی در جهان مانند آریایی و ترک مورد جر و بحث و مناقشه و کنکاش قرار گرفته باشد. در این میان، برای پی بردن به واقعیت این دو واژه باید ابهام زادیی هایی صورت گیرد و از لا به لای افسانه ها و هنگامه سازی ...
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش دوم)
افسانه ریشه های یهودی ترک ها و ترک بودن بابای آدم؟!! و از نسل یاجوج و ماجوج بودن ترک ها؟!!! :
شاید کمتر واژه یی در جهان مانند آریایی و ترک مورد جر و بحث و مناقشه و کنکاش قرار گرفته باشد. در این میان، برای پی بردن به واقعیت این دو واژه باید ابهام زادیی هایی صورت گیرد و از لا به لای افسانه ها و هنگامه سازی های سیاسی و تبلیغاتی، واقعیت های مبتنی بر داده های علمی- اکادمیک بیرون کشیده شود. در غیر آن، به بیراهه و کژراهه کشانیده خواهیم شد.
دشواری کار در آن است که دایره مسایل بسیار گسترده است و مربوط علوم گوناگونی از زبان شناسی و باستان شناسی و سکه شناسی و تبارشناسی و مردم شناسی و انسان شناسی و ..... می گردد، که در هر مورد بایسته است تا کارشناسان همان بخش پاسخ بدهند. این در حالی است که در باره بسیاری از مسایل میان دانشمندان اتفاق نظر وجود ندارد و هر یک دیدگاه و آوندها و برداشت های خود شان را دارند.
از سوی دیگر، پس از سده نزدهم بدین سو، با پدیدآیی ایدئولوژی های ناسیونالیستی تندروانه طراز فاشیستی مانند پان اسلامیسم، پان آریاییسم و پان ترکیسم و پشتونیسم، که از سوی صهیونیست های انگلیسی، آلمانی ها، شوروی ها، پهلوی ها، پان ترکیست های ترکیه و آذربایجان و داوود خان و....برای بهره برداری های سیاسی مطرح شده اند، کار بارها پیچیده تر گردیده است. به گونه یی که تشخیص حقیقت و واقعیت از دروغبافی ها و تحریف ها و گمراه کردن ها و بیراهه ها و کژراهه ها بسیار دشوار است.
به باور راسخ من، هنگامی که سخن از نژاد و تیره و تبار و زبان و مذهب در میان می آید، سزاوار است در چهارچوبی به مسایل پرداخته شود که ارجگزاری به جایگاه بالای انسان چونانِ برترینِ جانداران، فراتر از همه چیزها قرار گیرد. همین گونه شاینده است تا با توجه به ارزش های والای فرهنگی، میهنی و ملی و آرمان های بزرگ انسانی و با دیدگسترده، بیزار از تنگ نگری های رایج به این مساله بنگریم.
از سویی هم، برای دستیابی به تفاهم، همسویی، نزدیکی، سازش و همدیگرپذیری در راستای ملت سازی، در تراز سراسری ملی و همگرایی گسترده در تراز منطقه یی؛ داشتن شناخت گسترده از توده های باشنده منطقه و آشنایی با ویژگی های تباری، زبانی، آیینی، زیستبومی و... تیره های باشنده در سرزمین ما و کشورهای همسایه ارزش بالایی دارد. برای مثال؛ مادامی که ما ندانیم که نیاکان پشتون های خاوری باشنده پیرامون کوه های سلیمان، از جمله غلزاییان، از بازماندگان هون های سپیدسیمای آریایی اند که از راه کوه ها و دره های بدخشان به سرزمین های کنونی خود کوچیده اند و با تاجیک های باشنده شمال کشور و آسیای میانه از یک تیره و تبار و نژاد و زبان اند و همین گونه نیاکان پشتون های درانی از هرات به جنوب کوچیده و با پارسیان و ایرانیان غربی همخون، همریشه و همتیره و همتبار اند؛ شاید در بسیاری از زمینه ها به بیراهه برویم.
با این همه، با توجه به این که از اواخر سده نزدهم و به ویژه پس از سده بیستم، با رواج یافتن ایدئولوژی های لگام گسیخته ناسیونالیستی و فرازآیی اولتروناسیونالیسم (ملیت پرستی تندرو) در بسیاری از کشورها به ویژه در کشور ما، از مسایل قومی و زبانی و مذهبی به سود محافل و حلقه های حاکم و حامیان خارجی شان سوء استفاده های ناشایست و ابزاری صورت گرفته است (و هنوز هم می گیرد)، بسیاری از مسایل تحریف و چیزهای زیادی کتمان یا به «آگاهانه» باژگونه گردیده اند؛ هرگاه از بازگویی حقایق و افشای بسا از ناگفته ها خودداری هم ورزیم، جفای بزرگی در حق همبستگی ملی، برابری شهروندی، دمکراسی و دادگری اجتماعی کرده ایم.
از میانه های سده بیستم بدین سو، بازار نوشته های گمراه کننده در باره آریایی ها و ترکی زبانان و خاستگاه و پرورشگاه آن و نیز این که نام سرزمین ما در در گذشته های دور چه بوده است و نیز تقسیم ناروا و نابخردانه ارثیه بزرگ یگانه و پر بار فرهنگی میان کشورهای ایریانی (ایرانی) تبار تاجیکستان، افغانستان و ایران، زیر تاثیر داربست سیاست های برنامه یی، آگاهانه و هم ناآگاهانه از سوی کسانی که یا در زمینه مطالعات سامانمند علمی- اکادمیک نداشته اند و یا هم دچار آشفته اندیشی بوده اند؛ گرم بوده است و نتیجه هم از پیش روشن- به بیراهه و کژراهه بردن خوانندگان.
روشن است گذشته همه اقوام و مردمان جهان در سپیده دم تاریخ از اسطوره و افسانه آغاز می گردد. از همین رو، می کوشیم پیش از آن که به ریشه یابی نژادی تباری و گذشته تاریخی مردمان ترکی زبان و بررسی روندهای تکامل تاریخی آن ها بپردازیم، به افسانه هایی که در باره آن ها چه دیگران و چه خود شان بافته اند؛ بپردازیم.
شایان یادآوری می دانم که در این جا بیشتر از کتاب بسیار ارزنده و وزین «تاریخ قرغیزستان از دیرین ترین زمانه ها تا کنون» نوشته اکادمیسین پروفیسور داکتر اوسکون عثمانف- رییس انجمن تاریخ دانان قرغیزستان که به سال 2012 به چاپ رسیده و کنون به عنوان کتاب درسی رسمی تایید شده از سوی وزارت آموزش و علوم جمهوری قرغیزستان در موسسات تحصیلات عالی آن کشور تدریس می شود، نقل قول هایی می کنیم و سپس آن ها را با سایر منابع می آزماییم:
داکتر عثمانف در ص.ص. 84-85 کتابش به نقل از کتاب چند جلدی «قرغز ایلی نین تاریخی» (تاریخ ایل قرغیز) می نویسد:
«در کتاب «تاریخ رشیدی»1 - تاریخ نویس قبایل مغول دوغلات– میرزا محمد حیدر (سده شانزدهم میلادی) [پسر خاله بابر] و نیز در «مجموع الاتواریخ» نوشته سیف الدین اخسیکندی (سده شانزدهم میلادی) و همچنین در اثر «نسب نامه» که در سده نزدهم در هنگام امارت خدایار خان نوشته شده است، اطلاعاتی در باره نیاکان قرغزها بازتاب یافته است که مبتنی بر داده ها و روایات فزونشمار شجره شناسی (ژنیولوژی) اند (همه این آثار در فُند نسخ خطی اکادمی ملی قرغیزستان نگهداری می شوند).
در این آثار در باره بازماندگان آدم تا نوح پیامبر چیزی یادآوری نشده است. تنها سخن بر سر بازماندگان نوح- سام، یافئث و حام است که پس از توفان شجره نامه آن ها تا اوغوزخان – از نسل تورک آتا آورده می شود و اطلاع داده می شود که از اوغوز خان از زن اولش، شش پسر مانده بود: قون خان، آی خان، ژلدیزخان، توو خان و دنیس خان. هر یک از آنان هم به نوبه خود چهار پسر داشتند: قرغز خان، سلر، ایمار و الایونتاری. افزون بر این، اوغوز خان پسران و دختران بسیاری از زن جوانش داشت.
در کتاب «نسب نامه» در فصل شجره مردم قرغیز روایت می شود که میهن قدیم قزغیزها در کرانه های رود سالانکار و انکارامانور بود و چنگیزخان و قرغیزها از نیاکان مشترک به دنیا آمدند و چنگیزخان نوه اوغوزخان بود و پسر تووخان.
در فصل «از نوح پیامبر تا قرغز خان» در باره نیاکان قرغزها آمده است: «پیامبر نوح (ع) از او یفث (ع) 2 از او تورک خان و سپس ایلژی خان (الچی خان) و از او دیلوکوخان و از او- قویوق خان و از او- الانچه خان و از او- منگول خان و از او- اوغوز خان و از او- توو خان و از او قرغز خان».
به هر رو، به گونه یی که دیده می شود، در بسیاری از کتب قدیمی چنین افده شده است که تورک خان از بازماندگان نوح پیامبر بوده است.
....و اما چگونه بابای آدم تورک بوده است. پاسخ به این پرسش بسیار ساده است. اگر از درخت (شجره) بالا برویم- چون تورک آتا- تورک بوده است، روشن است پدرش نیز تورک بوده است و همین گونه پدر بزرگش (نوح) تا بابای آدم همین سلسله ادامه می یابد. پس روشن است بابای آدم هم ترک بوده است.!!!!!
خوب از این ها که بگذریم، چنین افسانه ها در میان همه اقوام بسیار است. مانند افسانه یهودی بودن پشتون ها و.... که هیچ کدام پایه علمی ندارند. ریشه این افسانه ها را باید در دیدگاه های ابزاری صهیونیست های یهودی جستجو کرد. در گذشته، صهیونیست ها با بالندگی چنین می پنداشتند که همه زبان های جهان خاستگاه عبری دارد و آن را چونانِ برتری و بالادستی بنی اسراییل بر دیگران می پنداشتند و خود را در جایگاه بلند قوم برتر قرار می دادند. این بود که چنین افسانه ها را شایع ساختند که همه انسان ها از نسل یهود اند. روشن است توده های ترکی زبان از این قاعده مستثی نبودند.
کنون می پردازیم به افسانه دیگری از این دست:
در بسیاری از افسانه های اقوام ترکی زبان آمده است که آنان از تبار جانورانی چون گرگ و آهو و... بوده اند.
عثمانف در ص.ص. 84- 85 کتابش شماری از افسانه هایی را که در باره برخی از تیره های ترکی زبان آمده است، بازتاب داده است:
«....نمایندگان قبیله قرغیزی بوگو می پندارند که آن ها از نسل یک ماده آهوی بسیار زیبا اند.
....قبیله باگش نیاکان خود را از نسل یک گوزن وحشی سیاه می پندارند.
همچنین قبایلی اند که خودرا از نسل یک پلنگ وحشی سفید می شمارند.
... و اما معروف ترین افسانه در باره ریشه ترک ها افسانه زاده شدن ترک ها از یک گرک ماده است. این افسانه در میان ترک های قدیم چنان ریشه داشته است که حتا در بافته های باستان شناسی دیده می شود. سخن بر سر تندیس یک گر است که زیر شکم آن کودکی دست و پا بریده دیده می شود.
به پنداشت پروفیسور دیمیتری واسیلیف- دانشمند ترک شناس روسی، «در حوالی سده های سوم- چهارم میلادی در میان قبایل هون های بعدی در استان تورفان در ترکستان شرقی مردمانی می زیستند که به گمان غالب به زبان اولیه ترکی سخن می گفتند.
بر پایه افسانه های رایج در میان ترک ها، قبایل مخاصم هون به این ها یورش می برند و همه را می کشند. تنها یک کودک که دست ها و پاهایش را بریده اند، به گونه معجزه آسایی زنده می ماند. یک ماده گرگ خاکستری این کودک را می بیند و با خود به مغاره اش می برد و او را پرورش می دهد و بزرگ می کند و از او ده پسر (به روایت دیگر 4 پسر) به دنیا می آورد.
[پسر ارشد این ماده گرگ- به گفته، داکتر عثمانف نولو شاد- بنیادگذار دودمان قدیم ترکی آشینا گردید. به گونه یی که پروفیسور برتلد در کتاب تاریخ ترک های آسیا میانه نوشته است، کلنه شاد از شاه ایرانی گرفته شده است و ترک های قدیم این لقب را برای سران قبایل خود به کار می بردند-گ.]
پسان ها این ها با دخترانی از یکی از قبایل بومی پیوند زناشویی می بندند و این گونه قبیله ترک به وجود می آید. رهبر ایشان آشین یا آشینا است (آشینا یک کلمه ایرانی شرقی است) که در حوالی 460 میلادی قبیله خود را که در معرض تهدید هون ها قرار داشت (شمار افراد این قبیله تا 500 خانوار گمان زده می شود) با خود به شمال مغولستان به کوه های آلتای به گستره دولت ژوان ژوان ها می برد. پسان ها این قبیله با متحد ساختن سایر قبایل زیر ستم، در برابر ژوان ژوان ها می شورند و دولت آنان را بر اندازند. درست در همین هنگام است که برای نخستین بار کلمه ترک شنیده می شود که شاید به معنای اتحادیه قبایل باشد.»
شایان یادآوری می دانم که گرگ تا همین اکنون در نزد بسیاری از ترک ها یک حی.ان مقدس شمرده می شود. برای مثال سازمان تندرو فاشیستی ترکی که در جنایات فراوان در برابر کردها دست دارند، «گرگ های سیاه» نام دارند.
همین گونه داکتر عثمانف افسانه دیگری را در ص. 141 کتابش در باره چنگیز خان آورده است:
«...مطابق یک افسانه، جده تیمورچین (چنگیز خان- خان بزرگ) در نسل نهم آلن- گوا (گوزن قشنگ) پنج فرزند خود را از شوهر مغول به دنیا آورد. پس از مرگ وی سه پسرش را از یک آدم موبور یا موخرمایی که شب ها همراه با امواج نور مهتاب از آسمان به زمین فرود می آمد، زایید. ... و از همین رو، رنگ موهای تیموچن(چنگیزخان) و بازماندگانش خرمایی مایل به سرخی و چشمانش آبی بود.»
ناگفته پیداست که این تنها افسانه های قدیمی نیستند که در درازای سده ها آدم ها را به کژراهه برده اند. بارها بد تز از این استفاده جویی های ابزاری از مفاهیم زبان و تبار و نژاد و ..از سوی سیاسیون است.
در این زمینه ایدئولوژی فاشیستی پان ترکیسم شایان توجه است که از سوی محافل صهیونیستی و سازمان اطلاعات انگلیس در میانه های سده نزدهم به میان آمد و منشای فسادهای بزرگ و خونریزی ها عظیم گردید، و کنون هم از سوی محافل معینی در غرب و شرق تمویل می شود، خطر بزرگی را متوجه صلح و ثبات در منطقه ما می نماید. در گفتار آینده در باره این ایدئولوژی مخرب و بدفهمی هایی که در باره واژه «ترک» پدید آورد، سخن خواهیم راند.
1- . «تاريخ رشيدى»، اثر ميرزا محمد حيدر دوغلات يكى از منابع بسيار ارزشمندى است كه حوادث مغولان تركستان و جغتائيان، ظهيرالدين محمد بابر و سلسله گوركانى او در هند، شاه اسماعيل و جنگ او با شيبكخان ازبیك را در بر مىگيرد. در اين اثر شرح مبسوطى از قتل شيخالاسلام هرات- مولانا سيفالدين احمد تفتازانى، به فرمان شاه اسماعيل نوشته شده كه در منابع ديگر يافت نمىشود.
تاریخ رشیدی، حیدر میرزا دوغلات، محمد، محقق: غفاری فرد، عباسقلی، ناشر: میراث مکتوب ، تهران، ١٣٨٣.
2- روشن نیست که مولف نسب نامه بر چه مبنایی نوشته است که تورک خان یکی از پسران یفث بوده است. تا جایی که از تاریخ روشن است، یفث پسری به این نام نداشته است.
در ویکی پیدیا آمده است:
«یافِث (عبری:יפת، به معنی وسعت) در عهد عتیق به عنوان یکی از پسران نوح نامیده شده است. در میان مردم او به عنوان جوانترین پسر نوح معروف گشته ولی برخی متون او را پسر ارشد نوح میدانند. او و همسرش از کسانی بودند که سوار کشتی نوح شده و نجات یافتند. یافث هفت پسر داشت که یونان، ماجوج، مدای، توبال، تیراس، گومر و مشه نام گرفتند و در سرزمینهای ساحلی دریای مدیترانه واقع در اروپا و آسیای صغیر پراکنده شدند.
[به گونه یی که دیده می شود، در میان پسران یافث نام تورک خان دیده نمی شود. اما ممکن است تورک خان پسر یا از نوادگان یکی از پسران یافث خوانده شده باشد].
«در قرآن در دو سوره از یاجوج و ماجوج سخن به میان آمدهاست، اول در سوره کهف آیات ۹۳ تا ۹۸، و دیگربار در سوره انبیاء آیه۹۶. آیـات قـرآن بـه خوبی گواهی میدهند که این دو نام متعلق به دو قبیله وحشی خونخوار بودهاست، که مزاحمت شدیدی برای ساکنان اطراف مرکز سکونت خود داشتهاند.
در تورات در کتاب حزقیل فصل سی و هشتم و فصل سی و نهم، و در کتاب رؤیای یـوحنا فصل بیستم، از آن ها به عنوان یاگوگ و ماگوگ یاد شدهاست، که معرب آن یاجوج و ماجوج میباشد. بـه گـفـتـه مفسر قرآن علامه طباطبایی در المیزان، از مجموع گفتههای تورات استفاده مـی شـود کـه ماجوج یا یاجوج و ماجوج، گروه یا گروههای بزرگی بودند که در دوردستترین نقطه شمال آسیا زندگی داشتند مردمی جنگجو و غارتگر بودند. بـعـضـی مـعـتـقـدنـد ایـن دو کـلمـه عـبـری اسـت، ولی در اصل از زبان یونانی به عبری منتقل شدهاست و در زبان یونانی گاگ و ماگاگ تلفظ مـی شـده، کـه در سـایـر لغـات اروپـایی نـیـز بـه هـمـیـن صـورت انتقال یافتهاست.
در اصحاح دهم از سفر تکوین تورات: «اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و یافث که پس از طوفان برای هر یک فرزندانی شد، فرزندان یافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و مادای و باوان و نوبال و ماشک و نبراس».
در کتاب حزقیال اصحاح سی و هشتم آمده: «خطاب سخن رب به من شد که میگفت: ای فرزند آدم روی خود متوجه جوج سرزمین ماجوج رئیس روش ماشک و نوبال، کن، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سید و رب این چنین گفته: ای جوج رئیس روش ماشک و نوبال، علیه تو برخاستم، تو را برمی گردانم و دهنههایی در دو فک تو میکنم، و تو و همه لشکرت را چه پیاده و چه سواره بیرون میسازم، در حالی که همه آنان فاخرترین لباس بر تن داشته باشند، و جماعتی سترگ و با سپر باشند همهشان شمشیرها به دست داشته باشند، فارس و کوش و فوط با ایشان باشد که همه با سپر و کلاه خود باشند، و جومر و همه لشکرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشکرش شعبههای کثیری با تو باشند». میگوید: «به همین جهت ای پسر آدم باید ادعای پیغمبری کنی و به جوج بگویی سید رب امروز در نزدیکی سکنای شعب اسرائیل در حالی که در امن هستند چنین گفته: آیا نمیدانی و از محلت از بالای شمال میآیی».
در اصحاح سی و نهم داستان پیشین را دنبال نموده میگوید: «و تو ای پسر آدم برای جوج ادعای پیغمبری کن و بگو سید رب این چنین گفته: اینک من علیه همراهای جوج ای رئیس روش ماشک و نوبال و اردک و اقودک، و تو را از بالاهای شمال بالا میبرم، و به کوههای اسرائیل میآورم، و کمانت را از دست چپت و تیرهایت را از دست راستت میزنم، که بر کوههای اسرائیل بیفتی، و همه لشکریان و شعوبی که با تو هستند بیفتند، آیا میخواهی خوراک مرغان کاشر از هر نوع و وحشی های بیابان شوی؟ بر روی زمین بیفتی؟ چون من به سخن سید رب سخن گفتم، و آتشی بر ماجوج و بر ساکنین در جزائر ایمن میفرستم، آنگاه است که میدانند منم رب...».
در خواب یوحنا در اصحاح بیستم میگوید: «فرشتهای دیدم که از آسمان نازل میشد و با او است کلید دوزخ و سلسله و زنجیر بزرگی بر دست دارد، پس میگیرد اژدهای زنده قدیمی را که همان ابلیس و اهریمن باشد، و او را هزار سال زنجیر میکند، و به جهنمش میاندازد و درب دوزخ را به رویش بسته قفل میکند، تا دیگر امت های بعدی را گمراه نکند، و پس از همه شدن هزار سال البته باید آزاد شود، و مدت اندکی رها گردد». آنگاه میگوید: «پس وقتی هزار سال تمام شد، اهریمن از زندانش آزاد گشته بیرون میشود، تا امت ها را که در چهار گوشه زمین اند جوج و ماجوج همه را برای جنگ جمع کند در حالی که عددشان مانند ریگ دریا باشد، پس بر پهنای گیتی سوار شوند و لشکرگاه قدیسین را احاطه کنند و نیز مدینه محبوبه را محاصره نمایند، آنگاه آتشی از ناحیه خدا از آسمان نازل شود و همهشان را بخورد، و ابلیس هم که گمراهشان میکرد در دریاچه آتش و کبریت بیفتد، و با وحشی و پیغمبر دروغگو بباشد، و به زودی شب و روز عذاب شود تا ابد الا بدین». از این قسمت که نقل شده بهره گیری میشود که «ماجوج» و«یاجوج و ماجوج» امتی و یا امت هائی سترگ بودهاند، و در قسمتهای بالای شمال آسیا از آبادی های آن روز زمین میزیستهاند، و مردمانی جنگجو و سرشناس به جنگ و تاراج بودهاند.»
[روشن است از نوشته های بالا می توان تا جایی گمان برد که تورک آتا از فرزندان با نوادگان ماجوج بوده باشد. اما باز هم اشاره روشنی در زمینه داده نمی شود. اما ممکن است نسب نامه بر اساس تاریخ یعقوبی چنین چیزی را مدلل کرده باشد که به پیمانه بس روشن در زمینه می نویسد.
«تاریخ یعقوبی از تاریخ هایی است که تاریخ را از آفرینش نخستین انسان آغاز می کند. این داستان به نحوی دیگر در کتب دینی و تاریخی – از جمله تاریخ طبری نیز به اختلاف اندکی آمده است.
داستان آفرینش انسان نخستین و سپس پیدایش نژادها و ملل و زبان ها از داستان های هیجان انگیزی بوده است که مورخان همواره تاریخ را از همان جا آغاز می کنند. این بار به سراغ تاریخ یعقوبی از احمد ابن واضح ابی یعقوب می رویم. در نظر او نیز همچون دیگر مورخان اسلامی، ترکان از اولاد حضرت نوح هستند و نوح سه فرزند دارد : حام، سام و یافث. یعقوبی می نویسد: نوح زمین را در میان فرزندان خویش بخش نمود. وسط زمین و حرم و اطراف آن را به سام داد، زمین مغرب را به حام واگذاشت و یافث در میان خاور و باختر فرود آمد. همو آورده است که قرآن در سوره انبیا آیات 95 الی 97، خداوند ملل طغیانگر را برای ادب کردنشان به ترکان سپرده است.
داستان ادامه می یابد تا این که مردم در بابل مجتمع می شوند. زبان همه آدمیان تا آن زمان – زمان فالغ – سریانی بود. آنا به یک دیگر گفتند باید کاخی بسازیم که پایین آن زمین و بالای آن آسمان باشد و چون ساختن آن را آغاز کردند گفتند آن را دژی بسازیم که ما را از طوفان نگهداری کند. پس خدا دژ آن ها را ویران ساخت و 72 زبان در میان آن ها پدید آورد و از همان جا 72 فرقه شدند که 19 زبان در فرزندان سام، 16 زبان در اولاد حام و 37 زبان در فرزندان یافث پدید آمد و چون این پراکندگی را دیدند نزد فالغ آمدند و او گفت شما را با این پراکندگی زبان ها یک زمین جای نمی دهد. گفتند زمین را در میان ما بخش نما. فالغ زمین را بر آن ها قسمت نمود: چین و هند و سند و ترک و خزر و تبت و بلغر و دیلم و توابع زمین خراسان نصیب فرزندان یافث ابن نوح گردید که پادشاه آنان جمشاذ بود. و زمین باختر و ماورای فرات تا نقطه باختری قسمت اولاد حام. و حجاز و یمن و باقی زمین از آن فرزندان سام شد.
این داستان نیز که در صفحه 18 کتاب آمده با آن چه در صفحه 14 ذکر شد منافاتی دارد.
احمد ابن واضح ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، جلد 1،ترجمه : دکتر ابراهیم آیتی، تهران، 1378، ص 14.
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش دوم)
افسانه ریشه های یهودی ترک ها و ترک بودن بابای آدم؟!! و از نسل یاجوج و ماجوج بودن ترک ها؟!!! :
شاید کمتر واژه یی در جهان مانند آریایی و ترک مورد جر و بحث و مناقشه و کنکاش قرار گرفته باشد. در این میان، برای پی بردن به واقعیت این دو واژه باید ابهام زادیی هایی صورت گیرد و از لا به لای افسانه ها و هنگامه سازی های سیاسی و تبلیغاتی، واقعیت های مبتنی بر داده های علمی- اکادمیک بیرون کشیده شود. در غیر آن، به بیراهه و کژراهه کشانیده خواهیم شد.
دشواری کار در آن است که دایره مسایل بسیار گسترده است و مربوط علوم گوناگونی از زبان شناسی و باستان شناسی و سکه شناسی و تبارشناسی و مردم شناسی و انسان شناسی و ..... می گردد، که در هر مورد بایسته است تا کارشناسان همان بخش پاسخ بدهند. این در حالی است که در باره بسیاری از مسایل میان دانشمندان اتفاق نظر وجود ندارد و هر یک دیدگاه و آوندها و برداشت های خود شان را دارند.
از سوی دیگر، پس از سده نزدهم بدین سو، با پدیدآیی ایدئولوژی های ناسیونالیستی تندروانه طراز فاشیستی مانند پان اسلامیسم، پان آریاییسم و پان ترکیسم و پشتونیسم، که از سوی صهیونیست های انگلیسی، آلمانی ها، شوروی ها، پهلوی ها، پان ترکیست های ترکیه و آذربایجان و داوود خان و....برای بهره برداری های سیاسی مطرح شده اند، کار بارها پیچیده تر گردیده است. به گونه یی که تشخیص حقیقت و واقعیت از دروغبافی ها و تحریف ها و گمراه کردن ها و بیراهه ها و کژراهه ها بسیار دشوار است.
به باور راسخ من، هنگامی که سخن از نژاد و تیره و تبار و زبان و مذهب در میان می آید، سزاوار است در چهارچوبی به مسایل پرداخته شود که ارجگزاری به جایگاه بالای انسان چونانِ برترینِ جانداران، فراتر از همه چیزها قرار گیرد. همین گونه شاینده است تا با توجه به ارزش های والای فرهنگی، میهنی و ملی و آرمان های بزرگ انسانی و با دیدگسترده، بیزار از تنگ نگری های رایج به این مساله بنگریم.
از سویی هم، برای دستیابی به تفاهم، همسویی، نزدیکی، سازش و همدیگرپذیری در راستای ملت سازی، در تراز سراسری ملی و همگرایی گسترده در تراز منطقه یی؛ داشتن شناخت گسترده از توده های باشنده منطقه و آشنایی با ویژگی های تباری، زبانی، آیینی، زیستبومی و... تیره های باشنده در سرزمین ما و کشورهای همسایه ارزش بالایی دارد. برای مثال؛ مادامی که ما ندانیم که نیاکان پشتون های خاوری باشنده پیرامون کوه های سلیمان، از جمله غلزاییان، از بازماندگان هون های سپیدسیمای آریایی اند که از راه کوه ها و دره های بدخشان به سرزمین های کنونی خود کوچیده اند و با تاجیک های باشنده شمال کشور و آسیای میانه از یک تیره و تبار و نژاد و زبان اند و همین گونه نیاکان پشتون های درانی از هرات به جنوب کوچیده و با پارسیان و ایرانیان غربی همخون، همریشه و همتیره و همتبار اند؛ شاید در بسیاری از زمینه ها به بیراهه برویم.
با این همه، با توجه به این که از اواخر سده نزدهم و به ویژه پس از سده بیستم، با رواج یافتن ایدئولوژی های لگام گسیخته ناسیونالیستی و فرازآیی اولتروناسیونالیسم (ملیت پرستی تندرو) در بسیاری از کشورها به ویژه در کشور ما، از مسایل قومی و زبانی و مذهبی به سود محافل و حلقه های حاکم و حامیان خارجی شان سوء استفاده های ناشایست و ابزاری صورت گرفته است (و هنوز هم می گیرد)، بسیاری از مسایل تحریف و چیزهای زیادی کتمان یا به «آگاهانه» باژگونه گردیده اند؛ هرگاه از بازگویی حقایق و افشای بسا از ناگفته ها خودداری هم ورزیم، جفای بزرگی در حق همبستگی ملی، برابری شهروندی، دمکراسی و دادگری اجتماعی کرده ایم.
از میانه های سده بیستم بدین سو، بازار نوشته های گمراه کننده در باره آریایی ها و ترکی زبانان و خاستگاه و پرورشگاه آن و نیز این که نام سرزمین ما در در گذشته های دور چه بوده است و نیز تقسیم ناروا و نابخردانه ارثیه بزرگ یگانه و پر بار فرهنگی میان کشورهای ایریانی (ایرانی) تبار تاجیکستان، افغانستان و ایران، زیر تاثیر داربست سیاست های برنامه یی، آگاهانه و هم ناآگاهانه از سوی کسانی که یا در زمینه مطالعات سامانمند علمی- اکادمیک نداشته اند و یا هم دچار آشفته اندیشی بوده اند؛ گرم بوده است و نتیجه هم از پیش روشن- به بیراهه و کژراهه بردن خوانندگان.
روشن است گذشته همه اقوام و مردمان جهان در سپیده دم تاریخ از اسطوره و افسانه آغاز می گردد. از همین رو، می کوشیم پیش از آن که به ریشه یابی نژادی تباری و گذشته تاریخی مردمان ترکی زبان و بررسی روندهای تکامل تاریخی آن ها بپردازیم، به افسانه هایی که در باره آن ها چه دیگران و چه خود شان بافته اند؛ بپردازیم.
شایان یادآوری می دانم که در این جا بیشتر از کتاب بسیار ارزنده و وزین «تاریخ قرغیزستان از دیرین ترین زمانه ها تا کنون» نوشته اکادمیسین پروفیسور داکتر اوسکون عثمانف- رییس انجمن تاریخ دانان قرغیزستان که به سال 2012 به چاپ رسیده و کنون به عنوان کتاب درسی رسمی تایید شده از سوی وزارت آموزش و علوم جمهوری قرغیزستان در موسسات تحصیلات عالی آن کشور تدریس می شود، نقل قول هایی می کنیم و سپس آن ها را با سایر منابع می آزماییم:
داکتر عثمانف در ص.ص. 84-85 کتابش به نقل از کتاب چند جلدی «قرغز ایلی نین تاریخی» (تاریخ ایل قرغیز) می نویسد:
«در کتاب «تاریخ رشیدی»1 - تاریخ نویس قبایل مغول دوغلات– میرزا محمد حیدر (سده شانزدهم میلادی) [پسر خاله بابر] و نیز در «مجموع الاتواریخ» نوشته سیف الدین اخسیکندی (سده شانزدهم میلادی) و همچنین در اثر «نسب نامه» که در سده نزدهم در هنگام امارت خدایار خان نوشته شده است، اطلاعاتی در باره نیاکان قرغزها بازتاب یافته است که مبتنی بر داده ها و روایات فزونشمار شجره شناسی (ژنیولوژی) اند (همه این آثار در فُند نسخ خطی اکادمی ملی قرغیزستان نگهداری می شوند).
در این آثار در باره بازماندگان آدم تا نوح پیامبر چیزی یادآوری نشده است. تنها سخن بر سر بازماندگان نوح- سام، یافئث و حام است که پس از توفان شجره نامه آن ها تا اوغوزخان – از نسل تورک آتا آورده می شود و اطلاع داده می شود که از اوغوز خان از زن اولش، شش پسر مانده بود: قون خان، آی خان، ژلدیزخان، توو خان و دنیس خان. هر یک از آنان هم به نوبه خود چهار پسر داشتند: قرغز خان، سلر، ایمار و الایونتاری. افزون بر این، اوغوز خان پسران و دختران بسیاری از زن جوانش داشت.
در کتاب «نسب نامه» در فصل شجره مردم قرغیز روایت می شود که میهن قدیم قزغیزها در کرانه های رود سالانکار و انکارامانور بود و چنگیزخان و قرغیزها از نیاکان مشترک به دنیا آمدند و چنگیزخان نوه اوغوزخان بود و پسر تووخان.
در فصل «از نوح پیامبر تا قرغز خان» در باره نیاکان قرغزها آمده است: «پیامبر نوح (ع) از او یفث (ع) 2 از او تورک خان و سپس ایلژی خان (الچی خان) و از او دیلوکوخان و از او- قویوق خان و از او- الانچه خان و از او- منگول خان و از او- اوغوز خان و از او- توو خان و از او قرغز خان».
به هر رو، به گونه یی که دیده می شود، در بسیاری از کتب قدیمی چنین افده شده است که تورک خان از بازماندگان نوح پیامبر بوده است.
....و اما چگونه بابای آدم تورک بوده است. پاسخ به این پرسش بسیار ساده است. اگر از درخت (شجره) بالا برویم- چون تورک آتا- تورک بوده است، روشن است پدرش نیز تورک بوده است و همین گونه پدر بزرگش (نوح) تا بابای آدم همین سلسله ادامه می یابد. پس روشن است بابای آدم هم ترک بوده است.!!!!!
خوب از این ها که بگذریم، چنین افسانه ها در میان همه اقوام بسیار است. مانند افسانه یهودی بودن پشتون ها و.... که هیچ کدام پایه علمی ندارند. ریشه این افسانه ها را باید در دیدگاه های ابزاری صهیونیست های یهودی جستجو کرد. در گذشته، صهیونیست ها با بالندگی چنین می پنداشتند که همه زبان های جهان خاستگاه عبری دارد و آن را چونانِ برتری و بالادستی بنی اسراییل بر دیگران می پنداشتند و خود را در جایگاه بلند قوم برتر قرار می دادند. این بود که چنین افسانه ها را شایع ساختند که همه انسان ها از نسل یهود اند. روشن است توده های ترکی زبان از این قاعده مستثی نبودند.
کنون می پردازیم به افسانه دیگری از این دست:
در بسیاری از افسانه های اقوام ترکی زبان آمده است که آنان از تبار جانورانی چون گرگ و آهو و... بوده اند.
عثمانف در ص.ص. 84- 85 کتابش شماری از افسانه هایی را که در باره برخی از تیره های ترکی زبان آمده است، بازتاب داده است:
«....نمایندگان قبیله قرغیزی بوگو می پندارند که آن ها از نسل یک ماده آهوی بسیار زیبا اند.
....قبیله باگش نیاکان خود را از نسل یک گوزن وحشی سیاه می پندارند.
همچنین قبایلی اند که خودرا از نسل یک پلنگ وحشی سفید می شمارند.
... و اما معروف ترین افسانه در باره ریشه ترک ها افسانه زاده شدن ترک ها از یک گرک ماده است. این افسانه در میان ترک های قدیم چنان ریشه داشته است که حتا در بافته های باستان شناسی دیده می شود. سخن بر سر تندیس یک گر است که زیر شکم آن کودکی دست و پا بریده دیده می شود.
به پنداشت پروفیسور دیمیتری واسیلیف- دانشمند ترک شناس روسی، «در حوالی سده های سوم- چهارم میلادی در میان قبایل هون های بعدی در استان تورفان در ترکستان شرقی مردمانی می زیستند که به گمان غالب به زبان اولیه ترکی سخن می گفتند.
بر پایه افسانه های رایج در میان ترک ها، قبایل مخاصم هون به این ها یورش می برند و همه را می کشند. تنها یک کودک که دست ها و پاهایش را بریده اند، به گونه معجزه آسایی زنده می ماند. یک ماده گرگ خاکستری این کودک را می بیند و با خود به مغاره اش می برد و او را پرورش می دهد و بزرگ می کند و از او ده پسر (به روایت دیگر 4 پسر) به دنیا می آورد.
[پسر ارشد این ماده گرگ- به گفته، داکتر عثمانف نولو شاد- بنیادگذار دودمان قدیم ترکی آشینا گردید. به گونه یی که پروفیسور برتلد در کتاب تاریخ ترک های آسیا میانه نوشته است، کلنه شاد از شاه ایرانی گرفته شده است و ترک های قدیم این لقب را برای سران قبایل خود به کار می بردند-گ.]
پسان ها این ها با دخترانی از یکی از قبایل بومی پیوند زناشویی می بندند و این گونه قبیله ترک به وجود می آید. رهبر ایشان آشین یا آشینا است (آشینا یک کلمه ایرانی شرقی است) که در حوالی 460 میلادی قبیله خود را که در معرض تهدید هون ها قرار داشت (شمار افراد این قبیله تا 500 خانوار گمان زده می شود) با خود به شمال مغولستان به کوه های آلتای به گستره دولت ژوان ژوان ها می برد. پسان ها این قبیله با متحد ساختن سایر قبایل زیر ستم، در برابر ژوان ژوان ها می شورند و دولت آنان را بر اندازند. درست در همین هنگام است که برای نخستین بار کلمه ترک شنیده می شود که شاید به معنای اتحادیه قبایل باشد.»
شایان یادآوری می دانم که گرگ تا همین اکنون در نزد بسیاری از ترک ها یک حی.ان مقدس شمرده می شود. برای مثال سازمان تندرو فاشیستی ترکی که در جنایات فراوان در برابر کردها دست دارند، «گرگ های سیاه» نام دارند.
همین گونه داکتر عثمانف افسانه دیگری را در ص. 141 کتابش در باره چنگیز خان آورده است:
«...مطابق یک افسانه، جده تیمورچین (چنگیز خان- خان بزرگ) در نسل نهم آلن- گوا (گوزن قشنگ) پنج فرزند خود را از شوهر مغول به دنیا آورد. پس از مرگ وی سه پسرش را از یک آدم موبور یا موخرمایی که شب ها همراه با امواج نور مهتاب از آسمان به زمین فرود می آمد، زایید. ... و از همین رو، رنگ موهای تیموچن(چنگیزخان) و بازماندگانش خرمایی مایل به سرخی و چشمانش آبی بود.»
ناگفته پیداست که این تنها افسانه های قدیمی نیستند که در درازای سده ها آدم ها را به کژراهه برده اند. بارها بد تز از این استفاده جویی های ابزاری از مفاهیم زبان و تبار و نژاد و ..از سوی سیاسیون است.
در این زمینه ایدئولوژی فاشیستی پان ترکیسم شایان توجه است که از سوی محافل صهیونیستی و سازمان اطلاعات انگلیس در میانه های سده نزدهم به میان آمد و منشای فسادهای بزرگ و خونریزی ها عظیم گردید، و کنون هم از سوی محافل معینی در غرب و شرق تمویل می شود، خطر بزرگی را متوجه صلح و ثبات در منطقه ما می نماید. در گفتار آینده در باره این ایدئولوژی مخرب و بدفهمی هایی که در باره واژه «ترک» پدید آورد، سخن خواهیم راند.
1- . «تاريخ رشيدى»، اثر ميرزا محمد حيدر دوغلات يكى از منابع بسيار ارزشمندى است كه حوادث مغولان تركستان و جغتائيان، ظهيرالدين محمد بابر و سلسله گوركانى او در هند، شاه اسماعيل و جنگ او با شيبكخان ازبیك را در بر مىگيرد. در اين اثر شرح مبسوطى از قتل شيخالاسلام هرات- مولانا سيفالدين احمد تفتازانى، به فرمان شاه اسماعيل نوشته شده كه در منابع ديگر يافت نمىشود.
تاریخ رشیدی، حیدر میرزا دوغلات، محمد، محقق: غفاری فرد، عباسقلی، ناشر: میراث مکتوب ، تهران، ١٣٨٣.
2- روشن نیست که مولف نسب نامه بر چه مبنایی نوشته است که تورک خان یکی از پسران یفث بوده است. تا جایی که از تاریخ روشن است، یفث پسری به این نام نداشته است.
در ویکی پیدیا آمده است:
«یافِث (عبری:יפת، به معنی وسعت) در عهد عتیق به عنوان یکی از پسران نوح نامیده شده است. در میان مردم او به عنوان جوانترین پسر نوح معروف گشته ولی برخی متون او را پسر ارشد نوح میدانند. او و همسرش از کسانی بودند که سوار کشتی نوح شده و نجات یافتند. یافث هفت پسر داشت که یونان، ماجوج، مدای، توبال، تیراس، گومر و مشه نام گرفتند و در سرزمینهای ساحلی دریای مدیترانه واقع در اروپا و آسیای صغیر پراکنده شدند.
[به گونه یی که دیده می شود، در میان پسران یافث نام تورک خان دیده نمی شود. اما ممکن است تورک خان پسر یا از نوادگان یکی از پسران یافث خوانده شده باشد].
«در قرآن در دو سوره از یاجوج و ماجوج سخن به میان آمدهاست، اول در سوره کهف آیات ۹۳ تا ۹۸، و دیگربار در سوره انبیاء آیه۹۶. آیـات قـرآن بـه خوبی گواهی میدهند که این دو نام متعلق به دو قبیله وحشی خونخوار بودهاست، که مزاحمت شدیدی برای ساکنان اطراف مرکز سکونت خود داشتهاند.
در تورات در کتاب حزقیل فصل سی و هشتم و فصل سی و نهم، و در کتاب رؤیای یـوحنا فصل بیستم، از آن ها به عنوان یاگوگ و ماگوگ یاد شدهاست، که معرب آن یاجوج و ماجوج میباشد. بـه گـفـتـه مفسر قرآن علامه طباطبایی در المیزان، از مجموع گفتههای تورات استفاده مـی شـود کـه ماجوج یا یاجوج و ماجوج، گروه یا گروههای بزرگی بودند که در دوردستترین نقطه شمال آسیا زندگی داشتند مردمی جنگجو و غارتگر بودند. بـعـضـی مـعـتـقـدنـد ایـن دو کـلمـه عـبـری اسـت، ولی در اصل از زبان یونانی به عبری منتقل شدهاست و در زبان یونانی گاگ و ماگاگ تلفظ مـی شـده، کـه در سـایـر لغـات اروپـایی نـیـز بـه هـمـیـن صـورت انتقال یافتهاست.
در اصحاح دهم از سفر تکوین تورات: «اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و یافث که پس از طوفان برای هر یک فرزندانی شد، فرزندان یافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و مادای و باوان و نوبال و ماشک و نبراس».
در کتاب حزقیال اصحاح سی و هشتم آمده: «خطاب سخن رب به من شد که میگفت: ای فرزند آدم روی خود متوجه جوج سرزمین ماجوج رئیس روش ماشک و نوبال، کن، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سید و رب این چنین گفته: ای جوج رئیس روش ماشک و نوبال، علیه تو برخاستم، تو را برمی گردانم و دهنههایی در دو فک تو میکنم، و تو و همه لشکرت را چه پیاده و چه سواره بیرون میسازم، در حالی که همه آنان فاخرترین لباس بر تن داشته باشند، و جماعتی سترگ و با سپر باشند همهشان شمشیرها به دست داشته باشند، فارس و کوش و فوط با ایشان باشد که همه با سپر و کلاه خود باشند، و جومر و همه لشکرش و خانواده نوجرمه از اواخر شمال با همه لشکرش شعبههای کثیری با تو باشند». میگوید: «به همین جهت ای پسر آدم باید ادعای پیغمبری کنی و به جوج بگویی سید رب امروز در نزدیکی سکنای شعب اسرائیل در حالی که در امن هستند چنین گفته: آیا نمیدانی و از محلت از بالای شمال میآیی».
در اصحاح سی و نهم داستان پیشین را دنبال نموده میگوید: «و تو ای پسر آدم برای جوج ادعای پیغمبری کن و بگو سید رب این چنین گفته: اینک من علیه همراهای جوج ای رئیس روش ماشک و نوبال و اردک و اقودک، و تو را از بالاهای شمال بالا میبرم، و به کوههای اسرائیل میآورم، و کمانت را از دست چپت و تیرهایت را از دست راستت میزنم، که بر کوههای اسرائیل بیفتی، و همه لشکریان و شعوبی که با تو هستند بیفتند، آیا میخواهی خوراک مرغان کاشر از هر نوع و وحشی های بیابان شوی؟ بر روی زمین بیفتی؟ چون من به سخن سید رب سخن گفتم، و آتشی بر ماجوج و بر ساکنین در جزائر ایمن میفرستم، آنگاه است که میدانند منم رب...».
در خواب یوحنا در اصحاح بیستم میگوید: «فرشتهای دیدم که از آسمان نازل میشد و با او است کلید دوزخ و سلسله و زنجیر بزرگی بر دست دارد، پس میگیرد اژدهای زنده قدیمی را که همان ابلیس و اهریمن باشد، و او را هزار سال زنجیر میکند، و به جهنمش میاندازد و درب دوزخ را به رویش بسته قفل میکند، تا دیگر امت های بعدی را گمراه نکند، و پس از همه شدن هزار سال البته باید آزاد شود، و مدت اندکی رها گردد». آنگاه میگوید: «پس وقتی هزار سال تمام شد، اهریمن از زندانش آزاد گشته بیرون میشود، تا امت ها را که در چهار گوشه زمین اند جوج و ماجوج همه را برای جنگ جمع کند در حالی که عددشان مانند ریگ دریا باشد، پس بر پهنای گیتی سوار شوند و لشکرگاه قدیسین را احاطه کنند و نیز مدینه محبوبه را محاصره نمایند، آنگاه آتشی از ناحیه خدا از آسمان نازل شود و همهشان را بخورد، و ابلیس هم که گمراهشان میکرد در دریاچه آتش و کبریت بیفتد، و با وحشی و پیغمبر دروغگو بباشد، و به زودی شب و روز عذاب شود تا ابد الا بدین». از این قسمت که نقل شده بهره گیری میشود که «ماجوج» و«یاجوج و ماجوج» امتی و یا امت هائی سترگ بودهاند، و در قسمتهای بالای شمال آسیا از آبادی های آن روز زمین میزیستهاند، و مردمانی جنگجو و سرشناس به جنگ و تاراج بودهاند.»
[روشن است از نوشته های بالا می توان تا جایی گمان برد که تورک آتا از فرزندان با نوادگان ماجوج بوده باشد. اما باز هم اشاره روشنی در زمینه داده نمی شود. اما ممکن است نسب نامه بر اساس تاریخ یعقوبی چنین چیزی را مدلل کرده باشد که به پیمانه بس روشن در زمینه می نویسد.
«تاریخ یعقوبی از تاریخ هایی است که تاریخ را از آفرینش نخستین انسان آغاز می کند. این داستان به نحوی دیگر در کتب دینی و تاریخی – از جمله تاریخ طبری نیز به اختلاف اندکی آمده است.
داستان آفرینش انسان نخستین و سپس پیدایش نژادها و ملل و زبان ها از داستان های هیجان انگیزی بوده است که مورخان همواره تاریخ را از همان جا آغاز می کنند. این بار به سراغ تاریخ یعقوبی از احمد ابن واضح ابی یعقوب می رویم. در نظر او نیز همچون دیگر مورخان اسلامی، ترکان از اولاد حضرت نوح هستند و نوح سه فرزند دارد : حام، سام و یافث. یعقوبی می نویسد: نوح زمین را در میان فرزندان خویش بخش نمود. وسط زمین و حرم و اطراف آن را به سام داد، زمین مغرب را به حام واگذاشت و یافث در میان خاور و باختر فرود آمد. همو آورده است که قرآن در سوره انبیا آیات 95 الی 97، خداوند ملل طغیانگر را برای ادب کردنشان به ترکان سپرده است.
داستان ادامه می یابد تا این که مردم در بابل مجتمع می شوند. زبان همه آدمیان تا آن زمان – زمان فالغ – سریانی بود. آنا به یک دیگر گفتند باید کاخی بسازیم که پایین آن زمین و بالای آن آسمان باشد و چون ساختن آن را آغاز کردند گفتند آن را دژی بسازیم که ما را از طوفان نگهداری کند. پس خدا دژ آن ها را ویران ساخت و 72 زبان در میان آن ها پدید آورد و از همان جا 72 فرقه شدند که 19 زبان در فرزندان سام، 16 زبان در اولاد حام و 37 زبان در فرزندان یافث پدید آمد و چون این پراکندگی را دیدند نزد فالغ آمدند و او گفت شما را با این پراکندگی زبان ها یک زمین جای نمی دهد. گفتند زمین را در میان ما بخش نما. فالغ زمین را بر آن ها قسمت نمود: چین و هند و سند و ترک و خزر و تبت و بلغر و دیلم و توابع زمین خراسان نصیب فرزندان یافث ابن نوح گردید که پادشاه آنان جمشاذ بود. و زمین باختر و ماورای فرات تا نقطه باختری قسمت اولاد حام. و حجاز و یمن و باقی زمین از آن فرزندان سام شد.
این داستان نیز که در صفحه 18 کتاب آمده با آن چه در صفحه 14 ذکر شد منافاتی دارد.
احمد ابن واضح ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، جلد 1،ترجمه : دکتر ابراهیم آیتی، تهران، 1378، ص 14.
عربستان سعودی بیش از پیش آمریکا را به آغوش ایران می اندازد
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر آلکسییف,
مخصوصاً برای «ایران رو»
09 october 2013
بسیاری از تحلیلگران همیشه اعتقاد داشتند که شراکت آمریکایی – سعودی خلل ناپذیر است و اینکه آمریکا همیشه در این پیمان مقام اول را دارا خواهد بود. ولی انقلاب های عربی و تجاوز نیروهای سعودی به بحرین در فوریه سال 2011 و نیز تظاهرات شیعیان مقیم استان شرقی ...
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر آلکسییف,
مخصوصاً برای «ایران رو»
09 october 2013
بسیاری از تحلیلگران همیشه اعتقاد داشتند که شراکت آمریکایی – سعودی خلل ناپذیر است و اینکه آمریکا همیشه در این پیمان مقام اول را دارا خواهد بود. ولی انقلاب های عربی و تجاوز نیروهای سعودی به بحرین در فوریه سال 2011 و نیز تظاهرات شیعیان مقیم استان شرقی ...
عربستان سعودی بیش از پیش آمریکا را به آغوش ایران می اندازد
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر آلکسییف,
مخصوصاً برای «ایران رو»
09 october 2013
بسیاری از تحلیلگران همیشه اعتقاد داشتند که شراکت آمریکایی – سعودی خلل ناپذیر است و اینکه آمریکا همیشه در این پیمان مقام اول را دارا خواهد بود. ولی انقلاب های عربی و تجاوز نیروهای سعودی به بحرین در فوریه سال 2011 و نیز تظاهرات شیعیان مقیم استان شرقی عربستان در دفاع از برادران ایمانی خود، این برداشت ها را بر انداخته است. عربستان سعودی هر امکان مداخله در امور داخلی خود را رد کرده و در صدد است انگشت کسانی را که این کار را بکنند، ببرد. این مطلب روز 9 مارس سال 2011 توسط سعود الفیصل وزیر امور خارجه عربستان در جریان کنفرانس خبری وی در جده اعلام شد. قبل از آن وزارت کشور عربستان سعودی طی بیانیه ای هر گونه تظاهرات اعتراض آمیز در خاک این پادشاهی را ممنوع کرده بود. بعد از آن وزارت امور خارجه آمریکا طی بیانیه خود بر حق اتباع عربستان سعودی برای تظاهرات اعتراض آمیز صلح جویانه و حق ملت ها برای تعیین سرنوشت خود تأکید کرد. سعود الفیصل در پاسخ تأکید نمود که «موضع گیری صریح و روشن پادشاهی عربستان سعودی آن است که اصلاحات در جامعه از طریق میتینگ ها و تظاهرات حاصل نمی شود».
برخی تحلیلگران مسایل خاورمیانه طی چند ماه اخیر وخامت مناسبات بین عربستان سعودی و ایالات متحده را به خاطر اختلاف نظر طرفین درباره حل و فصل اوضاع جاری منطقه و از جمله «انقلاب های» عربی و اشغال سعودی بحرین که با مجوز شورای همکاری کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس صورت گرفت، پیشبینی می کنند. وزیر خارجه عربستان سعودی گفت: «این ادعا درست نیست. ما در امور آمریکایی ها دخالت نکردیم بلکه برای حفظ این روابط تلاش می کنیم و احساس می کنیم که ایالات متحده برای ما ارزش قایل است». ولی سعودی ها صرف نظر از شراکت راهبردی با واشنگتن با شدت و قاطعیت رفتار کردند. در آن زمان هیلاری کلینتون وزیر وقت امور خارجه که در قاهره به سر می برد، اظهار داشت: «آنها (دولت و مخالفان بحرینی – نویسنده) هرچه زودتر دور میز مذاکرات بنشینند و سعی کنند پاسخ به خواست های مشروع ملت را پیدا کنند، راه حل زودتر به دست خواهد آمد». او بعد از آن با نزاکت زیادی از مقامات سعودی به خاطر زورگویی در جریان ناآرامی های شیعیان استان شرقی عربستان سعودی ایراد گرفته و حتی در چند کلمه موضوع دمکراسی را پیش کشید. بعد از آن پادشاه عربستان سعودی از ملاقات با هیلاری کلینتون خودداری کرد و سفر وی به ریاض که بایستی بعد از بازدید از مصر انجام شود، لغو گردید.
عربستان سعودی با توجه به واقعیات پیچیده امروزی منطقه خاور میانه و حاشیه خلیج فارس بیش از هر وقت دیگر به نوسازی سرویس های ویژه برای رصد کردن اوضاع و پیشبینی وضعیت منطقه برای اتخاذ تصمیمات مهم سیاسی، به ویژه در زمینه روابط با ایالات متحده که از طرفداری بی چون و چرا از عربستان سعودی دست کشید، احتیاج پیدا کرد. با عنایت به اینکه طی 2.5 سال اخیر اوضاع داخلی بسیاری از کشورهای جهان عرب به طور ریشه ای تغییر کرده است، سازمان اطلاعات سعودی به افرادی احتیاج دارد که بتوانند وظایف به اصطلاح «مدیریت بحران» را ایفا کنند که بدون تردید امیر بندر بن سلطان بن عبدالزیز آل سعود یکی از آنهاست. روز 19 جولای سال 2012 ریاست سرویس های ویژه سعودی عوض شد که این کار بموقع و درستی بود. عربستان سعودی که «غول» سیاسی و انرژتیک منطقه خلیج فارس (در کنار ایران) می باشد، باید نه فقط شراکت راهبردی با ایالات متحده را تعمیق کند بلکه در مرحله جاری سعی نماید با درجه هر چه بالاتر حرفه ای یک سری مسایل دست اول را حل نماید. در میان آنها قبل از همه اوضاع سوریه و توسعه اوضاع لبنان که با سوریه ارتباط دارد، و نیز برنامه هسته ای ایران و سرنوشت حزب الله، برقراری روابط شراکت با مصر و سران نظامی آن، شرکت به عنوان بازیگر کلیدی منطقه ای در حل و فصل مناقشه فلسطینی – اسراییلی، ادامه نفوذ در یمن، ادامه جنگ «زیر میزی» با ایران و نیز خطرات داخلی که پادشاهی به خاطر تداوم ناآرامی های شیعیان در استان شرقی و در کشور همسایه بحرین با آنها روبرو شد، شایان ذکر هستند.
در این رابطه نباید همچنین رسوایی اطلاعاتی را نادیده گرفت که شاهزاده «لمیا» دختر امیر مکرین رئیس سابق سازمان اطلاعات سعودی در مرکز آن قرار گرفت. اوایل ماه می سال 2012 در رسانههای گروهی عربی گزارش هایی منتشر شد که این شاهزاده تحت پوشش سرویس های ویژه سعودی از قاهره میلیاردها دلار از پول متعلق به خانواده حسنی مبارک را بیرون کشید و در این میان از کشتی های سعودی در دریای سرخ و از پروازهای چارتر استفاده نمود. بعید نیست که برکناری امیر مکرین از ریاست اداره اطلاعات عمومی، تلاش خانواده آل سعود برای تبرئه خود در برابر مقامات جدید مصر بوده باشد که هدف آن، کاهش اختلاف نظرهای طرفین بر سر شخصیت حسنی مبارک و خانواده او می باشد.
ظهور مجدد امیر بندر بن سلطان (که تا همین اواخر به یک نوع «فراموشی اطلاعاتی» افتاده بود) در پیش صحنه زندگی سیاسی عربستان سعودی نشان دهنده تلاش های آل سعود مبنی بر پرداختن به سیاست حسابگرانه تر، سازش ناپذیر تر و شدید تر خارجی و داخلی به منظور بازیابی وضع حقوقی رهبر بی چون و چرای منطقه ای بود. این امر در شرایط کسب نقش اساسی منطقه خاور میانه برای عربستان سعودی که ماحصل حوادث به اصطلاح «بهار عربی» بود، بسیار مبرم می باشد. نمی توان گفت که بندر بن سلطان کمتر از امیر مکرین در جنجال های مختلف دست داشته باشد. وی طی سالها فعالیت در مقام سفیر عربستان سعودی در ایالات متحده به منشأ شایعات فراوانی تبدیل شد که همه رسانههای گروهی اساسی جهان با علاقه زیادی تجدید چاپ می کردند. نام او در تحقیقات پلیس بریتانیا در زمینه فساد مالی در رابطه با پرداخت رشوه به مسئولین بریتانیایی که در امضای قراردادهای چندین میلیاردی درباره صدور انواع معاصر تسلیحات به عربستان سعودی دست داشتند، ذکر می شد. بندر بن سلطان با نخبگان سیاسی و بازرگانی آمریکا روابط تنگاتنگی برقرار کرده بود و در این محافل شهرت زیادی داشت. نباید فراموش کرد که او طی 22 سال در مقام سفیر عربستان سعودی در واشنگتن کارکرده بود. اطلاعات درباره روابط محرمانه وی با بعضی شخصیت های کلیدی راستگرای اسراییل از جمله در زمینه مسایل مربوط به حماس و سازمان آزادی بخش فلسطین و روابط با لابی اسراییلی آمریکا در دست هست.
سیلاب «دمکراسی» که خاور را لبریز کرد، در واشنگتن و پایتخت های اروپایی نگرانی به وجود آورد. همه دولت های غربی رسماً از پیروزی «دمکراسی» و در واقع اسلام گرایی افراطی در جهان عرب استقبال کردند ولی در حقیقت امر نگران از دست دادن «حکام مستبد دوست» خود شدند که غرب با آنها ساخت و پاخت هایی انجام می داد. وضعیت لیبی حد اقل برای ایالات متحده آسانتر بود زیرا آمریکا هیچ وقت از معمر قذافی پشتیبانی چندانی نمی کرد. ولی عربستان سعودی آزمایش واقعی پایبندی آمریکا به دمکراسی می باشد. ریاض شریک مهم تولید کننده نفت است که واشنگتن مدتهاست که در زمینه تثبیت بازار جهانی نفت از آن کمک می گیرد. عربستان سعودی همچنین خریدار بزرگ تسلیحات است. و مهمتر از همه این است که خاندان سلطنتی ثروت های خود را با واشنگتن تشریک کرده و دولت های بانفوذ متعددی را به دست می آورد.
ریاض در واقع یک نظام مذهب سالار توتالیتر دارد. یک مشت پیرمرد فرتوت و حدود 7 هزار شاهزاده به بلای واقعی برای این کشور 27 میلیونی تبدیل شده اند. آنجا نه انتخابات هست و نه آزادی های مدنی در حالی که غیر مسلمانان نمی توانند به طور آزاد حتی در محیط خانه خود فرایض دینی خود را ادا کنند. دولت عربستان سعودی اصول گرایی اسلامی را به شکل ارتجاعی سلفی که افراطی ترین نوع وهابیت است، در سراسر جهان گسترش می دهد در حالی که اتباع این کشور به تروریست ها کمک مالی قابل توجهی می نمایند. ولی دولت آمریکا به هیچ عنوان اعضای خانواده سلطنتی را برای اجرای اصلاحات دمکراتیک تشویق و ترغیب نمی کند. شاهزاده های ثروتمند به ارزش های سیاسی آمریکایی علاقه از خود نشان نمی دهد. رژیم ریاض از همه امکانات و پولی که دارد برای بقای وجود خود استفاده می کند. و حالا عربستان سعودی راهبرد واشنگتن را یاد گرفته و به ترویج ارزش های خود در خارج اعم از بحرین و سوریه دست زده است. ریاض تصمیم گرفت به وسیله زور جنبش دمکراتیک در حال تکوین بحرین را خفه کند و دیکتاتور خانواده آل خلیفه را روی کار باقی بگذارد و سپس رژیم لاییک بشار اسد را سرنگونی کند که از آن انتقام شکست خود در لبنان درپی قتل رفیق حریری نخست وزیر سابق را می گرفت.
رژیم سعودی قدرت مطلق سیاسی را در دست خود نگه داشته و انتخابات را به عنوان پدیده مغایر با اعتقادات اسلامی رد می کند. حتی اصلاحات محدود ملک عبدالله با مقاومت شدید اعضای خانواده سلطنتی روبرو می شود. آینده این رژیم مبهم و نومید کننده به نظر می آید. زمام امور به طور کامل در دست پسران بن سعود متمرکز شده است ولی برادرانی که پیر می شوند، در خط زنانه (زیرا مادران متفاوتی دارند) با هم اختلافات جدی دارند. پادشاه و ولی عهد به سن بالایی رسیده اند و اغلب ناخوش هستند. بزودی زمام امور به نسل بعدی منتقل خواهد شد که عواقب این روند غیر قابل پیشبینی است. این معجون انفجاری با اختلافات قبیله ای و استانی تکمیل می شود. به ظاهر، آمریکایی ها باید سعی کنند سلطنت سعودی را در جهت برقراری دمکراسی تحت تأثیر قرار دهند ولی حتی دولت بوش سعی نمی کرد این کشور را به مسیر اصلاحات سوق دهد. آمریکایی ها با مخالفان سعودی ملاقات نمی کردند، رهبران آمریکایی در جریان سفرهای خود از نظام این کشور ایراد نمی گرفتند و حتی روش استقبال سرد از مسئولین رسمی سعودی به کار گرفته نشد.
ریاض از مشاهده اعتراضات نیرومند در خاور میانه به وحشت افتاد. فناوری های جدید اطلاعاتی به خاندان سلطنتی اجازه نمی دهند فساد مالی فراگیر، مدیریت سوء و فقر را از هموطنان خود پنهان کنند ولی رژیم با حمایت ارتش و گارد ملی به خوبی مسلح موفق شد از تظاهرات گسترده اجتناب کند. گروه های نه چندان بزرگ مردم در بعضی شهرها به خصوص در قسمت شرقی کشور گرد هم می آمدند ولی آنها را زود متفرق نمودند. وقتی اعتراضات در خارج از کشور دامنه دار شد، پادشاه افزایش هزینه های اجتماعی به میزان 36 میلیارد دلار را اعلام کرد. رژیم همچنین منتقدین خود را بازداشت کرده و نیروهای امنیتی را به حال آماده باش در آورد.
این روند گسترش تندروی در میان شهروندان عربستان سعودی که فعلاً فقط خواستار اصلاحات می شوند، می تواند به سراسر منطقه خلیج فارس گسترش یابد. در حقیقت امر عربستان سعودی خطر زیادی می کند زیرا این امر می تواند به نفع ایران تمام شود. ریاض هم اکنون تهران را به تحریک ناآرامی های شیعیان متهم می کند ولی واقعیت این است که تهران به هیچ عنوان نیروی محرکه اعتراضات شیعیان استان شرقی و بحرین نیست.
رفتار ریاض می تواند سیاست عراقی را بر آشفته کند. مقتدی الصدر رهبر شیعیان مخالف آمریکا نا کنون به اعتراضات علیه رفتار عربستان سعودی دعوت کرده است. حتی آیت الله علی السیستانی رهبر شیعیان عراق که محترم ترین روحانی شیعه بوده و معمولاً از مداخله در سیاست اجتناب می کند، ریاض را به خاطر تشدید فشار به باد انتقاد گرفت. رفتار آل سعود به خطر تشدید تفرقه بین شیعه و سنی در سراسر منطقه آبستن است.
پادشاهی سعودی فعلاً جان سخت و با استقامت جلوه می کند ولی روابط آن با ایالات متحده دچار تنش فزاینده ای می شود. بزرگترین مسایل و مشکلات خاندان سعودی، مسایل داخلی هستند. منظور ما فقدان مشروعیت آنها می باشد. فرض بر آن است که آنها با خشونت به همه تهدیدهای آینده واکنش از خود نشان دهند. نایف بن عبدالعزیز وزیر کشور عربستان که نامزد دوم تاج و تخت است، این رفتار را چنین توضیح می دهد: «چیزی را که با شمشیر به دست آوردیم، با شمشیر در دست خود نگه خواهیم داشت».
در حقیقت امر، اگر چالشی فراروی این رژیم مطرح شود، امید آن به حمایت واشنگتن خواهد بود. بسیاری از افراد ذی علاقه در واشنگتن طرفدار همین خط هستند. ولی بعید است که دولت آمریکا بتواند از رژیمی ابراز حمایت بکند که تقریباً همه اصول اساسی مورد پشتیبانی ایالات متحده (دمکراسی، حقوق بشر، آزادی بیان و غیره) را نقض می کند. در این شرایط واشنگتن نمی تواند خود را حتی پشت برگ ستر اصلاحات پنهان کند.
ایران با آرامش تمام این آشوب منطقه ای را رصد می کند. تجاوز نابخرد دولت بوش به عراق یکی از مهمترین محدودیت ها را از سیاست تهران برداشت. و حالا پادشاهی عربستان سعودی ابزار نیرومند گسترش تعداد طرفداران خود در جهان عرب را به دست ایران شیعه سپرده است. دولت ایالات متحده هم اکنون مجبور می شود از ظاهرسازی تبلیغ شده به وجود روابط گرم بین واشنگتن و ریاض امتناع کند. البته همکاری در زمنیه مسایل مورد علاقه طرفین مانند سابق اهمیت زیادی خواهد داشت ولی واشنگتن مجبور می شود از رژیم سعودی فاصله بگیرد و همزمان به روند سالم سازی روابط با تهران ادامه دهد که می تواند به عنوان شریک اساسی راهبردی و عامل نیرومند تثبیت اوضاع منطقه خلیج فارس، جای عربستان سعودی را بگیرد.
«ایران رو»
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر آلکسییف,
مخصوصاً برای «ایران رو»
09 october 2013
بسیاری از تحلیلگران همیشه اعتقاد داشتند که شراکت آمریکایی – سعودی خلل ناپذیر است و اینکه آمریکا همیشه در این پیمان مقام اول را دارا خواهد بود. ولی انقلاب های عربی و تجاوز نیروهای سعودی به بحرین در فوریه سال 2011 و نیز تظاهرات شیعیان مقیم استان شرقی عربستان در دفاع از برادران ایمانی خود، این برداشت ها را بر انداخته است. عربستان سعودی هر امکان مداخله در امور داخلی خود را رد کرده و در صدد است انگشت کسانی را که این کار را بکنند، ببرد. این مطلب روز 9 مارس سال 2011 توسط سعود الفیصل وزیر امور خارجه عربستان در جریان کنفرانس خبری وی در جده اعلام شد. قبل از آن وزارت کشور عربستان سعودی طی بیانیه ای هر گونه تظاهرات اعتراض آمیز در خاک این پادشاهی را ممنوع کرده بود. بعد از آن وزارت امور خارجه آمریکا طی بیانیه خود بر حق اتباع عربستان سعودی برای تظاهرات اعتراض آمیز صلح جویانه و حق ملت ها برای تعیین سرنوشت خود تأکید کرد. سعود الفیصل در پاسخ تأکید نمود که «موضع گیری صریح و روشن پادشاهی عربستان سعودی آن است که اصلاحات در جامعه از طریق میتینگ ها و تظاهرات حاصل نمی شود».
برخی تحلیلگران مسایل خاورمیانه طی چند ماه اخیر وخامت مناسبات بین عربستان سعودی و ایالات متحده را به خاطر اختلاف نظر طرفین درباره حل و فصل اوضاع جاری منطقه و از جمله «انقلاب های» عربی و اشغال سعودی بحرین که با مجوز شورای همکاری کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس صورت گرفت، پیشبینی می کنند. وزیر خارجه عربستان سعودی گفت: «این ادعا درست نیست. ما در امور آمریکایی ها دخالت نکردیم بلکه برای حفظ این روابط تلاش می کنیم و احساس می کنیم که ایالات متحده برای ما ارزش قایل است». ولی سعودی ها صرف نظر از شراکت راهبردی با واشنگتن با شدت و قاطعیت رفتار کردند. در آن زمان هیلاری کلینتون وزیر وقت امور خارجه که در قاهره به سر می برد، اظهار داشت: «آنها (دولت و مخالفان بحرینی – نویسنده) هرچه زودتر دور میز مذاکرات بنشینند و سعی کنند پاسخ به خواست های مشروع ملت را پیدا کنند، راه حل زودتر به دست خواهد آمد». او بعد از آن با نزاکت زیادی از مقامات سعودی به خاطر زورگویی در جریان ناآرامی های شیعیان استان شرقی عربستان سعودی ایراد گرفته و حتی در چند کلمه موضوع دمکراسی را پیش کشید. بعد از آن پادشاه عربستان سعودی از ملاقات با هیلاری کلینتون خودداری کرد و سفر وی به ریاض که بایستی بعد از بازدید از مصر انجام شود، لغو گردید.
عربستان سعودی با توجه به واقعیات پیچیده امروزی منطقه خاور میانه و حاشیه خلیج فارس بیش از هر وقت دیگر به نوسازی سرویس های ویژه برای رصد کردن اوضاع و پیشبینی وضعیت منطقه برای اتخاذ تصمیمات مهم سیاسی، به ویژه در زمینه روابط با ایالات متحده که از طرفداری بی چون و چرا از عربستان سعودی دست کشید، احتیاج پیدا کرد. با عنایت به اینکه طی 2.5 سال اخیر اوضاع داخلی بسیاری از کشورهای جهان عرب به طور ریشه ای تغییر کرده است، سازمان اطلاعات سعودی به افرادی احتیاج دارد که بتوانند وظایف به اصطلاح «مدیریت بحران» را ایفا کنند که بدون تردید امیر بندر بن سلطان بن عبدالزیز آل سعود یکی از آنهاست. روز 19 جولای سال 2012 ریاست سرویس های ویژه سعودی عوض شد که این کار بموقع و درستی بود. عربستان سعودی که «غول» سیاسی و انرژتیک منطقه خلیج فارس (در کنار ایران) می باشد، باید نه فقط شراکت راهبردی با ایالات متحده را تعمیق کند بلکه در مرحله جاری سعی نماید با درجه هر چه بالاتر حرفه ای یک سری مسایل دست اول را حل نماید. در میان آنها قبل از همه اوضاع سوریه و توسعه اوضاع لبنان که با سوریه ارتباط دارد، و نیز برنامه هسته ای ایران و سرنوشت حزب الله، برقراری روابط شراکت با مصر و سران نظامی آن، شرکت به عنوان بازیگر کلیدی منطقه ای در حل و فصل مناقشه فلسطینی – اسراییلی، ادامه نفوذ در یمن، ادامه جنگ «زیر میزی» با ایران و نیز خطرات داخلی که پادشاهی به خاطر تداوم ناآرامی های شیعیان در استان شرقی و در کشور همسایه بحرین با آنها روبرو شد، شایان ذکر هستند.
در این رابطه نباید همچنین رسوایی اطلاعاتی را نادیده گرفت که شاهزاده «لمیا» دختر امیر مکرین رئیس سابق سازمان اطلاعات سعودی در مرکز آن قرار گرفت. اوایل ماه می سال 2012 در رسانههای گروهی عربی گزارش هایی منتشر شد که این شاهزاده تحت پوشش سرویس های ویژه سعودی از قاهره میلیاردها دلار از پول متعلق به خانواده حسنی مبارک را بیرون کشید و در این میان از کشتی های سعودی در دریای سرخ و از پروازهای چارتر استفاده نمود. بعید نیست که برکناری امیر مکرین از ریاست اداره اطلاعات عمومی، تلاش خانواده آل سعود برای تبرئه خود در برابر مقامات جدید مصر بوده باشد که هدف آن، کاهش اختلاف نظرهای طرفین بر سر شخصیت حسنی مبارک و خانواده او می باشد.
ظهور مجدد امیر بندر بن سلطان (که تا همین اواخر به یک نوع «فراموشی اطلاعاتی» افتاده بود) در پیش صحنه زندگی سیاسی عربستان سعودی نشان دهنده تلاش های آل سعود مبنی بر پرداختن به سیاست حسابگرانه تر، سازش ناپذیر تر و شدید تر خارجی و داخلی به منظور بازیابی وضع حقوقی رهبر بی چون و چرای منطقه ای بود. این امر در شرایط کسب نقش اساسی منطقه خاور میانه برای عربستان سعودی که ماحصل حوادث به اصطلاح «بهار عربی» بود، بسیار مبرم می باشد. نمی توان گفت که بندر بن سلطان کمتر از امیر مکرین در جنجال های مختلف دست داشته باشد. وی طی سالها فعالیت در مقام سفیر عربستان سعودی در ایالات متحده به منشأ شایعات فراوانی تبدیل شد که همه رسانههای گروهی اساسی جهان با علاقه زیادی تجدید چاپ می کردند. نام او در تحقیقات پلیس بریتانیا در زمینه فساد مالی در رابطه با پرداخت رشوه به مسئولین بریتانیایی که در امضای قراردادهای چندین میلیاردی درباره صدور انواع معاصر تسلیحات به عربستان سعودی دست داشتند، ذکر می شد. بندر بن سلطان با نخبگان سیاسی و بازرگانی آمریکا روابط تنگاتنگی برقرار کرده بود و در این محافل شهرت زیادی داشت. نباید فراموش کرد که او طی 22 سال در مقام سفیر عربستان سعودی در واشنگتن کارکرده بود. اطلاعات درباره روابط محرمانه وی با بعضی شخصیت های کلیدی راستگرای اسراییل از جمله در زمینه مسایل مربوط به حماس و سازمان آزادی بخش فلسطین و روابط با لابی اسراییلی آمریکا در دست هست.
سیلاب «دمکراسی» که خاور را لبریز کرد، در واشنگتن و پایتخت های اروپایی نگرانی به وجود آورد. همه دولت های غربی رسماً از پیروزی «دمکراسی» و در واقع اسلام گرایی افراطی در جهان عرب استقبال کردند ولی در حقیقت امر نگران از دست دادن «حکام مستبد دوست» خود شدند که غرب با آنها ساخت و پاخت هایی انجام می داد. وضعیت لیبی حد اقل برای ایالات متحده آسانتر بود زیرا آمریکا هیچ وقت از معمر قذافی پشتیبانی چندانی نمی کرد. ولی عربستان سعودی آزمایش واقعی پایبندی آمریکا به دمکراسی می باشد. ریاض شریک مهم تولید کننده نفت است که واشنگتن مدتهاست که در زمینه تثبیت بازار جهانی نفت از آن کمک می گیرد. عربستان سعودی همچنین خریدار بزرگ تسلیحات است. و مهمتر از همه این است که خاندان سلطنتی ثروت های خود را با واشنگتن تشریک کرده و دولت های بانفوذ متعددی را به دست می آورد.
ریاض در واقع یک نظام مذهب سالار توتالیتر دارد. یک مشت پیرمرد فرتوت و حدود 7 هزار شاهزاده به بلای واقعی برای این کشور 27 میلیونی تبدیل شده اند. آنجا نه انتخابات هست و نه آزادی های مدنی در حالی که غیر مسلمانان نمی توانند به طور آزاد حتی در محیط خانه خود فرایض دینی خود را ادا کنند. دولت عربستان سعودی اصول گرایی اسلامی را به شکل ارتجاعی سلفی که افراطی ترین نوع وهابیت است، در سراسر جهان گسترش می دهد در حالی که اتباع این کشور به تروریست ها کمک مالی قابل توجهی می نمایند. ولی دولت آمریکا به هیچ عنوان اعضای خانواده سلطنتی را برای اجرای اصلاحات دمکراتیک تشویق و ترغیب نمی کند. شاهزاده های ثروتمند به ارزش های سیاسی آمریکایی علاقه از خود نشان نمی دهد. رژیم ریاض از همه امکانات و پولی که دارد برای بقای وجود خود استفاده می کند. و حالا عربستان سعودی راهبرد واشنگتن را یاد گرفته و به ترویج ارزش های خود در خارج اعم از بحرین و سوریه دست زده است. ریاض تصمیم گرفت به وسیله زور جنبش دمکراتیک در حال تکوین بحرین را خفه کند و دیکتاتور خانواده آل خلیفه را روی کار باقی بگذارد و سپس رژیم لاییک بشار اسد را سرنگونی کند که از آن انتقام شکست خود در لبنان درپی قتل رفیق حریری نخست وزیر سابق را می گرفت.
رژیم سعودی قدرت مطلق سیاسی را در دست خود نگه داشته و انتخابات را به عنوان پدیده مغایر با اعتقادات اسلامی رد می کند. حتی اصلاحات محدود ملک عبدالله با مقاومت شدید اعضای خانواده سلطنتی روبرو می شود. آینده این رژیم مبهم و نومید کننده به نظر می آید. زمام امور به طور کامل در دست پسران بن سعود متمرکز شده است ولی برادرانی که پیر می شوند، در خط زنانه (زیرا مادران متفاوتی دارند) با هم اختلافات جدی دارند. پادشاه و ولی عهد به سن بالایی رسیده اند و اغلب ناخوش هستند. بزودی زمام امور به نسل بعدی منتقل خواهد شد که عواقب این روند غیر قابل پیشبینی است. این معجون انفجاری با اختلافات قبیله ای و استانی تکمیل می شود. به ظاهر، آمریکایی ها باید سعی کنند سلطنت سعودی را در جهت برقراری دمکراسی تحت تأثیر قرار دهند ولی حتی دولت بوش سعی نمی کرد این کشور را به مسیر اصلاحات سوق دهد. آمریکایی ها با مخالفان سعودی ملاقات نمی کردند، رهبران آمریکایی در جریان سفرهای خود از نظام این کشور ایراد نمی گرفتند و حتی روش استقبال سرد از مسئولین رسمی سعودی به کار گرفته نشد.
ریاض از مشاهده اعتراضات نیرومند در خاور میانه به وحشت افتاد. فناوری های جدید اطلاعاتی به خاندان سلطنتی اجازه نمی دهند فساد مالی فراگیر، مدیریت سوء و فقر را از هموطنان خود پنهان کنند ولی رژیم با حمایت ارتش و گارد ملی به خوبی مسلح موفق شد از تظاهرات گسترده اجتناب کند. گروه های نه چندان بزرگ مردم در بعضی شهرها به خصوص در قسمت شرقی کشور گرد هم می آمدند ولی آنها را زود متفرق نمودند. وقتی اعتراضات در خارج از کشور دامنه دار شد، پادشاه افزایش هزینه های اجتماعی به میزان 36 میلیارد دلار را اعلام کرد. رژیم همچنین منتقدین خود را بازداشت کرده و نیروهای امنیتی را به حال آماده باش در آورد.
این روند گسترش تندروی در میان شهروندان عربستان سعودی که فعلاً فقط خواستار اصلاحات می شوند، می تواند به سراسر منطقه خلیج فارس گسترش یابد. در حقیقت امر عربستان سعودی خطر زیادی می کند زیرا این امر می تواند به نفع ایران تمام شود. ریاض هم اکنون تهران را به تحریک ناآرامی های شیعیان متهم می کند ولی واقعیت این است که تهران به هیچ عنوان نیروی محرکه اعتراضات شیعیان استان شرقی و بحرین نیست.
رفتار ریاض می تواند سیاست عراقی را بر آشفته کند. مقتدی الصدر رهبر شیعیان مخالف آمریکا نا کنون به اعتراضات علیه رفتار عربستان سعودی دعوت کرده است. حتی آیت الله علی السیستانی رهبر شیعیان عراق که محترم ترین روحانی شیعه بوده و معمولاً از مداخله در سیاست اجتناب می کند، ریاض را به خاطر تشدید فشار به باد انتقاد گرفت. رفتار آل سعود به خطر تشدید تفرقه بین شیعه و سنی در سراسر منطقه آبستن است.
پادشاهی سعودی فعلاً جان سخت و با استقامت جلوه می کند ولی روابط آن با ایالات متحده دچار تنش فزاینده ای می شود. بزرگترین مسایل و مشکلات خاندان سعودی، مسایل داخلی هستند. منظور ما فقدان مشروعیت آنها می باشد. فرض بر آن است که آنها با خشونت به همه تهدیدهای آینده واکنش از خود نشان دهند. نایف بن عبدالعزیز وزیر کشور عربستان که نامزد دوم تاج و تخت است، این رفتار را چنین توضیح می دهد: «چیزی را که با شمشیر به دست آوردیم، با شمشیر در دست خود نگه خواهیم داشت».
در حقیقت امر، اگر چالشی فراروی این رژیم مطرح شود، امید آن به حمایت واشنگتن خواهد بود. بسیاری از افراد ذی علاقه در واشنگتن طرفدار همین خط هستند. ولی بعید است که دولت آمریکا بتواند از رژیمی ابراز حمایت بکند که تقریباً همه اصول اساسی مورد پشتیبانی ایالات متحده (دمکراسی، حقوق بشر، آزادی بیان و غیره) را نقض می کند. در این شرایط واشنگتن نمی تواند خود را حتی پشت برگ ستر اصلاحات پنهان کند.
ایران با آرامش تمام این آشوب منطقه ای را رصد می کند. تجاوز نابخرد دولت بوش به عراق یکی از مهمترین محدودیت ها را از سیاست تهران برداشت. و حالا پادشاهی عربستان سعودی ابزار نیرومند گسترش تعداد طرفداران خود در جهان عرب را به دست ایران شیعه سپرده است. دولت ایالات متحده هم اکنون مجبور می شود از ظاهرسازی تبلیغ شده به وجود روابط گرم بین واشنگتن و ریاض امتناع کند. البته همکاری در زمنیه مسایل مورد علاقه طرفین مانند سابق اهمیت زیادی خواهد داشت ولی واشنگتن مجبور می شود از رژیم سعودی فاصله بگیرد و همزمان به روند سالم سازی روابط با تهران ادامه دهد که می تواند به عنوان شریک اساسی راهبردی و عامل نیرومند تثبیت اوضاع منطقه خلیج فارس، جای عربستان سعودی را بگیرد.
«ایران رو»
ایران و بازنگری آینده در مرز های خاورمیانه
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر یفیموف,
دکتر علوم سیاسی ، مخصوصاً برای «ایران رو»
11 october 2013
به نظر می آید که کار شروع شده است. ایالات متحده که از حماقت عربستان سعودی و قطر که به ترتیب از فرط دلارهای بی شمار نفتی و گازی پررو شده و پاها را از گلیم خود درازتر کردند، به طور آشکار به اجرای برنامه های آباد کردن قومی و مذهبی خاور نزدیک و میانه ...
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر یفیموف,
دکتر علوم سیاسی ، مخصوصاً برای «ایران رو»
11 october 2013
به نظر می آید که کار شروع شده است. ایالات متحده که از حماقت عربستان سعودی و قطر که به ترتیب از فرط دلارهای بی شمار نفتی و گازی پررو شده و پاها را از گلیم خود درازتر کردند، به طور آشکار به اجرای برنامه های آباد کردن قومی و مذهبی خاور نزدیک و میانه ...
ایران و بازنگری آینده در مرز های خاورمیانه
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر یفیموف,
دکتر علوم سیاسی ، مخصوصاً برای «ایران رو»
11 october 2013
به نظر می آید که کار شروع شده است. ایالات متحده که از حماقت عربستان سعودی و قطر که به ترتیب از فرط دلارهای بی شمار نفتی و گازی پررو شده و پاها را از گلیم خود درازتر کردند، به طور آشکار به اجرای برنامه های آباد کردن قومی و مذهبی خاور نزدیک و میانه پرداخته است که کارشناسان بریتانیایی سالها پیش تهیه کردند. منظورمان قبل از همه گزارش های «سر هنری کمپبل- بنرمان» و برنامه های «برنارد لیوئیس» هستند که این دو کارشناس امور منطقه بر غیر طبیعی بودن مرزهای فعلی قومی، مذهبی و زبانی منطقه که بعد از جنگ جهانی اول در منطقه خاور نزدیک و میانه به عنوان خطوط جدا کننده تعیین شده بود، تأکید می نمودند.
بدین وسیله مسأله برقراری سلطه غرب بر منطقه از طریق «تحدید حدود» حل می شد. برای غرب دشوار بود که بدون ایجاد حوزه های مناقشات از طریق جدایی غیر طبیعی ملت ها و مذاهب این منطقه (مسلمانان اهل سنت و اهل تشیع، مسیحیان، سبایی ها، علویان دروزها و غیره) از همدیگر به کشورهایی که بر روی ویرانه های امپراطوری عثمانی به وجود آمده بودند، حکمفرمایی خود را تحمیل نماید. اصل انگلیسی «تفرقه بنداز و آقایی کن» تا به امروز اساس سیاست غرب را تشکیل می دهد. دیدگاه ها و نظریات این کارشناسان بریتانیایی پایه های محکم علمی و اسلوبی داشت که همین امر امکان تبدیل کردن شرح های نظری آنها به برنامه های مؤثر عملی را فراهم کرد.
البته، راهبرد قبلی می توانست تا چند سال دیگر و حتی بیشتر کار کند ولی عربستان سعودی و قطر که از فرط ادعاهای سیاسی باد به غبغب انداختند ولی نمی توانستند این روحیه خود را با چیزی غیر از منابع مالی پشتیبانی نمایند، تصمیم گرفتند به طور فعال در «انقلاب های عربی» که در چارچوب برنامه های آمریکایی و انگلیسی توسعه دمکراسی در خاورمیانه بروز کردند، مداخله نمایند و حتی در تعیین فرجام آنها نفوذ کنند. ولی نتیجه اش چه شد؟ دیکتاتور های فاسد قدیمی جای خود را نه به نیروهای غیر مذهبی و غرب گرایی که بر توان نیرومند نسل جوان متکی شده باشند بلکه به اسلام گرایانی دادند که اکثراً بسیار تندرو بوده و پیرو اندیشه های قرن های 20-19 و دوران فروپاشی نظام استعماری و جنگ سرد بین ایالات متحده و اتحاد شوروی هستند. آنها به ویرانی همه طرح های غربی و به کرسی نشاندن موازین وهابی نظام اجتماعی پرداختند. این موازین توسط ریاض و دوحه به افراطیون اهل سنت تحمیل می شد در حالی که این دو پادشاهی خودشان به برقراری دمکراسی و از بین بردن رژیم حکام فرسوده ای نیاز دارند که با اندیشه های سال های 1950-1940 به قدرت رسیدند.
به علت لجاجت و مداخله گستاخانه آنها، کشور تونس که در گذشته تکیه گاه دمکراسی عربی بود، اکنون در عمل به دولت اسلام گرایی تبدیل شده است؛ لیبی در عمل به سه قسمت جداگانه طرابلس، برقه و فزان (که جدیداً خودمختاری خود را اعلام کرده است) تجزیه شد؛ مصر دستخوش سلسله مناقشات داخلی مدنی بین نظامیان، نیروهای لاییک و اسلام گرایانی که دور «اخوان المسلمین» متحد شدند، شده و در آستانه خونریزی جدید قرار دارد. یمن نزدیک است به شمال و جنوب تجزیه شود و سوریه به صحنه نبرد بی امان نیروهای دولتی با مخالفان تبدیل شده است که قواعد بازی آنجا توسط نه شورشیان سوری بلکه جهادیون از کشورهای دیگر عربی تعیین و تحمیل می شود. چه رسد به عراق که آنجا شبه نظامیان اهل سنت در استان های غربی و مرکزی کار را به ایجاد منطقه «سنیستان» می برند تا با برادران اهل سنت سوریه متحد شوند. کردستان مدت ها است که خودمختاری دارد در حالی که زمان تشکیل منطقه خودمختار شیعه نشین عراق در دستور روز قرار می گیرد.
لذا واشنگتن بالاخره مضر بودن سیاست تحریک آمیزی را فهمید که عربستان سعودی و قطر در مرحله اخیر در جهت بی ثبات کردن اوضاع خاور میانه دنبال می کردند، و در این شرایط طی چرخش شدیدی به نزدیکی روابط با ایران علاقه پیدا کرد که می تواند به عنوان شریک راهبردی اساسی امریکا در خلیج فارس، این منطقه دارای میادین سرشار حامل های انرژی، جای عربستان سعودی را بگیرد. این تحول تا حد معینی در مقاله «رابین رایت» متخصص منطقه خاورمیانه منعکس شد که روز 28 سپتامبر یعنی فردای روز رأی گیری در شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره قطعنامه 2118 شورای امنیت که در آن پارامترهای اساسی از بین بردن زرادخانه های شیمیایی سوریه مشخص شد، در ضمیمه روز یکشنبه روزنامه «نیویورک تایمز» چاپ آمریکا درج گردید. نویسنده این مقاله به مقاله سرهنگ رالف پترز (Ralph Peters) تحت عنوان «مرزهای خونین: خاور میانه بهتر، می توانست چه ظاهری داشته باشد» (Blood borders: How a better Middle East would look») که در ماه ژوئن سال 2006 در مجله Armed Forces Journal درج شده بود و در آن تغییرات در مرزهای خاور میانه پیشبینی شده بود، استناد نمی کند ولی در واقع محتوای همان مقاله را با دخل و تصرف ناچیزی تکرار می نماید. به عبارت دیگر، اندیشه های سر هنری کمپبل- بنرمان و به ویژه برنارد لیوئیس که در خاور میانه برای سازمان اطلاعات انگلیس در سال های جنگ جهانی دوم کار می کرد، به صورت جدید توسط تحلیلگران عصر حاضر تکرار شده اند. از اینجا می توان نتیجه گرفت که فاتحه عربستان سعودی خوانده شده است. این کشور باید به پنج قسمت داخلی تقسیم شود که یکی از آنها یعنی استان شرقی شیعه نشین کنونی (که نام تاریخی آن الحصه می باشد) به صدور نفت به غرب پرداخته و از تقسیم درآمدهای خود با مناطق سنی نشین خودداری خواهد کرد. منطقه تاریخی حجاز مسئول مکه و مدینه، دو شهر مقدس اسلامی شده و برای آل سعود مناطق صحرایی مرکزی (منطقه تاریخی نجد) و ایدئولوژی وهابیت باقی خواهد ماند. عسیر که منطقه جنوب غربی کشور است، به احتمال قوی دوباره به یمن شمالی ادغام خواهد شد چرا که آنجا قبایل یمنی زندگی می کنند. مناطق شمالی کشور می توانند به اردن ملحق شوند. البته نویسنده همزمان سوریه را هم «تجزیه» می کند و تجزیه قومی و مذهبی فعلی عراق را که در عمل انجام شده است، مورد تأکید قرار می دهد. ولی از همه مهمتر این است که در این نقشه ایران با همین شکل کنونی خود باقی مانده و به صورت دولت عظیمی در آمده است که بر «کوتوله های» تجزیه شده عربی سایه می افکند.
این امر به چه معناست؟ آیا واشنگتن سعی می کند بدین وسیله جلوی انتقادات عربستان سعودی از روند عادی سازی روابط ایالات متحده با ایران را بگیرد؟ شبیه به همین است. تصادفی نیست که برای اولین بار در طول تاریخ شرکت عربستان سعودی در جلسات مجمع عمومی سازمان ملل متحد، سخنرانی سعود الفیصل وزیر امور خارجه این کشور که قرار بود روز 1 اکتبر ایراد شود، در پی انتشار این مقاله که از هر نظر قابل اعتنا است (و نیز بعد از رأی گیری در شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره قطعنامه 2118 و گفتگوی تلفنی حسن روحانی با باراک اوباما) لغو شد. ریاض بلافاصله سعی کرد از ایالات متحده به خاطر نزدیکی روابط با ایران ایراد بگیرد و از احتمال بیرون کشیدن دارایی خود از بانک های آمریکایی هشدار می دهد. فرار اطلاعات درباره تماس های سرویس های ویژه این پادشاهی تحت ریاست امیر بند بن سلطان با سازمان «موساد» و سازمان اطلاعات ترکیه منتشر شد. ولی این دیگر زیاده روی بود. ایالات متحده کشوری نیست که بتوان آن را تهدید کرد. تصمیم درباره ایران ناشی از منافع راهبردی آمریکاست و نمی تواند در یک ردیف با سیاست نسبت به جمهوری عربی سوریه گذاشته شود که نتیجه رشوه های شیوخ سعودی به مقامات بالای کاخ سفید بود.
از اینجا این سئوالِ از هر نظر منطقی سرچشمه می گیرد که اگر بعد از انتشار این مقاله برای اولین بار طی بیش از سی سال اخیر تماس تلفنی بین رؤسای جمهوری آمریکا و ایران برقرار شد، انتشار این مقاله باید چطور تعبیر شود؟ مفسران روزنامه معتبر «نیویورک تایمز» بسیار با سواد و وارد هستند تا در این برهه تاریخی حساس و دشوار بی دلیل مقالات اینقدر تندی را علیه متحدان آمریکا در خلیج فارس منتشر کنند. موضوع روشن به نظر می آید. این مقاله، نشاندهنده از هم جدا شدن اجتناب ناپذیر راه های سیاست سعودی و آمریکایی در خاورمیانه است. ریاض در سال های اخیر تمام خط سیاست خارجی خود را بر رویارویی با ایران شیعه و سوریه و عراق متحدان آن برقرار کرده و سعی می نمود ایالات متحده و اسراییل را به «بریدن سر مار» (یعنی رژیم آیت الله های ایران) متقاعد کند که این امر از تلگرام های وزارت امور خارجه آمریکا بر می آید که سایت «ویکی لیکس» منتشر کرد. و حالات پادشاهی سعودی ناگهان متوجه شده است که واشنگتن بدون رایزنی با آن و در واقع «چشم آن را دور دیده»، گفتگو با رقیب تاریخی عربستان را شروع می کند.
بدیهی است که رهبران آل سعود می توانند تا مدتی این پیام های نیرومند از طرف نزدیک ترین متحد خود را نادیده بگیرند ولی آنها هم اکنون به بلبشو و پریشانی افکار افتاده اند که این امر از واکنش آنها به نزدیکی روابط بین ایران و آمریکا بر می آید. آنها حتماً می فهمند که ایالات متحده به بازنگری عمیق در سیاست 20 سال اخیر خود در خاور میانه تن می دهد. اینطور که پیداست، در خط جدید آمریکا در منطقه جایی برای عربستان سعودی باقی نخواهد ماند زیرا در این منطقه ایران، اسراییل و سلسله شبه دولت های شیعی که بر ویرانه های دولتهای عربی کنونی حاشیه خلیج فارس به وجود خواهند آمد، به محور سیاست آمریکا تبدیل خواهند شد.
در اینجا جا دارد نظریه «هرج و مرج سازنده» متعلق به کندولیزا رایس وزیر اسبق امور خارجه آمریکا به خاطر آورده شود که ناظر بر توسل به زورگویی و جنگ ها در سراسر منطقه بود. هدف این کار، تغییر نقشه خاور میانه بر اساس منافع ایالات متحده، بریتانیا و اسراییل بود. این نظریه در مجموع از دو نظریه و برنامه بریتانیایی سرچشمه می گیرد. این هم مهم است که پیشرفت سریع در روابط واشنگتن – تهران در حالی صورت میگیرد که تمام منطقه خاورمیانه دستخوش جنگ ها، مناقشات و هرج و مرج شده است. به اصطلاح «بهار عربی» چند کشور اساسی پر جمعیت از جمله مصر، سوریه، عراق، لیبی، یمن و تونس را دربرگرفته است. این به اصطلاح انقلاب ها که ابتدا چنین لقبی به آنها داده شد، در بالا بردن سطح زندگی مردم و سوق دادن آنها به سوی دمکراسی هیچ سهمی ایفا نکرده اند.
با عنایت به چرخش های تاریخی در منطقه خاور میانه، عربستان سعودی و کشورهای دیگر عضو شورای همکاری کشورهای حاشیه خلیج فارس قبل از همه نگران آن شدند که ایالات متحده به ضرر منافع اعراب و به خصوص پادشاهی های محافظه کار عربستانی که به مبانی فکری قرن 17 پایبند هستند و از درون و از خارج منسوخ و کهنه شده اند، با ایران به توافق برسد. این توافقات باید بر اساس اجرای طرح هایی تنظیم شود که به موجب آنها غرب و قبل از همه ایالات متحده و بریتانیا سلطه مطلق و بی چون و چرای خود بر این منطقه دارای ذخایر سرشار حامل های انرژی را قبل از همه از طریق ادامه تجزیه آن به مجموعه های جداگانه کوچک دولتی و سیاسی اعم از شیعه، سنی، کردی و غیره تأمین خواهند کرد. تا تحقق یافتن این برنامه ها وقت زیادی باقی نمانده است.
«ایران رو»
خانه » اخبار » علم تجزیه و تحلیل
ولادیمیر یفیموف,
دکتر علوم سیاسی ، مخصوصاً برای «ایران رو»
11 october 2013
به نظر می آید که کار شروع شده است. ایالات متحده که از حماقت عربستان سعودی و قطر که به ترتیب از فرط دلارهای بی شمار نفتی و گازی پررو شده و پاها را از گلیم خود درازتر کردند، به طور آشکار به اجرای برنامه های آباد کردن قومی و مذهبی خاور نزدیک و میانه پرداخته است که کارشناسان بریتانیایی سالها پیش تهیه کردند. منظورمان قبل از همه گزارش های «سر هنری کمپبل- بنرمان» و برنامه های «برنارد لیوئیس» هستند که این دو کارشناس امور منطقه بر غیر طبیعی بودن مرزهای فعلی قومی، مذهبی و زبانی منطقه که بعد از جنگ جهانی اول در منطقه خاور نزدیک و میانه به عنوان خطوط جدا کننده تعیین شده بود، تأکید می نمودند.
بدین وسیله مسأله برقراری سلطه غرب بر منطقه از طریق «تحدید حدود» حل می شد. برای غرب دشوار بود که بدون ایجاد حوزه های مناقشات از طریق جدایی غیر طبیعی ملت ها و مذاهب این منطقه (مسلمانان اهل سنت و اهل تشیع، مسیحیان، سبایی ها، علویان دروزها و غیره) از همدیگر به کشورهایی که بر روی ویرانه های امپراطوری عثمانی به وجود آمده بودند، حکمفرمایی خود را تحمیل نماید. اصل انگلیسی «تفرقه بنداز و آقایی کن» تا به امروز اساس سیاست غرب را تشکیل می دهد. دیدگاه ها و نظریات این کارشناسان بریتانیایی پایه های محکم علمی و اسلوبی داشت که همین امر امکان تبدیل کردن شرح های نظری آنها به برنامه های مؤثر عملی را فراهم کرد.
البته، راهبرد قبلی می توانست تا چند سال دیگر و حتی بیشتر کار کند ولی عربستان سعودی و قطر که از فرط ادعاهای سیاسی باد به غبغب انداختند ولی نمی توانستند این روحیه خود را با چیزی غیر از منابع مالی پشتیبانی نمایند، تصمیم گرفتند به طور فعال در «انقلاب های عربی» که در چارچوب برنامه های آمریکایی و انگلیسی توسعه دمکراسی در خاورمیانه بروز کردند، مداخله نمایند و حتی در تعیین فرجام آنها نفوذ کنند. ولی نتیجه اش چه شد؟ دیکتاتور های فاسد قدیمی جای خود را نه به نیروهای غیر مذهبی و غرب گرایی که بر توان نیرومند نسل جوان متکی شده باشند بلکه به اسلام گرایانی دادند که اکثراً بسیار تندرو بوده و پیرو اندیشه های قرن های 20-19 و دوران فروپاشی نظام استعماری و جنگ سرد بین ایالات متحده و اتحاد شوروی هستند. آنها به ویرانی همه طرح های غربی و به کرسی نشاندن موازین وهابی نظام اجتماعی پرداختند. این موازین توسط ریاض و دوحه به افراطیون اهل سنت تحمیل می شد در حالی که این دو پادشاهی خودشان به برقراری دمکراسی و از بین بردن رژیم حکام فرسوده ای نیاز دارند که با اندیشه های سال های 1950-1940 به قدرت رسیدند.
به علت لجاجت و مداخله گستاخانه آنها، کشور تونس که در گذشته تکیه گاه دمکراسی عربی بود، اکنون در عمل به دولت اسلام گرایی تبدیل شده است؛ لیبی در عمل به سه قسمت جداگانه طرابلس، برقه و فزان (که جدیداً خودمختاری خود را اعلام کرده است) تجزیه شد؛ مصر دستخوش سلسله مناقشات داخلی مدنی بین نظامیان، نیروهای لاییک و اسلام گرایانی که دور «اخوان المسلمین» متحد شدند، شده و در آستانه خونریزی جدید قرار دارد. یمن نزدیک است به شمال و جنوب تجزیه شود و سوریه به صحنه نبرد بی امان نیروهای دولتی با مخالفان تبدیل شده است که قواعد بازی آنجا توسط نه شورشیان سوری بلکه جهادیون از کشورهای دیگر عربی تعیین و تحمیل می شود. چه رسد به عراق که آنجا شبه نظامیان اهل سنت در استان های غربی و مرکزی کار را به ایجاد منطقه «سنیستان» می برند تا با برادران اهل سنت سوریه متحد شوند. کردستان مدت ها است که خودمختاری دارد در حالی که زمان تشکیل منطقه خودمختار شیعه نشین عراق در دستور روز قرار می گیرد.
لذا واشنگتن بالاخره مضر بودن سیاست تحریک آمیزی را فهمید که عربستان سعودی و قطر در مرحله اخیر در جهت بی ثبات کردن اوضاع خاور میانه دنبال می کردند، و در این شرایط طی چرخش شدیدی به نزدیکی روابط با ایران علاقه پیدا کرد که می تواند به عنوان شریک راهبردی اساسی امریکا در خلیج فارس، این منطقه دارای میادین سرشار حامل های انرژی، جای عربستان سعودی را بگیرد. این تحول تا حد معینی در مقاله «رابین رایت» متخصص منطقه خاورمیانه منعکس شد که روز 28 سپتامبر یعنی فردای روز رأی گیری در شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره قطعنامه 2118 شورای امنیت که در آن پارامترهای اساسی از بین بردن زرادخانه های شیمیایی سوریه مشخص شد، در ضمیمه روز یکشنبه روزنامه «نیویورک تایمز» چاپ آمریکا درج گردید. نویسنده این مقاله به مقاله سرهنگ رالف پترز (Ralph Peters) تحت عنوان «مرزهای خونین: خاور میانه بهتر، می توانست چه ظاهری داشته باشد» (Blood borders: How a better Middle East would look») که در ماه ژوئن سال 2006 در مجله Armed Forces Journal درج شده بود و در آن تغییرات در مرزهای خاور میانه پیشبینی شده بود، استناد نمی کند ولی در واقع محتوای همان مقاله را با دخل و تصرف ناچیزی تکرار می نماید. به عبارت دیگر، اندیشه های سر هنری کمپبل- بنرمان و به ویژه برنارد لیوئیس که در خاور میانه برای سازمان اطلاعات انگلیس در سال های جنگ جهانی دوم کار می کرد، به صورت جدید توسط تحلیلگران عصر حاضر تکرار شده اند. از اینجا می توان نتیجه گرفت که فاتحه عربستان سعودی خوانده شده است. این کشور باید به پنج قسمت داخلی تقسیم شود که یکی از آنها یعنی استان شرقی شیعه نشین کنونی (که نام تاریخی آن الحصه می باشد) به صدور نفت به غرب پرداخته و از تقسیم درآمدهای خود با مناطق سنی نشین خودداری خواهد کرد. منطقه تاریخی حجاز مسئول مکه و مدینه، دو شهر مقدس اسلامی شده و برای آل سعود مناطق صحرایی مرکزی (منطقه تاریخی نجد) و ایدئولوژی وهابیت باقی خواهد ماند. عسیر که منطقه جنوب غربی کشور است، به احتمال قوی دوباره به یمن شمالی ادغام خواهد شد چرا که آنجا قبایل یمنی زندگی می کنند. مناطق شمالی کشور می توانند به اردن ملحق شوند. البته نویسنده همزمان سوریه را هم «تجزیه» می کند و تجزیه قومی و مذهبی فعلی عراق را که در عمل انجام شده است، مورد تأکید قرار می دهد. ولی از همه مهمتر این است که در این نقشه ایران با همین شکل کنونی خود باقی مانده و به صورت دولت عظیمی در آمده است که بر «کوتوله های» تجزیه شده عربی سایه می افکند.
این امر به چه معناست؟ آیا واشنگتن سعی می کند بدین وسیله جلوی انتقادات عربستان سعودی از روند عادی سازی روابط ایالات متحده با ایران را بگیرد؟ شبیه به همین است. تصادفی نیست که برای اولین بار در طول تاریخ شرکت عربستان سعودی در جلسات مجمع عمومی سازمان ملل متحد، سخنرانی سعود الفیصل وزیر امور خارجه این کشور که قرار بود روز 1 اکتبر ایراد شود، در پی انتشار این مقاله که از هر نظر قابل اعتنا است (و نیز بعد از رأی گیری در شورای امنیت سازمان ملل متحد درباره قطعنامه 2118 و گفتگوی تلفنی حسن روحانی با باراک اوباما) لغو شد. ریاض بلافاصله سعی کرد از ایالات متحده به خاطر نزدیکی روابط با ایران ایراد بگیرد و از احتمال بیرون کشیدن دارایی خود از بانک های آمریکایی هشدار می دهد. فرار اطلاعات درباره تماس های سرویس های ویژه این پادشاهی تحت ریاست امیر بند بن سلطان با سازمان «موساد» و سازمان اطلاعات ترکیه منتشر شد. ولی این دیگر زیاده روی بود. ایالات متحده کشوری نیست که بتوان آن را تهدید کرد. تصمیم درباره ایران ناشی از منافع راهبردی آمریکاست و نمی تواند در یک ردیف با سیاست نسبت به جمهوری عربی سوریه گذاشته شود که نتیجه رشوه های شیوخ سعودی به مقامات بالای کاخ سفید بود.
از اینجا این سئوالِ از هر نظر منطقی سرچشمه می گیرد که اگر بعد از انتشار این مقاله برای اولین بار طی بیش از سی سال اخیر تماس تلفنی بین رؤسای جمهوری آمریکا و ایران برقرار شد، انتشار این مقاله باید چطور تعبیر شود؟ مفسران روزنامه معتبر «نیویورک تایمز» بسیار با سواد و وارد هستند تا در این برهه تاریخی حساس و دشوار بی دلیل مقالات اینقدر تندی را علیه متحدان آمریکا در خلیج فارس منتشر کنند. موضوع روشن به نظر می آید. این مقاله، نشاندهنده از هم جدا شدن اجتناب ناپذیر راه های سیاست سعودی و آمریکایی در خاورمیانه است. ریاض در سال های اخیر تمام خط سیاست خارجی خود را بر رویارویی با ایران شیعه و سوریه و عراق متحدان آن برقرار کرده و سعی می نمود ایالات متحده و اسراییل را به «بریدن سر مار» (یعنی رژیم آیت الله های ایران) متقاعد کند که این امر از تلگرام های وزارت امور خارجه آمریکا بر می آید که سایت «ویکی لیکس» منتشر کرد. و حالات پادشاهی سعودی ناگهان متوجه شده است که واشنگتن بدون رایزنی با آن و در واقع «چشم آن را دور دیده»، گفتگو با رقیب تاریخی عربستان را شروع می کند.
بدیهی است که رهبران آل سعود می توانند تا مدتی این پیام های نیرومند از طرف نزدیک ترین متحد خود را نادیده بگیرند ولی آنها هم اکنون به بلبشو و پریشانی افکار افتاده اند که این امر از واکنش آنها به نزدیکی روابط بین ایران و آمریکا بر می آید. آنها حتماً می فهمند که ایالات متحده به بازنگری عمیق در سیاست 20 سال اخیر خود در خاور میانه تن می دهد. اینطور که پیداست، در خط جدید آمریکا در منطقه جایی برای عربستان سعودی باقی نخواهد ماند زیرا در این منطقه ایران، اسراییل و سلسله شبه دولت های شیعی که بر ویرانه های دولتهای عربی کنونی حاشیه خلیج فارس به وجود خواهند آمد، به محور سیاست آمریکا تبدیل خواهند شد.
در اینجا جا دارد نظریه «هرج و مرج سازنده» متعلق به کندولیزا رایس وزیر اسبق امور خارجه آمریکا به خاطر آورده شود که ناظر بر توسل به زورگویی و جنگ ها در سراسر منطقه بود. هدف این کار، تغییر نقشه خاور میانه بر اساس منافع ایالات متحده، بریتانیا و اسراییل بود. این نظریه در مجموع از دو نظریه و برنامه بریتانیایی سرچشمه می گیرد. این هم مهم است که پیشرفت سریع در روابط واشنگتن – تهران در حالی صورت میگیرد که تمام منطقه خاورمیانه دستخوش جنگ ها، مناقشات و هرج و مرج شده است. به اصطلاح «بهار عربی» چند کشور اساسی پر جمعیت از جمله مصر، سوریه، عراق، لیبی، یمن و تونس را دربرگرفته است. این به اصطلاح انقلاب ها که ابتدا چنین لقبی به آنها داده شد، در بالا بردن سطح زندگی مردم و سوق دادن آنها به سوی دمکراسی هیچ سهمی ایفا نکرده اند.
با عنایت به چرخش های تاریخی در منطقه خاور میانه، عربستان سعودی و کشورهای دیگر عضو شورای همکاری کشورهای حاشیه خلیج فارس قبل از همه نگران آن شدند که ایالات متحده به ضرر منافع اعراب و به خصوص پادشاهی های محافظه کار عربستانی که به مبانی فکری قرن 17 پایبند هستند و از درون و از خارج منسوخ و کهنه شده اند، با ایران به توافق برسد. این توافقات باید بر اساس اجرای طرح هایی تنظیم شود که به موجب آنها غرب و قبل از همه ایالات متحده و بریتانیا سلطه مطلق و بی چون و چرای خود بر این منطقه دارای ذخایر سرشار حامل های انرژی را قبل از همه از طریق ادامه تجزیه آن به مجموعه های جداگانه کوچک دولتی و سیاسی اعم از شیعه، سنی، کردی و غیره تأمین خواهند کرد. تا تحقق یافتن این برنامه ها وقت زیادی باقی نمانده است.
«ایران رو»
ستاره
دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه وقت از تو خوندنه ستاره ء ترانه هام اسم تو برای من قشنگترین آهنگه ...
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با ...
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با ...
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با این مساله پیوند ناگسستنی دارد، آشنایی خوب با این توده ها و دست کم مدتی بود وباش با آنان و آشنایی ژرف با فرهنگ و تمدن ایشان و رفتار وکردار و کنش و پندار شان است.
آن چه مربوط یه خاستگاه و باشگاه توده هایی که به یکی از زبان های گروه آلتایی یا ترکی می گردد، گستره پهناوری است که این توده ها در آن بودوباش دارند.
پراکندگی توده هایی که به گروه زبان های آلتایی (ترکی) سخن می گویند
با یک نگاه گذار به نقشه بالا می بینیم که گروه زبان های آلتایی در گستره بسیار پهناوری از اروپای خاوری تا شمال اقصای روسیه بود و باش دارند. حال پرسشی مطرح می گردد که آیا ممکن است کسی بتواند به همه گوشه های این سرزمین پهناور که شاید درازی آن به ده هزار کیلومتر برسد، برود و آن را در نورد و از نزدیک این سرزمین را ببیند و با باشندگان آن همسخن و همراز شود و با آنان یک جا زندگی کند و....
شاید دست تقدیر و سرنوشت چنین شانسی را به بنده داد تا از انگشت شمار کسانی باشم که هرگاه نه سراسر این پهنه، دست کم بخش بزرگ آن را درنوردم و سال ها با باشندگان آن یک جا زندگی کنم. بنده نیز در طول حد اقل 35 سال اخیر این خوشبختی را داشتم که در سرزمین های با باشندگان ترکی زبان بزییم، با بسیاری از آن ها آشنایی و دوستی نزدیک برپا کنم و کاوش های بسیاری هم در زمینه شناخت آن ها و مطالعه تاریخ شان انجام بدهم.
روشن است کسانی که در شمال کشور (برای مثال در مزارشریف) زندگی می کنند، خواهی نخواهی بارها از شهرهای شیرغان، میمنه، سرپل، سمنگان، خلم، کندز و... بازدید می کنند و با شمار بسیاری از توده های ترکی زبان مانند ازبیک ها، ترکمن ها، قزاق ها، قرغیز ها و...سر می خورند، با آنان دوستی و داد و سنتد می کنند، جمله ها و واژه هایی را از زبان های زیبای ترکی فرا می گیرند، غذاهای خوشمزه مانند قابلی ازبیکی و ترکمنی، قیماق و نان تنوری و ... را با اشتیاق تناول می کنند و از شنسدن موسیقی شان لذت می برند. خوب، این را هم باید به حساب شانس و تصادف بگذارم که من در مزار شریف پا به گیتی گذاشتم.
شانس دیگر در این راستا را می توانم تحصیل در دانشگاه مسکو بپندارم. درست در سپتامبر 1979 بود که برای تحصیلات عالی از کابل به سوی مسکو پرواز کردم. پس از یک ساعت و نیم پرواز هواپیمای ما در فردوگاه تاشکنت به زمین نشست. من از آوان کودکی دوست داشتم همیشه در هواپیما نزدیک دریچه بنشینم و از بالا زمین را تماشا کنم و به دقت ببینم. این بار هم همین گونه شد. به ویژه برایم بسیار جالب بود که برای نخستین بار رودآمو را می دیدیم. پس از توقف کوتاه در تاشکنت، هواپیمای ما به سوی مسکو به راه افتاد. از بخت نیک، هوا بسیار پاک و صاف بود و همه زمین ها به خوبی دیده می شد. پس از مدتی دریاچه بزرگی دیده شد. آب آن آبی رنگ و چشمنواز بود و کرانه چپ آن دیده نمی شد. (من در سیت دست چپ نشسته بودم). این دریاچه، دریاچه ارال بود.
با دویدن جلو رخدادها می خواهم با اندوه یادآور شوم که ماه اگست سال پار 2012 هنگامی که از بیشکیک به فرانکفورت بر می گشتم، هواپیمای ما از سر همین دریاچه گذشت و به جای آن آب پهناور- تنها دو حوض آب ایستاده بر جا مانده بود که بسیار به خوبی می شد کرانه های راست و چپ و حدود بالا و پایین آن را دید و رود کم آبی را که به آن می ریخت (سیر دریا یا سیحون).
به هر رو، در دوره تحصیل در مسکو، مدت چند ماه با یک محصل تاتار، یک سال با یک محصل چچنی و یک سال دیگر با یک محصل مغولستانی و یک سال هم با یک محصل آذربایجانی در خوابگاه (لیلیه) هم اتاق بودم. از این رو، این اقوام را بسیار خوب می شناسم.
همین گونه چند استاد آذری هم داشتیم.
به سال های 1980، 981 و 1982 سه بار با قطار به منطقه جزیره نمای قرم یا کریما رفته، از شهرهای سیفیروپل، افپاتوریا، یالتا، فیودوسیا، آبنای کریچ، دریای آزف، سواستوپل، کاخ و موزیم روستای باغچه سرای- پایتخت تاتارهای قرم دیدن نمودم و سه بار، هر بار دو ماه در آن جا بسر برده و سراسر این جزیره نما را می شود گفت با موتر و پیاده طی نمودم.
پس از آن، دو بار دیگر در سال های 1991 و 1992 با هواپیما به شهر سیفیروپل- پایتخت کریما و یالتا و باغچه سرای رفتم.
پس از آن، از سال 1980 تا کنون چندین بار به ازبیکستان، قزاقستان، قزغیزستان و تاجیکستان رفته ام. به سال 1982 از راه زمینی بندر هیرتان و ترمز به تاشکنت رفتم و دو روز در ترمز و یک هفته در تاشکنت ماندگار شدم.
به سال 1983 از ترمز تا دوشنبه با قطار رفتم. راه آهن در امتداد رود سرخان دریا کشیده شده است و از شهر تاریخی حصار می گذرد.
در سال 1983 مدت سه ماه در قزاقستان پراتیک داشتیم. در ماه جون از مسکو با هوپیما به شهر قره غنده پرواز کردم. تقریبا منطقه یی به درازی 1000 کیلومتر از قره غنده تا به دریاچه بالخاش را وجب به وجب با ماشین و پیاده پیمودیم. از شهرهای قرقره لینسک، قره گیلی و... بارها گذشتم. همین گونه باری از قره غنده به سوی رود ایرتیش به شهرهای آساو و پولودار سفری دو روزه داشتم. از آن جا با راه آهن تا شهر اوست کامیناگورسک در منطقه کوهستانی آلتای غربی در نزدیکی مرز چین رفتیم و نزدیک به یک هفته در آن پاییدیم. در همین سفر بود که در یک یکشنبه در دریاچه زایسان شنا کردیم.
در آینده سه بار به منطقه آلتای سفر کردم. اما دیگر به آلتای روسیه. بار نخست به سال 1992 با هواپیما از مسکو به شهر برناول رفتم. پس از پاییدن دو روزه در این شهر، سفری کاری به شهر بالاگوویشینسک در کنار دریاچه استپنوی (دشتی) داشتم که به آن جا رفتم. پس از آن به برناول برگشتم. از برناول برای یک روز سفرس تفریخی یه شهر گورنا آلتایسک- مرکز استان آلتای کوهستانی نمودم. شایان یادآوری می دانم که در آن سال ها در شرکت مشورتی آلمانی متسن کار می کردم و یک رشته پروژه ها در شهرهای گوناگون روسیه داشتیم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهرای کیمیروا و نواسیبیرسک روسیه. از شهر کیمیروا برای انجام یک رشته مسایل کاری به شهر نواکوزنتسک رفتم. این شهر در شمال خاوری آلتای کوهستانی واقع است و در آن بزرگترین کارخانه های ذوب آهن جهان واقع اند. باز هم بخت یارم بود که توانستم در یکی از روزهای تابستانی برای بازدید از شهر شیریگیش یا تاشتاگول در شمال خاوری آلتای کوهستانی بروم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهر ایکاترینبورگ. این شهر در دامنه های کوه های اورال واقع گردیده است و از شهرهای صنعتی روسیه به شمار می رود. در همین سفر بازدید کوتاه داشتم از شهر اوفا- پایتخت جمهوری باشقرستان.
در همین سال، دست سرنوشت مرا به سفری بسیار شگفتی برانگیزی کشانید. از مسکو با هواپیما سفری کردم به جزیره ساخالین در نزدیکی جاپان. هواپیمای ما بامداد به پرواز درآمد. تا دو ساعت به دلیل ابری بودن هوا، چیزی دیده نمی شد. به هرحال از فراز شهرهای ولادیمر و نژنی نوگراد گذشت. البته من در سال هال تحصیل چند بار به این شهرها رفته بودم. خوشبختانه با برآمدن خورشیدو گذشتن دو ساعت پرواز، ما بر فراز پایتخت تاتارستان رسیدیم و با گذشتن از تاتارستان بر فراز باشقیرستان- اوفه، قرغان، اومسک، ... توقفی در شهر کرسنویارسک کردیم و به سوی شهر یوژناسالخالین به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز جمهوری بوریاتسک گذشت و به آمورسک رسید. پس از آن هوا ابری شد و تا آبنای تامارسک چیزی دیده نمی شد.
پس از چند روز، از یوژناساخالینسک با هواپیما به شهر ولادی واستوک پرواز کردم. سپس از ولادی وستوک به سوی مسکو پرواز کردم. هواپیمای ما از آسمان چین گذشت و از فراز شهرهای خاربین، و های لر در نزدیکی مغولستان گذشت و دوباره پس وارد حاک روسیه شد. در نزدیکی جمهوری بوریات هواپیما دچار نقض فنی شد و خلبان اعلام کرد که ناگزیر به فرود اضطراری به شهر اولان اودی است. اولان اودی- مرکز این جمهوری است که در کرانه جنوبی دریاچه بایکال در شمال مغولستان واقع است. در جنوب این شهر، منطقه درخان و شهر اولان باتور- پایتخت مغولستان واقع گردیده است.
پس از یک روز توقف در این شهر دلگیر، که در آن در آن هنگام تقریبا هیچ چیزی یافت نمی شد و مردم آن بسیار یه مردم مغولستان همانند بودند و از زبان روسی بسیار غلیظ شان هم نمی شد به اسانس چیزی فهمید، بامداد روز دیگر باز هم به سوی مسکو به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز دریاچه بایکال گذشت و وارد جمهوری تاووه شد که پایتخت آن شهر قزل است و پس از عبور از استان آلتای کوهستانی به شهر نوواسیبیرسک برای سوخنگیری فرود آمد.
... و اما باز هم آسیا میانه. در اوایل سال 1992 برای یک مسافرت کاری به تاشکنت آمدم. سپس از آن جا با هواپیما به دوشنبه رفتم. دردمندانه اوضاع در آن هنگام در دوشنبه بسیار خراب بود. با این هم توانستم یک هفته در این شهر بمانم و دوباره به تاشکنت بیایم. این بار بخت یارم بود که توانستم از شهر زیبای سمرقند بازدید کنم. اما دردمندانه نتوانستم به همه علاقه به بخارا بروم.
بار دیگر به سال 1993 به تاشکنت آمدم و برای انجام ماموریت کاری از تاشکنت به سوی بیشکیک با موتر رهسپار شدم. در قرغیزستان نخست به بیشکیک آمدم. و سپس به منطقه قره قل و پیرامون دریاچه ایسک قول رفتم.
سفر بسیار جالبی بود. پیمودن راه اسفالتی میان تاشکنت و بیشکیک خالی از لطف نیست. نخستین شهر بزرگ سر راه چمکنت است. سپس شهر تاریخی تراز می رسد. تراز یکی از شهرهای تاریخی آسیای میانه است. که به گونه سنتی پایتخت توران اسطوره یی بوده است. همین شهر زمانی از سوی اسماعیل سامانی گرفته شد و به گستره سامانیان درآمد. در دوره قره خانیان، همین تراز پایتخت نخستین دولت قره خانی بود. زمانی رودکی در وصف آن چنین سروده بود:
روی به محراب نهادن چه سود- دل به بخارا و بتان تراز
ایزد ما وسوسه عاشقی- از تو پذیرد، نپذیرد نماز.
به هر رو بزرگراه تاشکنت- بیشکیک در منطقه اوی تال دو شاخه می شود که یکی آن به سوی شهر تاریخی چو و از آن جا به سوی آلماآتی (سیبستان) پایتخت قزاقستان و شاخه دیگر آن به سوی بیشکیک- پایتخت قرغیزستان می رود. به هر رو، پس از دو روز پاییدن در بیشکیک به سوی شهر قره قل که در خاور دریاچه ایسیک قل واقع است، به راه افتادم. پس از گذشت از شهرهای توماق و بالقچی و پیمودن سراسر مرزهای جنوبی دریاچه ایسک قول از جمله شهرهای بوکونبایف و قزل سو سر انجام به شهر قره قل رسیدم و پس از دو روز پاییدن در آن دوبار این با از راه شمال دریاچه به سوی بیشکیک رهسپار شدم. بزرگترین شهر کرانه های شمالی دریاچه- چولگون آتا نام دارد که برای صرف نان در آن پایین شدیم. پس از یک شب اقامت در بیشکیک برای استراحت در رهایشگاه اورورا دوباره به کرانه جنوبی دریاچه رفتم. این استراحتگاه در زمان شوروی پیشین ویژه رهبران حزبی بود. ماگفته نماند که آب این دریاچه از پاکترین آب های جهان است.
به هر رو، بامداد روز دیگر دوباره با ماشین به سوی تاشکنت به راه افتادم. ناگفته نماند که در آن هنگام خانواده ما از افغانستان مهاجر شده و در تاشکنت در محله آیبیک بودوباش داشتند. این بار موتر از مسیر دیگری به راه افتاد. نخست از بالقچی به سوی اعماق خاک قرغیزستان رهسپار شدیم. پس از چندی به شهر کوچکورکا رسیدیم. از این شهر یک راه به سوی جنوب به چین می رود که یکراست به کاشغر می رسد. راه دیگر به سوی دره معروف فرغانه است. و ما درست به همین راه رهسپار شدیم. پس از پیمودن راه دور و دراز و به قول معروف هی میدان وطی میدان به دریاچه معروف توقتوگل رسیدیم که در آن بند برق و ذخیره آبی بزرگی ساخته اند. سپس به سوی جلال آباد رفتیم که بزرگترین شهر در جنوب کشور به شمار می رود. از جلال آباد وارد ازبیکستان شدیم و با گذشت از شهرک خان آباد که در آن پایگاه هوایی بزرگی واقع است و آخرین نقطه مرزی میان قرغیرستان و ازبیکستان به شمار می رود، به سوی اندیجان روان شدیم.
از اندیجان یک راه به سوی جنوب به شهر اوش می انجامد که سپس به تاجیکستان- شهر دوشنبه می رسد. خوب، اما ما در مسیر تاشکنت راهی شدیم و در سر راه از نزدیکی شهرهای نمنگان و فرغانه گذشتیم و به خوقند رسیدیم. آن گاه از پلی که بر فراز رود سیردریا ساخته شده است، گذشتیم و با عبور از شهرهای انگرین (آهنگران) و آلمالق و توی تپه به تاشکنت رسیدیم.
به هر رو، هر چه بود، باز هم دست تقدیر مرا به قزاقستان و قزغیزستان کشید. این بار در سال های 2006- 2009 به عنوان سفیر افغانستان در این دو کشور کار کردم. روشن است در این سال ها بارها در مسیر 1300 کیلومتری آستانه- آلماآتی با هواپیما و قطار و نیز در مسیر آستانه- فرانکفورت با هواپیما سفر کردم. همین گونه چند بار از آلماآتی به بیشکیک با موتر در رفت و آمد بودم.
.
در این سال ها تقریبا با همه دولتمردان و رجال بنام قزاقستان، ازبیکستان، قرغیزستان و تاجیکستان و همین گونه بزرگترین استادان و پرفیسورها و رییسان انستیتوت های پژوهشی این کشورها آشنایی پیدا نمودم و در بسیاری از سیمینارها، کنفرانس ها و نشست های شان اشتراک ورزیدم. کتاب های بسیاری را هم خواندم. همه این سفرها و مطالعات به بینش و دانشم در باره باشندگان این سرزمین ها می افزود. در جریان کار به عنوان سفیر، از نزدیک با بسیاری از سفیران و هیات های رسمی کشورهای ازبیکستان، قزغیزستان، ترکمنستان،آذربایجان، ترکیه و...دوستی و آشنایی نزدیک و رفت و آمد داشتم و شب ها و روزهای بسیاری را با آنان گذارانیدم و روشن است پیوسته با شمار بسیاری از دولتمردان و نیز مردم عادی قزاقستان و قرغیزستان و نیز بسیاری از کارشناسان خارجی که با این کشورها سر و کار دارند، از جمله شمار بسیار کارشناسان خاورشناس و اسلام شناس و ترک شناس سر و کار پیدا کردم
اگر از چند سفر دیگر هم یاد نکنم، شاید این نوشته ناقص بنماند و آن این که چند بار با هواپیما از آلماآتی به دوشنبه و سه بار از دوشنبه به فرانکفورت پرواز نموده ام که سراسر گستره قرغیرستان و بخش بزرگی از گستره قزاقستان از جمله بیابان های معروف قره قل و قزل قل و پهنای دریچه ارال و دریای کسپین و قفقاز (گستره آذربایجان و گرجستان) را در دایره دید قرار می دهد.
آن چه مربوط به قفقاز می گردد، تا کنون دو بار در فرودگاه باکو ترانزیت نشسته ام و هر دو بار از راه باکو به سوی مسکو پرواز نموده ام که بر سر راه از فراز داغستان و چچنستان و جمهوری قلمقستان و آستراخان و لگاگراد می گذرد.
ناگفته نماند که همین گونه با بسیاری از دانشمندان و استادان آذری ایرانی و ازبیکستانی هم آشنایی و دوستی دارم. در سال های 2003- 2006 همه ساله سه، چهار بار به تهران، مشهد، اصفهان و شیراز و شمال سفرهایی می نمودم و در بسیاری از کنفرانس ها و نشست ها در باره آسیای میانه و قفقاز اشتراک می ورزیدم. روشن است هر باری که به تهران پرواز می کردیم، حسب سنت دیرین از هواپیما به دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. به ویژه هرگاه پرواز از فراز مناطق شمالی کشور- مزارشریف- شبرغان- میمنه- بادغیس- هرات- مشهد- تهران می بود.
به همین ترتیب، در این سال ها و پس از آن، با انجام سفرهای پی در پی به استانبول و آنکارا با بسیاری از دانشمندان کشور ترکیه نیز آشنایی پیدا نمودم و چند بار در کنفرانس ها و سیمینارهای شان اشتراک ورزیدم. باری هم از استانبول تا آنکارا با بوس رفتم و دوباره برگشتم. در سفرهایی چند باره از کابل به فرانکفورت و برعکس، بارها از فراز کشورهای ترکمنستان، آذربایجان، گرجستان، ترکیه، بلغاریا و... می گذشتم و هر باری که هوا روشن می بود، با دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. باری هم هواپیمای ما برای سوختگیری در شهر ارزروم- مرکز کردستان ترکیه فرود آمده بود.
به سال 2011 قرار بود برای اشتراک در یک کنفرانس به ارومچی بروم. ویزا هم گرفتم اما دردمندانه بنا به دلایلی نتوانستم بروم. البته، بسیار امیدوار هستم به این کار موفق شوم. بازدید از کاشغر و تورفان و ارومچی از آرزوهای دیرینم است. حال اگر این آرزویم در کنار سفر به باکو و عشق آباد و تبریز برآورده شود، ماموریت بزرگ آشنایی با سراسر پهنای سرزمین های با باشندگان ترکی زبان تقریبا کامل خواهد شد.
این گونه، شاید من از انگشت شمار کسانی باشم که تقریبا سراسر گستره پهناور چند هزار کیلومتری را که در آن باشندگان ترکی زبان به سر می برند، پیموده باشم. البته اگر زندگی باشد، شاید این روند، ادامه پیدا نماید.
در بخش های بعدی مقاله به اصل موضوع خواهیم پرداخت.
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با این مساله پیوند ناگسستنی دارد، آشنایی خوب با این توده ها و دست کم مدتی بود وباش با آنان و آشنایی ژرف با فرهنگ و تمدن ایشان و رفتار وکردار و کنش و پندار شان است.
آن چه مربوط یه خاستگاه و باشگاه توده هایی که به یکی از زبان های گروه آلتایی یا ترکی می گردد، گستره پهناوری است که این توده ها در آن بودوباش دارند.
پراکندگی توده هایی که به گروه زبان های آلتایی (ترکی) سخن می گویند
با یک نگاه گذار به نقشه بالا می بینیم که گروه زبان های آلتایی در گستره بسیار پهناوری از اروپای خاوری تا شمال اقصای روسیه بود و باش دارند. حال پرسشی مطرح می گردد که آیا ممکن است کسی بتواند به همه گوشه های این سرزمین پهناور که شاید درازی آن به ده هزار کیلومتر برسد، برود و آن را در نورد و از نزدیک این سرزمین را ببیند و با باشندگان آن همسخن و همراز شود و با آنان یک جا زندگی کند و....
شاید دست تقدیر و سرنوشت چنین شانسی را به بنده داد تا از انگشت شمار کسانی باشم که هرگاه نه سراسر این پهنه، دست کم بخش بزرگ آن را درنوردم و سال ها با باشندگان آن یک جا زندگی کنم. بنده نیز در طول حد اقل 35 سال اخیر این خوشبختی را داشتم که در سرزمین های با باشندگان ترکی زبان بزییم، با بسیاری از آن ها آشنایی و دوستی نزدیک برپا کنم و کاوش های بسیاری هم در زمینه شناخت آن ها و مطالعه تاریخ شان انجام بدهم.
روشن است کسانی که در شمال کشور (برای مثال در مزارشریف) زندگی می کنند، خواهی نخواهی بارها از شهرهای شیرغان، میمنه، سرپل، سمنگان، خلم، کندز و... بازدید می کنند و با شمار بسیاری از توده های ترکی زبان مانند ازبیک ها، ترکمن ها، قزاق ها، قرغیز ها و...سر می خورند، با آنان دوستی و داد و سنتد می کنند، جمله ها و واژه هایی را از زبان های زیبای ترکی فرا می گیرند، غذاهای خوشمزه مانند قابلی ازبیکی و ترکمنی، قیماق و نان تنوری و ... را با اشتیاق تناول می کنند و از شنسدن موسیقی شان لذت می برند. خوب، این را هم باید به حساب شانس و تصادف بگذارم که من در مزار شریف پا به گیتی گذاشتم.
شانس دیگر در این راستا را می توانم تحصیل در دانشگاه مسکو بپندارم. درست در سپتامبر 1979 بود که برای تحصیلات عالی از کابل به سوی مسکو پرواز کردم. پس از یک ساعت و نیم پرواز هواپیمای ما در فردوگاه تاشکنت به زمین نشست. من از آوان کودکی دوست داشتم همیشه در هواپیما نزدیک دریچه بنشینم و از بالا زمین را تماشا کنم و به دقت ببینم. این بار هم همین گونه شد. به ویژه برایم بسیار جالب بود که برای نخستین بار رودآمو را می دیدیم. پس از توقف کوتاه در تاشکنت، هواپیمای ما به سوی مسکو به راه افتاد. از بخت نیک، هوا بسیار پاک و صاف بود و همه زمین ها به خوبی دیده می شد. پس از مدتی دریاچه بزرگی دیده شد. آب آن آبی رنگ و چشمنواز بود و کرانه چپ آن دیده نمی شد. (من در سیت دست چپ نشسته بودم). این دریاچه، دریاچه ارال بود.
با دویدن جلو رخدادها می خواهم با اندوه یادآور شوم که ماه اگست سال پار 2012 هنگامی که از بیشکیک به فرانکفورت بر می گشتم، هواپیمای ما از سر همین دریاچه گذشت و به جای آن آب پهناور- تنها دو حوض آب ایستاده بر جا مانده بود که بسیار به خوبی می شد کرانه های راست و چپ و حدود بالا و پایین آن را دید و رود کم آبی را که به آن می ریخت (سیر دریا یا سیحون).
به هر رو، در دوره تحصیل در مسکو، مدت چند ماه با یک محصل تاتار، یک سال با یک محصل چچنی و یک سال دیگر با یک محصل مغولستانی و یک سال هم با یک محصل آذربایجانی در خوابگاه (لیلیه) هم اتاق بودم. از این رو، این اقوام را بسیار خوب می شناسم.
همین گونه چند استاد آذری هم داشتیم.
به سال های 1980، 981 و 1982 سه بار با قطار به منطقه جزیره نمای قرم یا کریما رفته، از شهرهای سیفیروپل، افپاتوریا، یالتا، فیودوسیا، آبنای کریچ، دریای آزف، سواستوپل، کاخ و موزیم روستای باغچه سرای- پایتخت تاتارهای قرم دیدن نمودم و سه بار، هر بار دو ماه در آن جا بسر برده و سراسر این جزیره نما را می شود گفت با موتر و پیاده طی نمودم.
پس از آن، دو بار دیگر در سال های 1991 و 1992 با هواپیما به شهر سیفیروپل- پایتخت کریما و یالتا و باغچه سرای رفتم.
پس از آن، از سال 1980 تا کنون چندین بار به ازبیکستان، قزاقستان، قزغیزستان و تاجیکستان رفته ام. به سال 1982 از راه زمینی بندر هیرتان و ترمز به تاشکنت رفتم و دو روز در ترمز و یک هفته در تاشکنت ماندگار شدم.
به سال 1983 از ترمز تا دوشنبه با قطار رفتم. راه آهن در امتداد رود سرخان دریا کشیده شده است و از شهر تاریخی حصار می گذرد.
در سال 1983 مدت سه ماه در قزاقستان پراتیک داشتیم. در ماه جون از مسکو با هوپیما به شهر قره غنده پرواز کردم. تقریبا منطقه یی به درازی 1000 کیلومتر از قره غنده تا به دریاچه بالخاش را وجب به وجب با ماشین و پیاده پیمودیم. از شهرهای قرقره لینسک، قره گیلی و... بارها گذشتم. همین گونه باری از قره غنده به سوی رود ایرتیش به شهرهای آساو و پولودار سفری دو روزه داشتم. از آن جا با راه آهن تا شهر اوست کامیناگورسک در منطقه کوهستانی آلتای غربی در نزدیکی مرز چین رفتیم و نزدیک به یک هفته در آن پاییدیم. در همین سفر بود که در یک یکشنبه در دریاچه زایسان شنا کردیم.
در آینده سه بار به منطقه آلتای سفر کردم. اما دیگر به آلتای روسیه. بار نخست به سال 1992 با هواپیما از مسکو به شهر برناول رفتم. پس از پاییدن دو روزه در این شهر، سفری کاری به شهر بالاگوویشینسک در کنار دریاچه استپنوی (دشتی) داشتم که به آن جا رفتم. پس از آن به برناول برگشتم. از برناول برای یک روز سفرس تفریخی یه شهر گورنا آلتایسک- مرکز استان آلتای کوهستانی نمودم. شایان یادآوری می دانم که در آن سال ها در شرکت مشورتی آلمانی متسن کار می کردم و یک رشته پروژه ها در شهرهای گوناگون روسیه داشتیم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهرای کیمیروا و نواسیبیرسک روسیه. از شهر کیمیروا برای انجام یک رشته مسایل کاری به شهر نواکوزنتسک رفتم. این شهر در شمال خاوری آلتای کوهستانی واقع است و در آن بزرگترین کارخانه های ذوب آهن جهان واقع اند. باز هم بخت یارم بود که توانستم در یکی از روزهای تابستانی برای بازدید از شهر شیریگیش یا تاشتاگول در شمال خاوری آلتای کوهستانی بروم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهر ایکاترینبورگ. این شهر در دامنه های کوه های اورال واقع گردیده است و از شهرهای صنعتی روسیه به شمار می رود. در همین سفر بازدید کوتاه داشتم از شهر اوفا- پایتخت جمهوری باشقرستان.
در همین سال، دست سرنوشت مرا به سفری بسیار شگفتی برانگیزی کشانید. از مسکو با هواپیما سفری کردم به جزیره ساخالین در نزدیکی جاپان. هواپیمای ما بامداد به پرواز درآمد. تا دو ساعت به دلیل ابری بودن هوا، چیزی دیده نمی شد. به هرحال از فراز شهرهای ولادیمر و نژنی نوگراد گذشت. البته من در سال هال تحصیل چند بار به این شهرها رفته بودم. خوشبختانه با برآمدن خورشیدو گذشتن دو ساعت پرواز، ما بر فراز پایتخت تاتارستان رسیدیم و با گذشتن از تاتارستان بر فراز باشقیرستان- اوفه، قرغان، اومسک، ... توقفی در شهر کرسنویارسک کردیم و به سوی شهر یوژناسالخالین به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز جمهوری بوریاتسک گذشت و به آمورسک رسید. پس از آن هوا ابری شد و تا آبنای تامارسک چیزی دیده نمی شد.
پس از چند روز، از یوژناساخالینسک با هواپیما به شهر ولادی واستوک پرواز کردم. سپس از ولادی وستوک به سوی مسکو پرواز کردم. هواپیمای ما از آسمان چین گذشت و از فراز شهرهای خاربین، و های لر در نزدیکی مغولستان گذشت و دوباره پس وارد حاک روسیه شد. در نزدیکی جمهوری بوریات هواپیما دچار نقض فنی شد و خلبان اعلام کرد که ناگزیر به فرود اضطراری به شهر اولان اودی است. اولان اودی- مرکز این جمهوری است که در کرانه جنوبی دریاچه بایکال در شمال مغولستان واقع است. در جنوب این شهر، منطقه درخان و شهر اولان باتور- پایتخت مغولستان واقع گردیده است.
پس از یک روز توقف در این شهر دلگیر، که در آن در آن هنگام تقریبا هیچ چیزی یافت نمی شد و مردم آن بسیار یه مردم مغولستان همانند بودند و از زبان روسی بسیار غلیظ شان هم نمی شد به اسانس چیزی فهمید، بامداد روز دیگر باز هم به سوی مسکو به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز دریاچه بایکال گذشت و وارد جمهوری تاووه شد که پایتخت آن شهر قزل است و پس از عبور از استان آلتای کوهستانی به شهر نوواسیبیرسک برای سوخنگیری فرود آمد.
... و اما باز هم آسیا میانه. در اوایل سال 1992 برای یک مسافرت کاری به تاشکنت آمدم. سپس از آن جا با هواپیما به دوشنبه رفتم. دردمندانه اوضاع در آن هنگام در دوشنبه بسیار خراب بود. با این هم توانستم یک هفته در این شهر بمانم و دوباره به تاشکنت بیایم. این بار بخت یارم بود که توانستم از شهر زیبای سمرقند بازدید کنم. اما دردمندانه نتوانستم به همه علاقه به بخارا بروم.
بار دیگر به سال 1993 به تاشکنت آمدم و برای انجام ماموریت کاری از تاشکنت به سوی بیشکیک با موتر رهسپار شدم. در قرغیزستان نخست به بیشکیک آمدم. و سپس به منطقه قره قل و پیرامون دریاچه ایسک قول رفتم.
سفر بسیار جالبی بود. پیمودن راه اسفالتی میان تاشکنت و بیشکیک خالی از لطف نیست. نخستین شهر بزرگ سر راه چمکنت است. سپس شهر تاریخی تراز می رسد. تراز یکی از شهرهای تاریخی آسیای میانه است. که به گونه سنتی پایتخت توران اسطوره یی بوده است. همین شهر زمانی از سوی اسماعیل سامانی گرفته شد و به گستره سامانیان درآمد. در دوره قره خانیان، همین تراز پایتخت نخستین دولت قره خانی بود. زمانی رودکی در وصف آن چنین سروده بود:
روی به محراب نهادن چه سود- دل به بخارا و بتان تراز
ایزد ما وسوسه عاشقی- از تو پذیرد، نپذیرد نماز.
به هر رو بزرگراه تاشکنت- بیشکیک در منطقه اوی تال دو شاخه می شود که یکی آن به سوی شهر تاریخی چو و از آن جا به سوی آلماآتی (سیبستان) پایتخت قزاقستان و شاخه دیگر آن به سوی بیشکیک- پایتخت قرغیزستان می رود. به هر رو، پس از دو روز پاییدن در بیشکیک به سوی شهر قره قل که در خاور دریاچه ایسیک قل واقع است، به راه افتادم. پس از گذشت از شهرهای توماق و بالقچی و پیمودن سراسر مرزهای جنوبی دریاچه ایسک قول از جمله شهرهای بوکونبایف و قزل سو سر انجام به شهر قره قل رسیدم و پس از دو روز پاییدن در آن دوبار این با از راه شمال دریاچه به سوی بیشکیک رهسپار شدم. بزرگترین شهر کرانه های شمالی دریاچه- چولگون آتا نام دارد که برای صرف نان در آن پایین شدیم. پس از یک شب اقامت در بیشکیک برای استراحت در رهایشگاه اورورا دوباره به کرانه جنوبی دریاچه رفتم. این استراحتگاه در زمان شوروی پیشین ویژه رهبران حزبی بود. ماگفته نماند که آب این دریاچه از پاکترین آب های جهان است.
به هر رو، بامداد روز دیگر دوباره با ماشین به سوی تاشکنت به راه افتادم. ناگفته نماند که در آن هنگام خانواده ما از افغانستان مهاجر شده و در تاشکنت در محله آیبیک بودوباش داشتند. این بار موتر از مسیر دیگری به راه افتاد. نخست از بالقچی به سوی اعماق خاک قرغیزستان رهسپار شدیم. پس از چندی به شهر کوچکورکا رسیدیم. از این شهر یک راه به سوی جنوب به چین می رود که یکراست به کاشغر می رسد. راه دیگر به سوی دره معروف فرغانه است. و ما درست به همین راه رهسپار شدیم. پس از پیمودن راه دور و دراز و به قول معروف هی میدان وطی میدان به دریاچه معروف توقتوگل رسیدیم که در آن بند برق و ذخیره آبی بزرگی ساخته اند. سپس به سوی جلال آباد رفتیم که بزرگترین شهر در جنوب کشور به شمار می رود. از جلال آباد وارد ازبیکستان شدیم و با گذشت از شهرک خان آباد که در آن پایگاه هوایی بزرگی واقع است و آخرین نقطه مرزی میان قرغیرستان و ازبیکستان به شمار می رود، به سوی اندیجان روان شدیم.
از اندیجان یک راه به سوی جنوب به شهر اوش می انجامد که سپس به تاجیکستان- شهر دوشنبه می رسد. خوب، اما ما در مسیر تاشکنت راهی شدیم و در سر راه از نزدیکی شهرهای نمنگان و فرغانه گذشتیم و به خوقند رسیدیم. آن گاه از پلی که بر فراز رود سیردریا ساخته شده است، گذشتیم و با عبور از شهرهای انگرین (آهنگران) و آلمالق و توی تپه به تاشکنت رسیدیم.
به هر رو، هر چه بود، باز هم دست تقدیر مرا به قزاقستان و قزغیزستان کشید. این بار در سال های 2006- 2009 به عنوان سفیر افغانستان در این دو کشور کار کردم. روشن است در این سال ها بارها در مسیر 1300 کیلومتری آستانه- آلماآتی با هواپیما و قطار و نیز در مسیر آستانه- فرانکفورت با هواپیما سفر کردم. همین گونه چند بار از آلماآتی به بیشکیک با موتر در رفت و آمد بودم.
.
در این سال ها تقریبا با همه دولتمردان و رجال بنام قزاقستان، ازبیکستان، قرغیزستان و تاجیکستان و همین گونه بزرگترین استادان و پرفیسورها و رییسان انستیتوت های پژوهشی این کشورها آشنایی پیدا نمودم و در بسیاری از سیمینارها، کنفرانس ها و نشست های شان اشتراک ورزیدم. کتاب های بسیاری را هم خواندم. همه این سفرها و مطالعات به بینش و دانشم در باره باشندگان این سرزمین ها می افزود. در جریان کار به عنوان سفیر، از نزدیک با بسیاری از سفیران و هیات های رسمی کشورهای ازبیکستان، قزغیزستان، ترکمنستان،آذربایجان، ترکیه و...دوستی و آشنایی نزدیک و رفت و آمد داشتم و شب ها و روزهای بسیاری را با آنان گذارانیدم و روشن است پیوسته با شمار بسیاری از دولتمردان و نیز مردم عادی قزاقستان و قرغیزستان و نیز بسیاری از کارشناسان خارجی که با این کشورها سر و کار دارند، از جمله شمار بسیار کارشناسان خاورشناس و اسلام شناس و ترک شناس سر و کار پیدا کردم
اگر از چند سفر دیگر هم یاد نکنم، شاید این نوشته ناقص بنماند و آن این که چند بار با هواپیما از آلماآتی به دوشنبه و سه بار از دوشنبه به فرانکفورت پرواز نموده ام که سراسر گستره قرغیرستان و بخش بزرگی از گستره قزاقستان از جمله بیابان های معروف قره قل و قزل قل و پهنای دریچه ارال و دریای کسپین و قفقاز (گستره آذربایجان و گرجستان) را در دایره دید قرار می دهد.
آن چه مربوط به قفقاز می گردد، تا کنون دو بار در فرودگاه باکو ترانزیت نشسته ام و هر دو بار از راه باکو به سوی مسکو پرواز نموده ام که بر سر راه از فراز داغستان و چچنستان و جمهوری قلمقستان و آستراخان و لگاگراد می گذرد.
ناگفته نماند که همین گونه با بسیاری از دانشمندان و استادان آذری ایرانی و ازبیکستانی هم آشنایی و دوستی دارم. در سال های 2003- 2006 همه ساله سه، چهار بار به تهران، مشهد، اصفهان و شیراز و شمال سفرهایی می نمودم و در بسیاری از کنفرانس ها و نشست ها در باره آسیای میانه و قفقاز اشتراک می ورزیدم. روشن است هر باری که به تهران پرواز می کردیم، حسب سنت دیرین از هواپیما به دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. به ویژه هرگاه پرواز از فراز مناطق شمالی کشور- مزارشریف- شبرغان- میمنه- بادغیس- هرات- مشهد- تهران می بود.
به همین ترتیب، در این سال ها و پس از آن، با انجام سفرهای پی در پی به استانبول و آنکارا با بسیاری از دانشمندان کشور ترکیه نیز آشنایی پیدا نمودم و چند بار در کنفرانس ها و سیمینارهای شان اشتراک ورزیدم. باری هم از استانبول تا آنکارا با بوس رفتم و دوباره برگشتم. در سفرهایی چند باره از کابل به فرانکفورت و برعکس، بارها از فراز کشورهای ترکمنستان، آذربایجان، گرجستان، ترکیه، بلغاریا و... می گذشتم و هر باری که هوا روشن می بود، با دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. باری هم هواپیمای ما برای سوختگیری در شهر ارزروم- مرکز کردستان ترکیه فرود آمده بود.
به سال 2011 قرار بود برای اشتراک در یک کنفرانس به ارومچی بروم. ویزا هم گرفتم اما دردمندانه بنا به دلایلی نتوانستم بروم. البته، بسیار امیدوار هستم به این کار موفق شوم. بازدید از کاشغر و تورفان و ارومچی از آرزوهای دیرینم است. حال اگر این آرزویم در کنار سفر به باکو و عشق آباد و تبریز برآورده شود، ماموریت بزرگ آشنایی با سراسر پهنای سرزمین های با باشندگان ترکی زبان تقریبا کامل خواهد شد.
این گونه، شاید من از انگشت شمار کسانی باشم که تقریبا سراسر گستره پهناور چند هزار کیلومتری را که در آن باشندگان ترکی زبان به سر می برند، پیموده باشم. البته اگر زندگی باشد، شاید این روند، ادامه پیدا نماید.
در بخش های بعدی مقاله به اصل موضوع خواهیم پرداخت.
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با ...
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با ...
عزیز آریانفر
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با این مساله پیوند ناگسستنی دارد، آشنایی خوب با این توده ها و دست کم مدتی بود وباش با آنان و آشنایی ژرف با فرهنگ و تمدن ایشان و رفتار وکردار و کنش و پندار شان است.
آن چه مربوط یه خاستگاه و باشگاه توده هایی که به یکی از زبان های گروه آلتایی یا ترکی می گردد، گستره پهناوری است که این توده ها در آن بودوباش دارند.
پراکندگی توده هایی که به گروه زبان های آلتایی (ترکی) سخن می گویند
با یک نگاه گذار به نقشه بالا می بینیم که گروه زبان های آلتایی در گستره بسیار پهناوری از اروپای خاوری تا شمال اقصای روسیه بود و باش دارند. حال پرسشی مطرح می گردد که آیا ممکن است کسی بتواند به همه گوشه های این سرزمین پهناور که شاید درازی آن به ده هزار کیلومتر برسد، برود و آن را در نورد و از نزدیک این سرزمین را ببیند و با باشندگان آن همسخن و همراز شود و با آنان یک جا زندگی کند و....
شاید دست تقدیر و سرنوشت چنین شانسی را به بنده داد تا از انگشت شمار کسانی باشم که هرگاه نه سراسر این پهنه، دست کم بخش بزرگ آن را درنوردم و سال ها با باشندگان آن یک جا زندگی کنم. بنده نیز در طول حد اقل 35 سال اخیر این خوشبختی را داشتم که در سرزمین های با باشندگان ترکی زبان بزییم، با بسیاری از آن ها آشنایی و دوستی نزدیک برپا کنم و کاوش های بسیاری هم در زمینه شناخت آن ها و مطالعه تاریخ شان انجام بدهم.
روشن است کسانی که در شمال کشور (برای مثال در مزارشریف) زندگی می کنند، خواهی نخواهی بارها از شهرهای شیرغان، میمنه، سرپل، سمنگان، خلم، کندز و... بازدید می کنند و با شمار بسیاری از توده های ترکی زبان مانند ازبیک ها، ترکمن ها، قزاق ها، قرغیز ها و...سر می خورند، با آنان دوستی و داد و سنتد می کنند، جمله ها و واژه هایی را از زبان های زیبای ترکی فرا می گیرند، غذاهای خوشمزه مانند قابلی ازبیکی و ترکمنی، قیماق و نان تنوری و ... را با اشتیاق تناول می کنند و از شنسدن موسیقی شان لذت می برند. خوب، این را هم باید به حساب شانس و تصادف بگذارم که من در مزار شریف پا به گیتی گذاشتم.
شانس دیگر در این راستا را می توانم تحیصل در دانشگاه مسکو بپندارم. درست در سپتامبر 1979 بود که برای تحصیلات عالی از کابل به سوی مسکو پرواز کردم. پس از یک ساعت و نیم پرواز هواپیمای ما در فردوگاه تاشکنت به زمین نشست. من از آوان کودکی دوست داشتم همیشه در هواپیما نزدیک دریچه بنشینم و از بالا زمین را تماشا کنم و به دقت ببینم. این بار هم همین گونه شد. به ویژه برایم بسیار جالب بود که برای نخستین بار رودآمو را می دیدیم. پس از توقف کوتاه در تاشکنت، هواپیمای ما به سوی مسکو به راه افتاد. از بخت نیک، هوا بسیار پاک و صاف بود و همه زمین ها به خوبی دیده می شد. پس از مدتی دریاچه بزرگی دیده شد. آب آن آبی رنگ و چشمنواز بود و کرانه چپ آن دیده نمی شد. (من در سیت دست چپ نشسته بودم). این دریاچه، دریاچه ارال بود.
با دویدن جلو رخدادها می خواهم با اندوه یادآور شوم که ماه اگست سال پار 2012 هنگامی که از بیشکیک به فرانکفورت بر می گشتم، هواپیمای ما از سر همین دریاچه گذشت و به جای آن آب پهناور- تنها دو حوض آب ایستاده بر جا مانده بود که بسیار به خوبی می شد کرانه های راست و چپ و حدود بالا و پایین آن را دید و رود کم آبی را که به آن می ریخت (سیر دریا یا سیحون).
به هر رو، در دوره تحصیل در مسکو، مدت چند ماه با یک محصل تاتار، یک سال با یک محصل چچنی و یک سال دیگر با یک محصل مغولستانی و یک سال هم با یک محصل آذربایجانی در لیلیله هم اتاق بودم. از این رو، این اقوام را بسیار خوب می شناسم.
همین گونه چند استاد آذری هم داشتیم.
به سال های 1980، 981 و 1982 سه بار با قطار به منطقه جزیره نمای قرم یا کریما رفته، از شهرهای سیفیروپل، افپاتوریا، یالتا، فیودوسیا، آبنای کریچ، دریای آزف، سواستوپل، کاخ و موزیم روستای باغچه سرای- پایتخت تاتارهای قرم دیدن نمودم و سه بار، هر بار دو ماه در آن جا بسر برده و سراسر این جزیره نما را می شود گفت با موتر و پیاده طی نمودم.
پس از آن، دو بار دیگر در سال های 1991 و 1992 با هواپیما به شهر سیفیروپل- پایتخت کریما و یالتا و باغچه سرای رفتم.
پس از آن، از سال 1980 تا کنون چندین بار به ازبیکستان، قزاقستان، قزغیزستان و تاجیکستان رفته ام. به سال 1982 از راه زمینی بندر هیرتان و ترمز به تاشکنت رفتم و دو روز در ترمز و یک هفته در تاشکنت ماندگار شدم.
به سال 1983 از ترمز تا دوشنبه با قطار رفتم. راه آهن در امتداد رود سرخان دریا کشیده شده است و از شهر تاریخی حصار می گذرد.
در سال 1983 مدت سه ماه در قزاقستان پراتیک داشتیم. در ماه جون از مسکو با هوپیما به شهر قره غنده پرواز کردم. تقریبا منطقه یی به درازی 1000 کیلومتر از قره غنده تا به دریاچه بالخاش را وجب به وجب با ماشین و پیاده پیمودیم. از شهرهای قرقره لینسک، قره گیلی و... بارها گذشتم. همین گونه باری از قره غنده به سوی رود ایرتیش به شهرهای آساو و پولودار سفری دو روزه داشتم. از آن جا با راه آهن تا شهر اوست کامیناگورسک در منطقه کوهستانی آلتای غربی در نزدیکی مرز چین رفتیم و نزدیک به یک هفته در آن پاییدیم. در همین سفر بود که در یک یکشنبه در دریاچه زایسان شنا کردیم.
در آینده سه بار به منطقه آلتای سفر کردم. اما دیگر به آلتای روسیه. بار نخست به سال 1992 با هواپیما از مسکو به شهر برناول رفتم. پس از پاییدن دو روزه در این شهر، سفری کاری به شهر بالاگوویشینسک در کنار دریاچه استپنوی (دشتی) داشتم که به آن جا رفتم. پس از آن به برناول برگشتم. از برناول برای یک روز سفرس تفریخی یه شهر گورنا آلتایسک- مرکز استان آلتای کوهستانی نمودم. شایان یادآوری می دانم که در آن سال ها در شرکت مشورتی آلمانی متسن کار می کردم و یک رشته پروژه ها در شهرهای گوناگون روسیه داشتیم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهرای کیمیروا و نواسیبیرسک روسیه. از شهر کیمیروا برای انجام یک رشته مسایل کاری به شهر نواکوزنتسک رفتم. این شهر در شمال خاوری آلتای کوهستانی واقع است و در آن بزرگترین کارخانه های ذوب آهن جهان واقع اند. باز هم بخت یارم بود که توانستم در یکی از روزهای تابستانی برای بازدید از شهر شیریگیش یا تاشتاگول در شمال خاوری آلتای کوهستانی بروم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهر ایکاترینبورگ. این شهر در دامنه های کوه های اورال واقع گردیده است و از شهرهای صنعتی روسیه به شمار می رود. در همین سفر بازدید کوتاه داشتم از شهر اوفا- پایتخت جمهوری باشقرستان.
در همین سال، دست سرنوشت مرا به سفری بسیار شگفتی برانگیزی کشانید. از مسکو با هواپیما سفری کردم به جزیره ساخالین در نزدیکی جاپان. هواپیمای ما بامداد به پرواز درآمد. تا دو ساعت به دلیل ابری بودن هوا، چیزی دیده نمی شد. به هرحال از فراز شهرهای ولادیمر و نژنی نوگراد گذشت. البته من در سال هال تحصیل چند بار به این شهرها رفته بودم. خوشبختانه با برآمدن خورشیدو گذشتن دو ساعت پرواز، ما بر فراز پایتخت تاتارستان رسیدیم و با گذشتن از تاتارستان بر فراز باشقیرستان- اوفه، قرغان، اومسک، ... توقفی در شهر کرسنویارسک کردیم و به سوی شهر یوژناسالخالین به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز جمهوری بوریاتسک گذشت و به آمورسک رسید. پس از آن هوا ابری شد و تا آبنای تامارسک چیزی دیده نمی شد.
پس از چند روز، از یوژناساخالینسک با هواپیما به شهر ولادی واستوک پرواز کردم. سپس از ولادی وستوک به سوی مسکو پرواز کردم. هواپیمای ما از آسمان چین گذشت و از فراز شهرهای خاربین، و های لر در نزدیکی مغولستان گذشت و دوباره پس وارد حاک روسیه شد. در نزدیکی جمهوری بوریات هواپیما دچار نقض فنی شد و خلبان اعلام کرد که ناگزیر به فرود اضطراری به شهر اولان اودی است. اولان اودی- مرکز این جمهوری است که در کرانه جنوبی دریاچه بایکال در شمال مغولستان واقع است. در جنوب این شهر، منطقه درخان و شهر اولان باتور- پایتخت مغولستان واقع گردیده است.
پس از یک روز توقف در این شهر دلگیر، که در آن در آن هنگام تقریبا هیچ چیزی یافت نمی شد و مردم آن بسیار یه مردم مغولستان همانند بودند و از زبان روسی بسیار غلیظ شان هم نمی شد به اسانس چیزی فهمید، بامداد روز دیگر باز هم به سوی مسکو به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز دریاچه بایکال گذشت و وارد جمهوری تاووه شد که پایتخت آن شهر قزل است و پس از عبور از استان آلتای کوهستانی به شهر نوواسیبیرسک برای سوخنگیری فرود آمد.
... و اما باز هم آسیا میانه. در اوایل سال 1992 برای یک مسافرت کاری به تاشکنت آمدم. سپس از آن جا با هواپیما به دوشنبه رفتم. دردمندانه اوضاع در آن هنگام در دوشنبه بسیار خراب بود. با این هم توانستم یک هفته در این شهر بمانم. بار دیگر به سال 1993 به تاشکنت آمدم و برای انجام ماموریت کاری از تاشکنت به سوی بیشکیک با موتر رهسپار شدم. در قرغیزستان نخست به بیشکیک آمدم. و سپس به منطقه قره قل و پیرامون دریاچه ایسک قول رفتم.
سفر بسیار جالبی بود. پیمودن راه اسفالتی میان تاشکنت و بیشکیک خالی از لطف نیست. نخستین شهر بزرگ سر راه چمکنت است. سپس شهر تاریخی تراز می رسد. تراز یکی از شهرهای تاریخی آسیای میانه است. که به گونه سنتی پایتخت توران اسطوره یی بوده است. همین شهر زمانی از سوی اسماعیل سامانی گرفته شد و به گستره سامانیان درآمد. در دوره قره خانیان، همین تراز پایتخت نخستین دولت قره خانی بود. زمانی رودکی در وصف آن چنین سروده بود:
روی به محراب نهادن چه سود- دل به بخارا و بتان تراز
ایزد ما وسوسه عاشقی- از تو پذیرد، نپذیرد نماز.
به هر رو بزرگراه تاشکنت- بیشکیک در منطقه اوی تال دو شاخه می شود که یکی آن به سوی شهر تاریخی چو و از آن جا به سوی آلماآتی (سیبستان) پایتخت قزاقستان و شاخه دیگر آن به سوی بیشکیک- پایتخت قرغیزستان می رود. به هر رو، پس از دو روز پاییدن در بیشکیک به سوی شهر قره قل که در خاور دریاچه ایسیک قل واقع است، به راه افتادم. پس از گذشت از شهرهای توماق و بالقچی و پیمودن سراسر مرزهای جنوبی دریاچه ایسک قول از جمله شهرهای بوکونبایف و قزل سو سر انجام به شهر قره قل رسیدم و پس از دو روز پاییدن در آن دوبار این با از راه شمال دریاچه به سوی بیشکیک رهسپار شدم. بزرگترین شهر کرانه های شمالی دریاچه- چولگون آتا نام دارد که برای صرف نان در آن پایین شدیم. پس از یک شب اقامت در بیشکیک برای استراحت در رهایشگاه اورورا دوباره به کرانه جنوبی دریاچه رفتم. این استراحتگاه در زمان شوروی پیشین ویژه رهبران حزبی بود. ماگفته نماند که آب این دریاچه از پاکترین آب های جهان است.
به هر رو، بامداد روز دیگر دوباره با ماشین به سوی تاشکنت به راه افتادم. ناگفته نماند که در آن هنگام خانواده ما از افغانستان مهاجر شده و در تاشکنت در محله آیبیک بودوباش داشتند. این باهر موتر از مسیر دیگری به راه افتاد. نخست از بالقچی به سوی اعماق خاک قرغیزستان رهسپار شدیم. پس از چندی به شهر کوچکورکا رسیدیم. از این شهر یک راه به سوی جنوب به چین می رود که یکراست به کاشغر می رسد. راه دیگر به سوی دره معروف فرغانه است. و ما درست به همین راه رهسپار شدیم. پس از پیمودن راه دور و دراز و به قول معروف هی میدان وطی میدان به دریاچه معروف توقتوگل رسیدیم که در آن بند برق و ذخیره آبی بزرگی ساخته اند. سپس به سوی جلال آباد رفتیم که بزرگترین شهر در جنوب کشور به شمار می رود. از جلال آباد وارد ازبیکستان شدیم و با گذشت از شهرک خان آباد که در آن پایگاه هوایی بزرگی واقع است و آخرین نقطه مرزی میان قرغیرستان و ازبیکستان به شمار می رود، به سوی اندیجان روان شدیم.
از اندیجان یک راه به سوی جنوب به شهر اوش می انجامد که سپس به سیو تاجیکیتان- شهر دوشنبه می رسد. خوب، اما در مسیر تاشکنت راهی شدیم و در سر راه از نزدیکی شهرهای نمنگان و فرغانه گذشتیم و به خوقند رسیدیم. آن گاه از پلی که بر فراز رود سیردریا ساخته شده است، گذشتیم و با عبور از شهرهای انگرین (آهنگران) و آلمالق و توی تپه به تاشکنت رسیدیم.
به هر رو، هر چه بود، باز هم دست تقدیر مرا به قزاقستان و قزغیزستان کشید. این بار در سال های 2006- 2009 به عنوان سفیر افغانستان در این دو کشور کار کردم. روشن است در این سال ها بارها در مسیر 1300 کیلومتری آستانه- آلماآتی با هواپیما و قطار و نیز در مسیر آستانه- فرانکفورت با هواپیما سفر کردم. همین گونه چند بار از آلماآتی به بیشکیک با موتر در رفت و آمد بودم.
.
در این سال ها تقریبا با همه دولتمردان قزاقستان، ازبیکستان، قرغیزستان و تاجیکستان و همین گونه بزرگترین استادان و پرفیسورها و رییسان انستیتوت های پژوهشی این کشورها آشنایی پیدا نمودم و در بسیاری از سیمینارها، کنفرانس ها و نشست های شان اشتراک ورزیدم. کتاب های بسیاری را هم خواندم. همه این سفرها و مطالعات به بینش و دانشم در باره باشندگان این سرزمین ها می افزود.
اگر از چند سفر دیگر هم یاد نکنم، شاید این نوشته ناقص بنماند و آن این که چند بار با هواپیما از آلماآتی به دوشنبه و سه بار از دوشنبه به فرانکفورت پرواز نموده ام که سراسر گستره قرغیرستان و بخش بزرگی از گستره قزاقستان از جمله بیابان های معروف قره قل و قزل قل و پهنای دریچه اورال و دریای کسپین و قفقاز (گستره آذربایجان و گرجستان) را در دایره دید قرار می دهد.
آن چه مربوط به قفقاز می گردد، تا کنون دو بار در فرودگاه باکو ترانزیت نشسته ام و هر دو بار از راه باکو به سوی مسکو پرواز نموده ام که بر سر راه از فراز داغستان و چچنستان و جمهوری قلمقستان و آستراخان و لگاگراد می گذرد.
ناگفته نماند که همین گونه با بسیاری از دانشمندان و استادان آذری ایرانی و ازبیکستانی هم آشنایی و دوستی دارم. در سال های 2003- 2006 همه ساله سه، چهار بار به تهران، مشهد، اصفهان و شیراز و شمال سفرهایی می نمودم و در بسیاری از کنفرانس ها و نشست ها در باره آسیای میانه و قفقاز اشتراک می ورزیدم. روشن است هر باری که به تهران پرواز می کردیم، حسب سنت دیرین از هواپیما به دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. به ویژه هرگاه پرواز از فراز مناطق شمالی کشور- مزارشریف- شبرغان- میمنه- بادغیس- هرات- مشهد- تهران می بود.
به همین ترتیب، در این سال ها و پس از آن، با انجام سفرهای پی در پی به استانبول و آنکارا با بسیاری از دانشمندان کشور ترکیه نیز آشنایی پیدا نمودم و چند بار در کنفرانس ها و سیمینارهای شان اشتراک ورزیدم. باری هم از استانبول تا آنکارا با بوس رفتم و دوباره برگشتم. در سفرهایی چند باره از کابل به فرانکفورت و برعکس، بارها از فراز کشورهای ترکمنستان، آذربایجان، گرجستان، ترکیه، بلغاریا و... می گذشتم و هر باری که هوا روشن می بود، با دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. باری هم هواپیمای ما برای سوختگیری در شهر ارزروم- مرکز کردستان ترکیه فرود آمده بود.
به سال 2011 قرار بود برای اشتراک در یک کنفرانس به ارومچی بروم. ویزا هم گرفتم اما دردمندانه بنا به دلایلی نتوانستم بروم. البته، بسیار امیدوار هستم به این کار موفق شوم.
این گونه، شاید من از انگشت شمار کسانی باشم که تقریبا سراسر گستره پهناور چند هزار کیلومتری را که در آن باشندگان ترکی زبان به سر می برند، پیموده باشم. البته اگر زندگی باشد، شاید این روند، ادامه پیدا نماید.
در بخش های بعدی مقاله به اصل موضوع خواهیم پرداخت.
از افسانه نژاد تُرک
تا واقعیت تُرکی زبانان (گویشوران زبان های تُرکی)
(بخش نخست)
ناگفته پیداست که تاریخ پیوسته در یک گستره گیتایی (جیوگرافی یا جغرافی) سیر می کند و روشن است بدون شناخت خوب از جغرافیا، یعنی سرزمین هایی که در آن ها توده هایی بود و باش داشته و منشای رویدادهایی گردیده اند، نمی توان به کنه تحولات تاریخی پی برد. به مصداق قول معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن».
نکته دیگری که با این مساله پیوند ناگسستنی دارد، آشنایی خوب با این توده ها و دست کم مدتی بود وباش با آنان و آشنایی ژرف با فرهنگ و تمدن ایشان و رفتار وکردار و کنش و پندار شان است.
آن چه مربوط یه خاستگاه و باشگاه توده هایی که به یکی از زبان های گروه آلتایی یا ترکی می گردد، گستره پهناوری است که این توده ها در آن بودوباش دارند.
پراکندگی توده هایی که به گروه زبان های آلتایی (ترکی) سخن می گویند
با یک نگاه گذار به نقشه بالا می بینیم که گروه زبان های آلتایی در گستره بسیار پهناوری از اروپای خاوری تا شمال اقصای روسیه بود و باش دارند. حال پرسشی مطرح می گردد که آیا ممکن است کسی بتواند به همه گوشه های این سرزمین پهناور که شاید درازی آن به ده هزار کیلومتر برسد، برود و آن را در نورد و از نزدیک این سرزمین را ببیند و با باشندگان آن همسخن و همراز شود و با آنان یک جا زندگی کند و....
شاید دست تقدیر و سرنوشت چنین شانسی را به بنده داد تا از انگشت شمار کسانی باشم که هرگاه نه سراسر این پهنه، دست کم بخش بزرگ آن را درنوردم و سال ها با باشندگان آن یک جا زندگی کنم. بنده نیز در طول حد اقل 35 سال اخیر این خوشبختی را داشتم که در سرزمین های با باشندگان ترکی زبان بزییم، با بسیاری از آن ها آشنایی و دوستی نزدیک برپا کنم و کاوش های بسیاری هم در زمینه شناخت آن ها و مطالعه تاریخ شان انجام بدهم.
روشن است کسانی که در شمال کشور (برای مثال در مزارشریف) زندگی می کنند، خواهی نخواهی بارها از شهرهای شیرغان، میمنه، سرپل، سمنگان، خلم، کندز و... بازدید می کنند و با شمار بسیاری از توده های ترکی زبان مانند ازبیک ها، ترکمن ها، قزاق ها، قرغیز ها و...سر می خورند، با آنان دوستی و داد و سنتد می کنند، جمله ها و واژه هایی را از زبان های زیبای ترکی فرا می گیرند، غذاهای خوشمزه مانند قابلی ازبیکی و ترکمنی، قیماق و نان تنوری و ... را با اشتیاق تناول می کنند و از شنسدن موسیقی شان لذت می برند. خوب، این را هم باید به حساب شانس و تصادف بگذارم که من در مزار شریف پا به گیتی گذاشتم.
شانس دیگر در این راستا را می توانم تحیصل در دانشگاه مسکو بپندارم. درست در سپتامبر 1979 بود که برای تحصیلات عالی از کابل به سوی مسکو پرواز کردم. پس از یک ساعت و نیم پرواز هواپیمای ما در فردوگاه تاشکنت به زمین نشست. من از آوان کودکی دوست داشتم همیشه در هواپیما نزدیک دریچه بنشینم و از بالا زمین را تماشا کنم و به دقت ببینم. این بار هم همین گونه شد. به ویژه برایم بسیار جالب بود که برای نخستین بار رودآمو را می دیدیم. پس از توقف کوتاه در تاشکنت، هواپیمای ما به سوی مسکو به راه افتاد. از بخت نیک، هوا بسیار پاک و صاف بود و همه زمین ها به خوبی دیده می شد. پس از مدتی دریاچه بزرگی دیده شد. آب آن آبی رنگ و چشمنواز بود و کرانه چپ آن دیده نمی شد. (من در سیت دست چپ نشسته بودم). این دریاچه، دریاچه ارال بود.
با دویدن جلو رخدادها می خواهم با اندوه یادآور شوم که ماه اگست سال پار 2012 هنگامی که از بیشکیک به فرانکفورت بر می گشتم، هواپیمای ما از سر همین دریاچه گذشت و به جای آن آب پهناور- تنها دو حوض آب ایستاده بر جا مانده بود که بسیار به خوبی می شد کرانه های راست و چپ و حدود بالا و پایین آن را دید و رود کم آبی را که به آن می ریخت (سیر دریا یا سیحون).
به هر رو، در دوره تحصیل در مسکو، مدت چند ماه با یک محصل تاتار، یک سال با یک محصل چچنی و یک سال دیگر با یک محصل مغولستانی و یک سال هم با یک محصل آذربایجانی در لیلیله هم اتاق بودم. از این رو، این اقوام را بسیار خوب می شناسم.
همین گونه چند استاد آذری هم داشتیم.
به سال های 1980، 981 و 1982 سه بار با قطار به منطقه جزیره نمای قرم یا کریما رفته، از شهرهای سیفیروپل، افپاتوریا، یالتا، فیودوسیا، آبنای کریچ، دریای آزف، سواستوپل، کاخ و موزیم روستای باغچه سرای- پایتخت تاتارهای قرم دیدن نمودم و سه بار، هر بار دو ماه در آن جا بسر برده و سراسر این جزیره نما را می شود گفت با موتر و پیاده طی نمودم.
پس از آن، دو بار دیگر در سال های 1991 و 1992 با هواپیما به شهر سیفیروپل- پایتخت کریما و یالتا و باغچه سرای رفتم.
پس از آن، از سال 1980 تا کنون چندین بار به ازبیکستان، قزاقستان، قزغیزستان و تاجیکستان رفته ام. به سال 1982 از راه زمینی بندر هیرتان و ترمز به تاشکنت رفتم و دو روز در ترمز و یک هفته در تاشکنت ماندگار شدم.
به سال 1983 از ترمز تا دوشنبه با قطار رفتم. راه آهن در امتداد رود سرخان دریا کشیده شده است و از شهر تاریخی حصار می گذرد.
در سال 1983 مدت سه ماه در قزاقستان پراتیک داشتیم. در ماه جون از مسکو با هوپیما به شهر قره غنده پرواز کردم. تقریبا منطقه یی به درازی 1000 کیلومتر از قره غنده تا به دریاچه بالخاش را وجب به وجب با ماشین و پیاده پیمودیم. از شهرهای قرقره لینسک، قره گیلی و... بارها گذشتم. همین گونه باری از قره غنده به سوی رود ایرتیش به شهرهای آساو و پولودار سفری دو روزه داشتم. از آن جا با راه آهن تا شهر اوست کامیناگورسک در منطقه کوهستانی آلتای غربی در نزدیکی مرز چین رفتیم و نزدیک به یک هفته در آن پاییدیم. در همین سفر بود که در یک یکشنبه در دریاچه زایسان شنا کردیم.
در آینده سه بار به منطقه آلتای سفر کردم. اما دیگر به آلتای روسیه. بار نخست به سال 1992 با هواپیما از مسکو به شهر برناول رفتم. پس از پاییدن دو روزه در این شهر، سفری کاری به شهر بالاگوویشینسک در کنار دریاچه استپنوی (دشتی) داشتم که به آن جا رفتم. پس از آن به برناول برگشتم. از برناول برای یک روز سفرس تفریخی یه شهر گورنا آلتایسک- مرکز استان آلتای کوهستانی نمودم. شایان یادآوری می دانم که در آن سال ها در شرکت مشورتی آلمانی متسن کار می کردم و یک رشته پروژه ها در شهرهای گوناگون روسیه داشتیم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهرای کیمیروا و نواسیبیرسک روسیه. از شهر کیمیروا برای انجام یک رشته مسایل کاری به شهر نواکوزنتسک رفتم. این شهر در شمال خاوری آلتای کوهستانی واقع است و در آن بزرگترین کارخانه های ذوب آهن جهان واقع اند. باز هم بخت یارم بود که توانستم در یکی از روزهای تابستانی برای بازدید از شهر شیریگیش یا تاشتاگول در شمال خاوری آلتای کوهستانی بروم.
به سال 1993 سفری داشتم به شهر ایکاترینبورگ. این شهر در دامنه های کوه های اورال واقع گردیده است و از شهرهای صنعتی روسیه به شمار می رود. در همین سفر بازدید کوتاه داشتم از شهر اوفا- پایتخت جمهوری باشقرستان.
در همین سال، دست سرنوشت مرا به سفری بسیار شگفتی برانگیزی کشانید. از مسکو با هواپیما سفری کردم به جزیره ساخالین در نزدیکی جاپان. هواپیمای ما بامداد به پرواز درآمد. تا دو ساعت به دلیل ابری بودن هوا، چیزی دیده نمی شد. به هرحال از فراز شهرهای ولادیمر و نژنی نوگراد گذشت. البته من در سال هال تحصیل چند بار به این شهرها رفته بودم. خوشبختانه با برآمدن خورشیدو گذشتن دو ساعت پرواز، ما بر فراز پایتخت تاتارستان رسیدیم و با گذشتن از تاتارستان بر فراز باشقیرستان- اوفه، قرغان، اومسک، ... توقفی در شهر کرسنویارسک کردیم و به سوی شهر یوژناسالخالین به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز جمهوری بوریاتسک گذشت و به آمورسک رسید. پس از آن هوا ابری شد و تا آبنای تامارسک چیزی دیده نمی شد.
پس از چند روز، از یوژناساخالینسک با هواپیما به شهر ولادی واستوک پرواز کردم. سپس از ولادی وستوک به سوی مسکو پرواز کردم. هواپیمای ما از آسمان چین گذشت و از فراز شهرهای خاربین، و های لر در نزدیکی مغولستان گذشت و دوباره پس وارد حاک روسیه شد. در نزدیکی جمهوری بوریات هواپیما دچار نقض فنی شد و خلبان اعلام کرد که ناگزیر به فرود اضطراری به شهر اولان اودی است. اولان اودی- مرکز این جمهوری است که در کرانه جنوبی دریاچه بایکال در شمال مغولستان واقع است. در جنوب این شهر، منطقه درخان و شهر اولان باتور- پایتخت مغولستان واقع گردیده است.
پس از یک روز توقف در این شهر دلگیر، که در آن در آن هنگام تقریبا هیچ چیزی یافت نمی شد و مردم آن بسیار یه مردم مغولستان همانند بودند و از زبان روسی بسیار غلیظ شان هم نمی شد به اسانس چیزی فهمید، بامداد روز دیگر باز هم به سوی مسکو به پرواز درآمدیم. هواپیما از فراز دریاچه بایکال گذشت و وارد جمهوری تاووه شد که پایتخت آن شهر قزل است و پس از عبور از استان آلتای کوهستانی به شهر نوواسیبیرسک برای سوخنگیری فرود آمد.
... و اما باز هم آسیا میانه. در اوایل سال 1992 برای یک مسافرت کاری به تاشکنت آمدم. سپس از آن جا با هواپیما به دوشنبه رفتم. دردمندانه اوضاع در آن هنگام در دوشنبه بسیار خراب بود. با این هم توانستم یک هفته در این شهر بمانم. بار دیگر به سال 1993 به تاشکنت آمدم و برای انجام ماموریت کاری از تاشکنت به سوی بیشکیک با موتر رهسپار شدم. در قرغیزستان نخست به بیشکیک آمدم. و سپس به منطقه قره قل و پیرامون دریاچه ایسک قول رفتم.
سفر بسیار جالبی بود. پیمودن راه اسفالتی میان تاشکنت و بیشکیک خالی از لطف نیست. نخستین شهر بزرگ سر راه چمکنت است. سپس شهر تاریخی تراز می رسد. تراز یکی از شهرهای تاریخی آسیای میانه است. که به گونه سنتی پایتخت توران اسطوره یی بوده است. همین شهر زمانی از سوی اسماعیل سامانی گرفته شد و به گستره سامانیان درآمد. در دوره قره خانیان، همین تراز پایتخت نخستین دولت قره خانی بود. زمانی رودکی در وصف آن چنین سروده بود:
روی به محراب نهادن چه سود- دل به بخارا و بتان تراز
ایزد ما وسوسه عاشقی- از تو پذیرد، نپذیرد نماز.
به هر رو بزرگراه تاشکنت- بیشکیک در منطقه اوی تال دو شاخه می شود که یکی آن به سوی شهر تاریخی چو و از آن جا به سوی آلماآتی (سیبستان) پایتخت قزاقستان و شاخه دیگر آن به سوی بیشکیک- پایتخت قرغیزستان می رود. به هر رو، پس از دو روز پاییدن در بیشکیک به سوی شهر قره قل که در خاور دریاچه ایسیک قل واقع است، به راه افتادم. پس از گذشت از شهرهای توماق و بالقچی و پیمودن سراسر مرزهای جنوبی دریاچه ایسک قول از جمله شهرهای بوکونبایف و قزل سو سر انجام به شهر قره قل رسیدم و پس از دو روز پاییدن در آن دوبار این با از راه شمال دریاچه به سوی بیشکیک رهسپار شدم. بزرگترین شهر کرانه های شمالی دریاچه- چولگون آتا نام دارد که برای صرف نان در آن پایین شدیم. پس از یک شب اقامت در بیشکیک برای استراحت در رهایشگاه اورورا دوباره به کرانه جنوبی دریاچه رفتم. این استراحتگاه در زمان شوروی پیشین ویژه رهبران حزبی بود. ماگفته نماند که آب این دریاچه از پاکترین آب های جهان است.
به هر رو، بامداد روز دیگر دوباره با ماشین به سوی تاشکنت به راه افتادم. ناگفته نماند که در آن هنگام خانواده ما از افغانستان مهاجر شده و در تاشکنت در محله آیبیک بودوباش داشتند. این باهر موتر از مسیر دیگری به راه افتاد. نخست از بالقچی به سوی اعماق خاک قرغیزستان رهسپار شدیم. پس از چندی به شهر کوچکورکا رسیدیم. از این شهر یک راه به سوی جنوب به چین می رود که یکراست به کاشغر می رسد. راه دیگر به سوی دره معروف فرغانه است. و ما درست به همین راه رهسپار شدیم. پس از پیمودن راه دور و دراز و به قول معروف هی میدان وطی میدان به دریاچه معروف توقتوگل رسیدیم که در آن بند برق و ذخیره آبی بزرگی ساخته اند. سپس به سوی جلال آباد رفتیم که بزرگترین شهر در جنوب کشور به شمار می رود. از جلال آباد وارد ازبیکستان شدیم و با گذشت از شهرک خان آباد که در آن پایگاه هوایی بزرگی واقع است و آخرین نقطه مرزی میان قرغیرستان و ازبیکستان به شمار می رود، به سوی اندیجان روان شدیم.
از اندیجان یک راه به سوی جنوب به شهر اوش می انجامد که سپس به سیو تاجیکیتان- شهر دوشنبه می رسد. خوب، اما در مسیر تاشکنت راهی شدیم و در سر راه از نزدیکی شهرهای نمنگان و فرغانه گذشتیم و به خوقند رسیدیم. آن گاه از پلی که بر فراز رود سیردریا ساخته شده است، گذشتیم و با عبور از شهرهای انگرین (آهنگران) و آلمالق و توی تپه به تاشکنت رسیدیم.
به هر رو، هر چه بود، باز هم دست تقدیر مرا به قزاقستان و قزغیزستان کشید. این بار در سال های 2006- 2009 به عنوان سفیر افغانستان در این دو کشور کار کردم. روشن است در این سال ها بارها در مسیر 1300 کیلومتری آستانه- آلماآتی با هواپیما و قطار و نیز در مسیر آستانه- فرانکفورت با هواپیما سفر کردم. همین گونه چند بار از آلماآتی به بیشکیک با موتر در رفت و آمد بودم.
.
در این سال ها تقریبا با همه دولتمردان قزاقستان، ازبیکستان، قرغیزستان و تاجیکستان و همین گونه بزرگترین استادان و پرفیسورها و رییسان انستیتوت های پژوهشی این کشورها آشنایی پیدا نمودم و در بسیاری از سیمینارها، کنفرانس ها و نشست های شان اشتراک ورزیدم. کتاب های بسیاری را هم خواندم. همه این سفرها و مطالعات به بینش و دانشم در باره باشندگان این سرزمین ها می افزود.
اگر از چند سفر دیگر هم یاد نکنم، شاید این نوشته ناقص بنماند و آن این که چند بار با هواپیما از آلماآتی به دوشنبه و سه بار از دوشنبه به فرانکفورت پرواز نموده ام که سراسر گستره قرغیرستان و بخش بزرگی از گستره قزاقستان از جمله بیابان های معروف قره قل و قزل قل و پهنای دریچه اورال و دریای کسپین و قفقاز (گستره آذربایجان و گرجستان) را در دایره دید قرار می دهد.
آن چه مربوط به قفقاز می گردد، تا کنون دو بار در فرودگاه باکو ترانزیت نشسته ام و هر دو بار از راه باکو به سوی مسکو پرواز نموده ام که بر سر راه از فراز داغستان و چچنستان و جمهوری قلمقستان و آستراخان و لگاگراد می گذرد.
ناگفته نماند که همین گونه با بسیاری از دانشمندان و استادان آذری ایرانی و ازبیکستانی هم آشنایی و دوستی دارم. در سال های 2003- 2006 همه ساله سه، چهار بار به تهران، مشهد، اصفهان و شیراز و شمال سفرهایی می نمودم و در بسیاری از کنفرانس ها و نشست ها در باره آسیای میانه و قفقاز اشتراک می ورزیدم. روشن است هر باری که به تهران پرواز می کردیم، حسب سنت دیرین از هواپیما به دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. به ویژه هرگاه پرواز از فراز مناطق شمالی کشور- مزارشریف- شبرغان- میمنه- بادغیس- هرات- مشهد- تهران می بود.
به همین ترتیب، در این سال ها و پس از آن، با انجام سفرهای پی در پی به استانبول و آنکارا با بسیاری از دانشمندان کشور ترکیه نیز آشنایی پیدا نمودم و چند بار در کنفرانس ها و سیمینارهای شان اشتراک ورزیدم. باری هم از استانبول تا آنکارا با بوس رفتم و دوباره برگشتم. در سفرهایی چند باره از کابل به فرانکفورت و برعکس، بارها از فراز کشورهای ترکمنستان، آذربایجان، گرجستان، ترکیه، بلغاریا و... می گذشتم و هر باری که هوا روشن می بود، با دقت سراسر مسیر را ترصد می کردم. باری هم هواپیمای ما برای سوختگیری در شهر ارزروم- مرکز کردستان ترکیه فرود آمده بود.
به سال 2011 قرار بود برای اشتراک در یک کنفرانس به ارومچی بروم. ویزا هم گرفتم اما دردمندانه بنا به دلایلی نتوانستم بروم. البته، بسیار امیدوار هستم به این کار موفق شوم.
این گونه، شاید من از انگشت شمار کسانی باشم که تقریبا سراسر گستره پهناور چند هزار کیلومتری را که در آن باشندگان ترکی زبان به سر می برند، پیموده باشم. البته اگر زندگی باشد، شاید این روند، ادامه پیدا نماید.
در بخش های بعدی مقاله به اصل موضوع خواهیم پرداخت.

در این سرای بی کسی - محمد رضا شجریان
در این سرای بی کسی - محمد رضا شجریان

New Tajikistani Song 2013, Khoda jan Dil Az Baram Raft.
PLEASE FEEL FREE TO CONTACT US IF YOU HAVE ANY QUESTIONS ABOUT THIS VEDIO! www.youtube.com/user/MyBaktash Abdul Hai Wafa Www.YouTube.Com/User/RadioJaghori1 A...

Khoda, Gheysar Aminpoor, قیصر امین پور، خدا
قیصر امینپور در ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ در شهرستان گتوند در استان خوزستان به دنیا آمد. قیصر امینپور، در سال ۱۳۶۳ در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این ر...


Комментировать
Нравится